نقاشی از سر مبارک امام حسین(ع)
Posted On ۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه at در ۱:۵۱ by نویسنده
پرسش:
نقاشی سر مبارک امام حسین (ع) توسط شخص مسیحی که در موزه ی لوور پاریس نگهداری می شود صحت دارد ؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه5080، 5080
پاسخ:
نسبت دادن چنین تصاویر و نقاشیهایی به ائمه اهل البیت(ع) و حضرت سیدالشهداء( صلوات الله علیه) جایز نیست البته بیاحترامی هم جایز نیست.
قرائن تاریخی و روایی که دلالت بر این تصویر و صحت آن یا مطابقت آن داشته باشد نیست و نوعاً این تصاویر با برداشتی خیال پردازانه ترسیم میشوند.
لحظهای از قرن عاشورا
Posted On at در ۱:۵۰ by نویسندهپدیدآورنده:سیدمجیدحسن زاده طباطبایی ،
،
خورشید گریخت... اندام زرینش را در ورای افقی خونرنگ فروبرد; و ماه با دیدگانی فرو افتاده در کاسهای از سرشک خون، سربرآورد... گردباد قبایل همچنان بر پیکر خیمهها میوزید، در آنآتش بر میافروزد، زبانههای آتش هم چون دهانهایی گرسنه که بهمرز جنون رسیده است کام میگشاید، و همه چیز را میبلعد. گرگهازوزه میکشند... بناگاه برگانی کوچک و هراسان را فرو میگیرند... شیاطین با ملائکه درگیر میشوند. و پژواک فریادهایی طنینمیافکند:
«هیچ کدامشان را وانگذارید، نه کوچک و نه بزرگ.»
گرگها در کام خیمهای فرو میروند، در آن جوانی بیمار است; نمیتواند برخیزد.. «ابرص» شمشیر از نیام بر کشید. همچنانتشنه خون است. مردی از قبایل ناباورانه:
«چرا کودکان را میکشی؟! او که کودکی بیمار بیش نیست.»
ابن زیاد دستور قتل اولاد حسین علیهم السلام را داده است.
و زینب، با شجاعت پدر بر میخروشد: «بدون من کشته نخواهدشد.»
نواگری آواز تقسیم غنائم را سرداد; آتش تراع برسرها در قبایلفرو گرفت، برای تقرب به ابن زیاد، فرمانروای آن شهر بیوفا.
سرهای بریده شده را بر نیزهها برافراشتند. کاروانی ازهیکلمنران که سرفرزندزاده واپسین پیامبران پیشاپیش آنها رهمیسپرد... ابرص آن را حمل میکند.
هفتاد سر یا بیشتر که جز بر آستان درگاه ربوبی پیشانینسودند... اینک بر فراز نیزهها میدرخشند... و پیشاهنگ همهسرواپسین فرزندزادگان است.
جوان بیمار خود را برای مرگ آماده میکند; آهناله عمهاش زینبدیوارهای زمان را میشکافد.
«چه شده که میبینم خودت را برای مرگ آماده میسازی؟ اییادگار جدم و پدرم و برادرم. والله که این عهد از خداوند برجدتو و پدرت استوار گشته است. در حقیقت الله تعالی از مردمانی کهفرعونهای زمین آنان را نمیشناسند و حال آن که آنها در میان اهلآسمانها شناخته شده و معروفند، پیمان گرفته است تا آنها ایناعضای ازهم گسسته و بدنهای شرحه شرحه را فراهم آرند و آنگاهپنهانشان سازند، و نیز در این برهوت پرچمی برای قبر پدرت نصبکنند که اثرش نپوسد و نشان آن بر گذشتشب و روز پاک نگردد; وهرچه پیشاهنگان کفر و رهروان تباهی بر محو آن تلاش ورزند جز برعلو آن افزوده نگردد.»
منظر خون، پاره پیکرهای پراکنده بر زمین، شمشیرهای شکسته وتیرهای کاشته و رشنها... همه از راز معرکهای خوفناک سخنمیگویند: آفریده مردانی که شرنگ خشمشان را بر کام مرگفرویختهاند و از قلش چشمه حیات وریانده و نقاب از راز جاودانگیبرافکندهاند.
بانویی که غبار خستگی پنجاه ساله بر سیمایش نشسته بود، جانبپیکری خرامید که آن را میشناخت، پیکری که نوباوگیاش رامیپایید، بالندگیاش را مینگریست و اینک پارههای تنی در زعسمکوبههای اسبانی جنون. زینب بر مشهد واپسین یادگار نبوت دوزانو نشست; بدنی شرحه شرحه، آرام و خاموش. آن روح سترگی کهقبایل بیداد را ذلیل ساخت، از این کالبد سفر کرده است. زینب(س)دستانش را زیر پیکر برادر برد; چشمانش را به آسمان برافراشت... به سوی خدا... و با چشمانی اشکبار زمزمه میکرد:
«این قربانی را از ما بپذیر... ای الله من.»
«سکینه» خودش را بر اندام سترگ پدرش اندخت، او را در آغوشگرفت، از خود بیخود شد و در خلسهای ژرف فرو رفت. به آوایی گوشمیسپرد که از ژرفنای شنها بیرون میتراوید... پچاپچی آسمانی وشگفت; شبیه صدای پدر به سفر رفتهاش:
«شیعه من هرگاه آبیگوارا نوشیدید مرا یاد کنید یا اگر برغریبی یا شهیدی سوگی شنیدید بر من ندبه و زاری کنید.»
قبایل خواری و ذلتخود را جمع کرد... و اینک تنگ ابدی قبایلمیخواهد به کوفه بازگردد. و «سکینه» همچنان برسینه در خوننشسته سرنهاده و از آن جدا نمیشود. بادیه خویان قبایل هجومآوردند; خشمناک «سیکنه» رامی کشیدند و میکوشیدند با نیزه ازخروشش بکاهند تا بر ناقهاش جای گیرد.
بیستبانوی عزادار، جوانی بیمار، و نوباوگانی یتیم و هراسان; همین تمام آن غنیمتی بود که قبایل در طولانیترین روز تاریخبرگرفتند. ولی سرها را: سواران از پی مژدگانی «ارقط» ،ستمران شهر مشهور نیرنگ و خیانت، بر یکدیگر سبقت میجویند.
قبایل از کرانههای فرات گذشت. تنها رهایش کرد تا جون اژدریشرگشته در صحرا همچنان به خود در پیچید.
کجاوههای اسران نیز آنجا را ترک نمود و با چشمانی اندوهباربه پیکرهای فروخفته در جای جای شنها، چون ستارگانی خفته برپهنای آسمان مینگریست... تا آنجا که از دیده نهان شدند، وسکوتی خوفناک بال گسترد; سکوتی در آمیخته با نالههایی آرام ازژرفای آن زمین; زمین آغشته با ارغوان زندگی.
خورشید بر نیزه
Posted On at در ۱:۴۷ by نویسندهپدیدآورنده: محمدرضاهفت تنانیان ،
،
در کتاب کشف الغمه در تفسیر آیه(فتلقی آدم من ربه کلمات فتابعلیه انه هوالتواب الرحیم)(سپس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و توبه کرد; آریاو است که توبه پذیرمهربان است.)چنین آمده است که: حضرت آدم درساق عرش نام مبارک خاتم النبیین و ائمه(علیهم السلام)را نوشتهدید و به تلقین جبرئیل(ع)، خداوند را به آن نامها خواند; چوناسم حسین را به زبان آورد، دلش شکست و اشکش روان شد و گفت: جبرئیل، این چه کسی است که چون نامش را میبرم، چنین ناراحت وگریان میشوم؟!
جبرئیل گفت: این فرزند گرامی ات را مصیبتی میرسد که تماممصایب دنیا در برابر آن اندک است. حضرت آدم شرح آن را خواست. جبرئیل گفت: او را وقتی سخت تشنه و تنها وغریب و بی یار ویاور است، میکشند. کاش او را در آن حالت میدیدی که میگوید: وای از تشنگی، وایاز کمی یاور! این استغاثه را کسی جز با شیمشیر جواب نمیگوید.
سرمطهرش را مانند گوسفندان میبرند و با سرهای اصحابش به شهرهامیبرند و زنانش را چون اسیران از شهری به شهری دیگر میگردانند،ای آدم! در علم ازلی خداوند این گونه است. جبرئیل این را گفت وشروع به گریه کرد. آدم هم گریست.
فرهادمیرزا مینویسد: عروه بن زبیر گفت: «چون عثمان بن عفان، ابوذر غفاری را از مدینه تبعید کرد وبه ربذه فرستاد، علی(ع)و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام)ویکی، دوتن از خواص اصحاب او را مشایعت کردند و وداع و دلداریگفتند که: ای اباذر، شادباش که محنت در رضای خدا بسی اندک است. ابوذر گفت: آری; این خود آسان باشد و لیکن بگویید شما را حالچگونه باشد در آن وقتی که حسین بن علی(ع)را بکشند و سرش را ازبدنش جدا کنند؟ و به خدا قسم که در اسلام کشتهای از این عظیمترنیست.
ابیالموید الموفق از خوارزمی چنین نقل میکند: چون حسین دوساله شد، پیامبر(ص) به سفر رفت. در بین راه، ایستاد و استرجاعکرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. پرسیدند: چرا گریه میکنی؟ فرمود: جبرئیل الان از زمین کنارفرات که به آن کربلا میگویند. به من خبر داد که فرزندم حسینپسر فاطمه در آن کشته میشود. پرسیدند: چه کسی او را میکشد؟ فرمود: مردی به نام یزید که خدا او رامبارک نکند.; گویا جایگاه و مدفن حسین را در کربلا میبینم کهسرش هدیه برده میشود.
وقتی امام به کربلا میآید، با زهیربن قین ملاقات میکند. به اومیگوید: احدبن قیس سرم را به امید عطا برای یزید خواهد برد; ولی یزید چیزی به او نمیدهد.
در ناسخ التواریخ به نقل از خصال چنین آمده است: امامرضا(ع)فرمود: از طرف خداوند تبارک و تعالی خطاب آمد که: ایابراهیم! از آنچه که من آفریدم، در نزد تو محبوبتر کیست؟
عرض کرد: از آنچه که آفریدی، محبوبتر نزد من حبیب تو محمداست.
خطاب آمد: او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟
فرمود: او را از نفس خود بیشتر دوست دارم.
خطاب آمد: فرزند خود را عزیزتر داری یا فرزند او را؟
فرمود: فرزند او را.
خطاب آمد: قتل فرزند او با ظلم به دست دشمنان او قلب تو رابیشتر به درد میآورد یا قتل فرزندت به دستخودت در طاعت من؟
عرض کرد: قتل فرزند او به دست دشمنان او برمن دردناکتر است.
خطاب آمد: ای ابراهیم، همانا طایفهای گمان میکنند از امتمحمدند، ولی فرزندش حسین را به ستم مانند گوسفند میکشند وسزاوار خشم من میگردند. پس دل ابراهیم به درد آمد و گریست.
ریان بن شبیب میگوید: روز اول ماه محرم، خدمت امامرضا(ع)رسیدم. حضرت فرمود: ای پسر شبیب!... محرم همان ماهی است که مردم جاهلیت درگذشتهبه احترام آن ستم و کشتار را ممنوع کرده بودند. این امت نهاحترام ماه محرم را نگه داشتند و نه احترام پیامبر(ص)را. دراین ماه، فرزندان او را کشتند و زنان حرمش را اسیر و اموالشراچپاول کردند. خدا هرگز این گناه آنها را نمیآمرزد. ای پسرشبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی، برای حسین بن علی(ع)گریه کن که اورا چون گوسفند سربریدند.
شیخ جعفربن قولویه چنین روایت کرده است: در آسمانها ملکی نماند که خدمت رسول خدا(ص)نیاید و آن حضرترا در مصیبت فرزندش حسین(ع)تعزیت نگوید. آن حضرت را خبردادنداز ثوابی که خداوند در برابر شهادت به او کرامت فرموده است; وهریک برای حضرت از تربت آن مظلوم آوردند; و هریک که میآمد،حضرت میفرمود: خداوندا، مخذول گردان هرکه او را یاری نکند وبکش هرکه او را بکشد و ذبح کن هرکه او را ذبح کند و آنها را بههدفشان نرسان.
حضرت امام باقر(ع)فرمود: چون حضرت امام حسین(ع)در کودکی نزدپیامبر(ص) میآمد، آن حضرت به علی(ع) میفرمود: یاعلی! او را برایمن نگاه دار. پس او را میگرفت و زیر گلویش را میبوسید ومیگریست. روزی آن مظلوم پرسید: پدر! چرا گریه میکنی؟ حضرتفرمود: چرانگریم در حالی که جای شمشیر دشمنان را میبوسم.
وقتی امام حسین(ع)خواست از مدینه سمت مکه حرکت کند، کنار قبرجدش رسول خدا(ص)شتافت، بسار گریست و گفت: پدر و مادرم به فدایتیا رسول الله! با ناراحتی از نزدت میروم; چون نمیخواهم با یزیدشرابخور بیعت کنم. با کراهت از نزدت میروم و به تو سلاممیرسانم.
در این موقع، خواب وی را در ربود، در خواب رسول خدا(ص)را دیدکه او را به سینه چسبانده، بین دو چشمش را میبوسد. پیامبر(ص)فرمود: حبیب من، ای حسین، گویا تو را میبینم که درخونتشناوری و در سرزمین کربلا ذبح شدهای...
وقتی امام حسین(ع)اراده فرمود از مدینه به مکه حرکت کند، امسلمه، همسر پیامبر(ص)، خدمت وی آمد و عرض کرد: با حرکتخود بهسوی عراق، مرا غمناک نکن; زیرا از جدت رسول خدا(ص)شنیدم کهمیفرمود: فرزندم حسین در خاک عراق در محلی به نام کربلا کشتهخواهد شد. امام فرمود: ای مادر! خود بهتر از تو میدانم که بهستم کشته میشوم و سر از پیکرم جدا خواهد شد...
سرامام(ع)از قفا بریده شد
یکی از ستمهایی که به امام حسین(ع)شد، این است که سرامام رااز قفا بریدند. وقتی جنگ تمام شد، اسرا را از میان شهدا بردند. همین که زینب(س)به جسد امام حسین(ع)رسید، فرمود: وامحمداه! اینحسین است که در خون غوطه ور است، اعضایش قطع شده، سرش را ازقفا بریدهاند و عمامه و ردایش را از بدنش در آوردهاند.
وقتی امام حسین(ع)کشته شد، ام کلثوم(س)دستهایش را روی سرشگذاشت و فریاد زد: وامحمداه! واجعفراه! واحمزتاه! واحسناه! این حسین است که درکربلا در خون غوطه ور است; سرش را از قفابریدهاندو عمامه و ردااز تنش گرفتهاند.
وقتی امام زین العابدین(ع)در شام شروع به خطبه میکند چنینمیفرماید: من پسر کسی هستم که او را تشنه کشتند. من پسر کسیهستم که به ستم کشته شد. من پسر کسی هستم که سرش را از قفابریدند. من پسرکسی هستم که او را تشنه کشتند. من پسرکسی هستمکه در کربلا افتاده است. من پسر کسی هستم که عمامه و ردا ازبدنش افکندهاند.
سرمطهر امام(ع)در کربلا
در اینجا به بررسی جراحاتی که در کربلا به وسیلهی لشکر دشمنبه سر شریف امام(ع)وارد شده، میپردازیم. در کربلا به سر مطهرامام(ع)ضربههای مختلفی وارد شد. گاه باسنگ به سر امام زدند،زمانی با تیر و گاهی با شمشیر. حضرت در مجموع 72 جراحت را تحملکرد. سپس ایستاد تا کمی استراحت کند. در این حال، سنگی بهپیشانی امام اصابت کرد. خواستخون را با لباس پاک کند که تیریمسموم و سه شعبه بر قلبش نشست. امام(ع)فرمود: بسم الله و باللهو علی ملهرسول الله.
بعد از مدتی، شمر فریاد زد: او را بکشید. لذا از هرطرف بهامام حمله کردند. امام تیری که به گلویش نشسته بود، برون آورد،دودستش را پراز خون کرد. سر و صورت خود را با خون رنگین ساخت وفرمود: میخواهم این گونه خدارا ملاقات کنم.
آنگاه شمر فریاد زد: برای چه ایستادهاید و انتظار میکشید؟ چرا کار حسین را تمام نمیکنید؟ پس همگی ازهرسو برآن حضرت حملهکردند. حصین بن نمیر تیری بردهان مبارک امام(ع)زد. ابوایوبغنوی تیری برحلقوم شریفش زد و زرعهبن شریک کف دست چپش را قطعکرد. ظالمی دیگر به دوش امام(ع)زخمی زد. حضرت به روی افتاد وضعف بر او غلبه کرد. سنان ملعون نیزه بر گلوی مبارکش زد وبیرون آورد. آنگاه در استخوانهای سینهاش فرو برد و بعد تیری برنحر شریف آن حضرت زد.
مجلسی میگوید: ابوالحتوف تیری به طرف امام انداخت. آن تیر برپیشانی نورانی امام رسید. امام تیر را از پیشانیاش بیرون کشیدو خون بر صورت و محاسن امام روان شد.
بعد از آنکه ناتوانی برحضرت غلبه کرد، هرکه به او نزدیکمیشد، از بیم یا شرم کناره میگرفت. سرانجام مردی از قبیله کنده که نامش مالک بن یسر بود. بهطرف آن حضرت روان شد. به وی ناسزا و دشنام گفت و با شمشیرضربهای برسرمبارکش زد. کلاه امام شکافته شد، شمشیر به سر رسید وخون کلاه را پرکرد. حضرت در باره او چنین نفرین کرد: با این دست غذا نخوری و آبنیاشامی و خداوند تو را با ستمگران محشور کند. پس کلاه پرخون رااز سرمبارک انداخت، دستمالی طلب کرد، زخم سر را با آن بست وکلاه دیگری برسرگذاشت و عمامه را روی آن بست.
بریدن سرامام(ع)
وقتی از همه طرف به امام حمله کردند و او ناتوان روی زمینافتاد، عمربنسعد به اصحابش گفت: برویدو سر از بدنش جدا کنید وراحتش سازید. در این موقع، سنان و شمربن ذی الجوشن با جمعی ازشامیان آمدند، بالای سراو ایستادند و به یکدیگر گفتند: منتظر چههستید؟ این مرد را راحت کنید.
در این موقع، چهل تن مبادرت کردند که سرامام حسین(ع)را جداکنند. عمربن سعد میگفت: وای برشما، عجله کنید. اولین کسی کهمبادرت کرد، شیثبن ربعی بود. او با شمشیر نزد امام(ع)رفتتاسرش را جدا کند. وقتی امام حسین(ع)با گوشه چشم به او نگریست، شیثشمشیر راانداخت و در حالی که این جملهها را برزبان میراند، فرار کرد. «وای برتو عمربن سعد، میخواهی خود را از کشتن حسین تبرئهکنی ومن خونش را بریزم.» بعد سنان بن انس نخعی به طرف امام(ع)حرکت کرد و به شیثبنربعی گفت: مادرت به عزایتبنشیند، چرا حسین رانکشتی؟ شیث گفت: وقتی که به طرف حسین رفتم، چشمانش را باز کرد. دیدممثل رسول خدا است; شرم کردم شبیه رسول خدا را بکشم. سنان گفت: وای برتو، شمشیر را به من بده، من به کشتن اوسزاوارترم. شمشیر را گرفت و بالای سرامام حسین(ع)رفت. امام(ع) نگاهی به او کرد. سنان لرزید، شمشیر از دستش افتاد وفرار کرد. شمر آمد و گفت: مادرت به عزایتبنشیند، چرا او رانکشتی؟
گفت: چون حسین چشمانش را بازکرد، به یاد شجاعت پدرش افتادم وفرار کردم.
شمر گفت:ترسویی، شمشیر را به من ده. به خدا قسم، هیچ کس ازمن به خون حسین سزاوارتر نیست. او را میکشم چه شبیه مصطفیباشد، چه شبیه مرتضی.
شمشیر را گرفت، بالای سینه امام نشست و به حضرت نگریست و گفت: خیال نمیکنم بدانی چه کسی به سراغت آمده. امام چشم باز کرد و او را دید. شمرگفت: من از آن مردم نیستمکه از قتل تو صرف نظر کنم.
امام فرمود: کیستی که به جایگاهی چنین بلند گام نهاده وبربوسهگاه رسول خدا جای گرفتهای؟
شمر روی سینه حضرت نشسته، محاسن امام را گرفته بود و در پیکشتن بود. امام خندید و فرمود: میدانی که هستم؟ شمر گفت: خوبمیشناسمت. مادرت فاطمه، پدرت علی مرتضی، جدت محمد مصطفی ودشمنتخدای بزرگ است. تو را میکشم و هیچ نمیهراسم.
امام گفت: توکه حسب و نسب مرا میشناسی، چرا مرا میکشی؟
شمر گفت: اگر من نکشم، چه کسی از یزید جایزه بگیرد؟
امام(ع)فرمود: جایزه یزید پیش تو محبوبتراستیا شفاعت جدمرسول خدا(ص)؟
شمر گفت: دانگی از جایزه یزید پیش من از شفاعت تو وجدتمحبوبتر است.
امام(ع)تشنه بود. شمر گفت: پسر ابوتراب! مگر نمیدانی پدرتکنار حوض کوثر است و کسانی را که دوست دارد، سیراب میکند؟!
صبر کن تا آب از دستش بگیری.
امام فرمود: حالا که میخواهی مرا بکشی پس کمی آب به من ده.
شمر گفت: هرگز، حتی قطرهای آب نمیدهم تا مرگ را بچشی.
امام پرسید: کیستی؟
گفت: شمربن ذی الجوشن.
امام فرمود: دامن زره را از چهرهات بردار.
وقتی شمر چهره نمایاند، امام دید دندانهایش مانند دندان خوکاز دهانش بیرون آمده است.
سپس فرمود: آری، این یک نشانه، راست است. آنگاه فرمود:
سینهات را برهنه کن.
شمر جامه بالازد. سینهاش گرفتار پیسی بود.
امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص).
رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: فردا وقت نماز پیش منمیآیی و کشندهات این نشانهها را دارد. آن نشانهها همه در توموجود است.
امام حسین(ع)به شمر فرمود: میدانستم کشنده من تو خواهی بود;
زیرا تو پیسی.
در خواب دیدم سگان برمن حمله میکردند و در میان سگان، سگابلق پیسی بود که بیشتر برمن حمله میکرد. جدم رسول خدا(ص)نیزچنین خبر داده بود.
درمناقب چنین نقل شده است: وقتی امام به شمر نگریست و دیدپیس است، فرمود:
الله اکبر، الله اکبر، راست گفتخدا و رسولش; زیراپیامبر(ص)فرمود: گویا میبینم سگی پیس در خون اهل بیتم غوطهمیخورد.
در این موقع، شمر گفت: اکنون که جدت مرا به سگها تشبیه کرده،تو را از قفا سرمی برم.
بعد امام را به صورت خوابانید و رگهای گردنش را برید.
در مقاتل چنین آمده است: وقتی شمر روی سینه شریف امامحسین(ع)نشسته بود و محاسن مقدس وی را در دست داشت، دوازده ضربهشمشیر به امام زد تا سرش را جدا کرد. وقتی سرامام را میبرید،میگفت: سرت را از بدنت جدا میکنم در حالی که میدانم که انسانبزرگواری، فرزند رسول خدایی و از نظر پدر و مادر بهترین مردمی.
وقتی شمر، هر عضو امام را میبرید، حضرت میفرمود: یاجداه! یامحمداه! یا اباالقاسماه! و یا ابتاه! یا علیاه! یا اماه! یافاطماه! کشته میشوم مظلوم و ذبح میشوم تشنه، میمیرم غریبانه.
وقتی شمر سررا برید و روی نیزه قرار داد، تکبیر گفت و لشکردشمن هم سه بار تکبیر گفت. در این موقع، زلزله آمد، دنیا تیرهشد، از آسمان خون آمد و در آسمان ندا دادند که: به خدا قسم،حسین بن علی را کشتند. به خدا قسم، امام فرزند امام را کشتند.
قاتل و قاطع سر مطهر امام(ع)کیست؟
در بین مورخان در مورد این که سرامام(ع)را چه کسی بریده،اختلاف وجود دارد. این نظرها عبارت است از:
1- مردی گمنام از قبیله مذحج قاتل امام است. البته گفته شدهروایت این نظر، ضعیف است. این نظر را ابن حجر گفته است.
2- قاتل امام(ع)حصین بن نمیر است. او به امام تیری زد، فرودآمد، سرش را برید و به کمر اسبش بست تا مقرب ابن زیاد گردد.
3- مهاجربن اوس قاتل امام است.
4- مقریزی میگوید: عمربن سعد امام را به قتل رساند.
5- خولی بن یزید قاتل امام است.
6- برادر خولی، شبل بن یزید، سرامام را جدا کرد. مورخانگفتهاند: خولی بن یزید خواستسرامام را جدا کند; ولی ترسید.
اما برادرش شبل بن یزید سر امام را جدا کرد و به خولی داد.
7- سنان بن انس سر امام را جدا کرد.
صدوق در امالی میگوید: سنان از اسب پایین آمد، محاسن حضرت راگرفت، با شمشیر به گلویش میزد و میگفت: به خدا قسم، من سرت راجدا میکنم و میدانم که تو زاده رسول خدایی و از نظر پدر و مادربهترین مردمی.
در مقتل ابیمخنف هم دارد که سرامام(ع)را سنان برید و به خولیداد. بعد کنار چادر عمربن سعد ایستاد و باصدای بلند فریاد زد:
رکابم را پراز طلا و نقره کن که من حسین را کشتم.
طبری میگوید: هنگام شهادت امام حسین(ع)هرکه نزدیکامام(ع)میآمد، سنان دورش میکرد، برای آنکه مبادا کسی دیگر سرآنجناب را ببرد. سرانجام سرامام را جدا کرد و به خولی سپرد.
8- اکثرمورخان و ارباب مقاتل نظرشان این است که قاتل و قاطعسرامام(ع)شمر ملعون است. گروهی معتقدند سنان در کشتن امام(ع)بهشمر کمک کرده است. جمعی هم سنان و خولی را در کشتن امام یاورشمردانستهاند.
تقسیم سرها
وقتی جنگ پایان یافت و همه یاران امام(ع)شهید شدند. ابن سعددستور داد سرهای شهدا را بین قبایل تقسیم کردند تا بدین وسیلهپیش ابن زیاد منزلتی پیدا کنند.
به قبیله کنده به سرپرستی محمدبناشعثسیزده سر، به قبیلههوازن که شمر بزرگ آنها بود. دوازدهسر، به قبیله تمیم هفدهسر و به قبیله بنواسد شانزده سر دادند. بقیه سرها را هم دیگر افراد بردند; اما قبیله حر اجازهندادند سر حر را جدا کنند.
خونین شدن آفتاب در شهادت امام حسین(ع)
Posted On at در ۱:۴۵ by نویسنده
پرسش:
آیا روایتی داریم که بگوید آفتاب در شهادت امام حسین علیه السلام خونین شد؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه3706-1، 3706-1
پاسخ:
در این مورد در مصادر حدیثی[i]، روایاتی بدین مضمون وارد شده است.
[i]احقاق الحق ج 11 ص 462 و 483 به نقل از کتاب فرهنگ عاشورای آقای جواد محدثی ص 168.
لحظه وصال
Posted On at در ۱:۴۳ by نویسندهمنابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛
در روز عاشورا حسین علیه السلام حد آخر مقاومت را هم میکند.دیگر وقتی است که به کلی توانایی از بدنش سلب شده است.یکی از تیر اندازان ستمکار،تیر زهر آلودی را به کمان میکند و به سوی ابا عبد الله میاندازد که در سینه ابا عبد الله مینشیند و آقا دیگر بی اختیار روی زمین میافتد.چه میگوید؟آیا در این لحظه تن به ذلت میدهد؟آیا خواهش و تمنا میکند؟نه،بلکه بعد از گذشت این دوره جنگیدن رویش را به سوی همان قبلهای که از آن هرگز منحرف نشده است میکند و میفرماید:
«رضا بقضائک و تسلیما لامرک و لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین» (1).
این استحماسه الهی، این استحماسه انسانی.
پینوشت:
1) نظیر این عبارت در قمقام زخار، ص 364 و مقتل الحسین مقرم، ص 753 ذکر شده است.
شهادت امام (ع)
Posted On at در ۱:۴۱ by نویسندهمنابع مقاله:
سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛
بعد از ظهر روز دهم محرم سال 61 هجری بود که امام حسین (ع) در شهر کربلا از سرزمین عراق، مظلومانه و با لبانی تشنه به شهادت رسید.وی در حالی که در برابر مصائب، صبر و شکیبایی از خود نشان میداد، از سوی دشمنان خود به شدت در محاصره بود.
شیخ مفید شهادت آن حضرت را در روز شنبه ثبت کرده است.اما چنانکه ابو الفرج در کتاب مقاتل الطالبیین مینویسد: تاریخ صحیح شهادت امام در روز جمعه بوده است.وی با استفاده از علوم مربوط به تقویم ثابت کرده است که اول محرم آن سال چهار شنبه بوده و بدین ترتیب روز عاشورا جمعه بوده است.اما آنچه در میان عامه مردم شایع است، یعنی این که شهادت امام حسین (ع) در روز دوشنبه بوده، هرگز ریشه صحیحی نداشته و روایتی در این مورد دیده نشده است.
امام (ع) به هنگام شهادت پنجاه و شش سال و پنج ماه و هفت روز یا پنج روز از سن شریفش میگذشت. [در مورد کسر سال]، عدهای نه ماه و ده روز و یا هشت ماه و هفت روز یا پنج روز نیز آوردهاند.برخی نیز سن آن حضرت را پنجاه و هفت سال دانستهاند که این روایت کامل نبوده است.گروهی سن او را پنجاه و هشت و یا پنجاه و پنج سال و شش ماه نیز ثبت کردهاند، و این نیز چنان که قبلا اشاره شد بر اثر اختلاف اقوال و روایاتی است که در ذکر میلاد آن حضرت وجود داشته است.
جالب این است که شیخ مفید با این که میلاد امام (ع) را پنجم شعبان سال چهارم هجری محسوب و هنگام شهادت را دهم محرم سال شصت و یک میداند، با این وصف سن شریف آن حضرت را پنجاه و هشت سال ذکر کرده است، در صورتی که بنا به گفته خود او عمر شریف آن حضرت بیش از پنجاه و شش سال و پنج ماه و پنج روز نمیگردد.
امام حسین (ع) با جد بزرگوارش رسول الله (ص) شش یا هفت سال و چند ماه زندگی کرده و به گفته شیخ مفید این مدت هفت سال بوده است.با پدرش امیر المؤمنین (ع) سی و هفت سال و پس از رحلت جدش پیامبر (ص) چند ماه کمتر از سی سال میزیسته است.با برادرش امام حسن (ع) چهل و هفت سال و پس از وفات پدرش با برادر خود در حدود ده سال معاصر بوده است.و برخی این مدت را یازده سال و عدهای نیز پنج سال و چند ماه دانستهاند، و این اختلاف در اثر روایات گوناگونی است که در تاریخ وفات امام حسن (ع) ذکر شده است.همین مدت نیز دوره خلافت و امامت امام مجتبی (ع) نیز محسوب میشود.
شهادت امام
Posted On at در ۱:۳۷ by نویسنده
منابع مقاله:
سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛
هلال بن نافع گوید: من با سپاه عمر بن سعد ایستاده بودم.ناگاه کسی فریاد زد: ای امیر بشارت باد تو را که شمر، حسین را کشت.من خود را میان صفوف لشگر رساندم و برابر حسین ایستادم.چنان دیدم که آن حضرت در حال جان دادن است.به خدا هرگز مانند حسین کشتهای را ندیده بودم که با خون، چهره خویش را خضاب کرده و سیمایی این چنین داشته باشد.انوار درخشان چهره او و زیبایی هیئتش مرا از اندیشه شهادت او بازداشت.حسین ع در این حال طلب آب میکرد، و من شنیدم کسی را که میگفت: به خدا هرگز آب نخواهی نوشید، تا آنگاه که به دوزخ وارد شوی و از آب حمیم بنوشی.حسین ع گفت: آیا من به دوزخ وارد میشوم و از آب آن مینوشم؟ نه، هرگز چنین نیست.به خدا من بر جدم پیمبر خدا ص و به منزل او در بهشت وارد میشوم و از آب خوشگوار آن مینوشم و از ستمهایی که بر من روا داشتید، شکایت به او خواهم برد .
هلال بن نافع گوید: لشگر با شنیدن این سخن به شدت در خشم و غضب فرو رفتند، چندان که گویی خداوند کمترین مهر و محبتی در دل هیچ یک از آنان قرار نداده است.
پس عمر بن سعد رو کرد به مردمی که در طرف راست وی بودند و گفت: به سوی حسین پیش روید و کار او را تمام کنید.همچنین به سنان بن خولی بن یزید گفت: سرش را جدا کن.پس خولی پیش رفت اما ضعف بر وی رو آورد و بلرزید.پس سنان بن انس و یا شمر بدو گفت: خدا بازوهایت را بشکند.چرا میلرزی؟ آنگاه سنان و به گفته بعضی شمر فرود آمد و حسین ع را بکشت و سر مبارک آن حضرت را از بدن جدا کرد، در حالی که میگفت: من سر تو را جدا میکنم در حالی که میدانم تو سرور امت و فرزند پیمبر خدا و از جهت پدر و مادر بهترین مردم هستی.سپس سر مقدس آن حضرت را به خولی سپرد و از وی خواست سر را نزد امیر عمر بن سعد ببرد.شاعر در این مورد گفته است:
فای رزیة عدلت حسینا غداة تبیره کفا سنان
در این هنگام یکی از کنیزان از خیمه حسین ع بیرون آمد.پس یکی از افراد سپاه دشمن به وی گفت: مولایت حسین کشته شد.وی میگوید: در حالی که فریاد میکردم به سرعت به خیمه شتافتم.همین که خبر شهادت حسین ع را به خاندان آن حضرت بگفتم، در حالی که آنان به شدت در بهت و حیرت فرو رفته بودند و مرا مینگریستند، فریاد و ناله و صیحه و شیون آنان از هر سو به آسمان رفت.
آخرین لحظات
Posted On at در ۱:۳۴ by نویسندهمنابع مقاله:
، ؛
پس از آنکه حضرت عباس علیه السلام به شهادت رسید، امام حسین علیه السلام غریب و بی یاور شد، و دیگر هیچکس را نیافت که از او یاری کند، صدای گریه و ندبه بانوان حرم و کودکان را میشنید، در این هنگام فریاد زد:
«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ ... هل من مغیثیرجو الله فی اغاثتنا؟».
سپس بانوان حرم و کودکان وداع کرد و آنها را به سکوت و صبر دعوت نمود، آنگاه فرمود:
«اخیة! ائتینی یثوب عتیق لایرغب فیه احد، اجعله تحت ثیابی لئلا اجرد بعد قتلی».
شلوار کوچکی برایش آوردند، فرمود: نه، این جامه کسی است که ذلت و خواری دامنگیرش شده باشد، سپس جامه کهنه دیگری را گرفت و پاره پاره کرد و زیر جامههایش پوشید ... سپس پارچه دیگری طلبید و آن را پاره پاره کرد و پوشید به این منظور که به غارت نبرند. (1)
در این وداع بود که فرمود:
«ناولونی علیا ابنی الطفل حتی اودعه».
علی اصغر (یا عبدالله شیرخوار) را به او دادند آنحضرت خواست با او وداع کند که تیر از جانب دشمن آمد و به گلوی او اصابت کرد و او را شهید نمود.
هنگامی که امام حسین علیه السلام تنها ماند و به هر سو نگاه کرد، برای خود یار و یاوری ندید، صدا زد:
«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ...»
این سخن آنچنان جگر سوز بود، که وقتی بانوان حرم، آن را شنیدند، صدای گریه آنها بلند شد، در این هنگام امام سجاد علیه السلام که سخت بیمار و در بستر بود برخاست و با زحمت از خیمهاش بیرون آمد، بقدری ناتوان بود که میتوانستشمشیر خود را حمل کند.
ام کلثوم علیها السلام فریاد زد: به خیمه برگرد.
امام سجاد علیه السلام فرمود:«ای عمه، مرا رها کن تا در رکاب پسر رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم با دشمن بجنگم».
امام حسین علیه السلام متوجه شد و فریاد زد: «ای ام کلثوم، او را نگهدار، تا زمین از نسل آل محمد صلی الله علیه و اله و سلم خالی نگردد».
فاضل در بندی در اسرار الشهاده مینویسد: امام حسین علیه السلام مانند باز شکاری به طرف امام سجاد علیه السلام آمد و او را به خیمهاش برد، و به او فرمود: «پسرم میخواهی چه کنی؟».
امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان، ندای تو رگهای قلبم را برید، و آرامش را از من ربود، خواستم به میدان آیم و جانم را فدایت کنم».
امام حسین علیه السلام فرمود: پسرم! تو بیمار هستی و جهاد بر تو واجب و روا نیست، تو حجت و امام بر شیعیان من هستی، تو پدر امامان و سرپرستیتیمان و بیوه زنان هستی، تو باید آنها را به مدینه برسانی، و نباید هرگز زمین از حجت و امام از نسل من خالی بماند ...
امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان آیا من نگاه کنم و تو کشته شوی کاش زنده نبودم، و جانم نثار تو میشد ...».
سپس امام حسین علیه السلام با امام سجاد علیه السلام وداع کرد، او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گریه سختی کرد و به این ترتیب با او خداحافظی نمود. (2)
سپس فرمود: پسرم به شیعیان من سلام برسان، و به آنها بگو که پدرم غریبانه کشته شد برای مصیبت او ناله کنید، و او به شهادت رسید و برای او گریه کنید».
«یا ولدی بلغ شیعتی عنی السلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فاندبوه ومضی شهیدا بابکوه». (3)
امام حسین علیه السلام نگاهی به قتلگاه کرد دید پیکر بخون طپیده 72 نفر از اصحاب و هیجده نفز از اهلبیتش به زمین افتاده و به شهادت رسیدهاند، تصمیم قاطع گرفت تا به جنگ با دشمن برود، در این هنگام صدا زد:
«یا سکینه یا فاطمه! یا زینب و یا ام کلثوم علیکن منی السلام فهذا آخر الاجتماع و قد قرب منکن الافتجاع».
امام در این حال میگریست، زینب علیها السلام عرض کرد: خدا چشمت را نگریاند چرا گریه میکنی؟ امام فرمود:
«کیف لا ابکی و عما قلیل تساقون بین العدی».
بانوان حرم با شنیدن سخن امام، صدا به گریه بلند کردند و فریاد زدند:
«الوداع الوداع، الفراق الفراق».
در این هنگام سکینه نزد پدر آمد و صدا زد:
«یا ابتاه ء استسلمت للموت فالی من اتکل».
امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای نور چشم من چگونه کسی که یار و یاور ندارد، تسلیم مرگ نشود، ولی بدان که رحمت و یاری خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد، دخترم برقضای الهی صبر کن و شکایت نکن، دنیا محل گذر است ولی آخرت خانه همیشگی است».
سکینه گفت: ما را به حرم جدمان (مدینه) بازگردان.
امام فرمود:
«لو ترک القطا لغفا و نام».
سکینه گریه کرد، امام حسین علیه السلام سکینهاش را به سینهاش چسبانید و اشک چشمهای او را پاک کرد و این اشعار را خواند:
سیطول بعدی یا سکینه فاعلمی منک البکاء اذ الحمام دهانی لا تحرقی قلبی بدمعک حسره مادام منی الروح فسی جثمانی فاذا قتلت فانت اولی بالذی تاتینه یا خیره النسوان
امام حسین علیه السلام بانوان را دلداری داد و امر به صبر نمود و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد کرد، و در عوض این مصائبی که به شما رسیده خداوند چندین برابر از مواهب خود را به شما عنایت میفرماید، به زبان چیزی نگوئید که موجب کاهش مقام ارجمند شما گردد ... زینب گریه میکرد، امام به او فرمود: آرام باش ای دختر مرتضی، وقت گریه طولانی است.
همین که خواست به عزم میدان، از خیمه بیرون آمد، زینب علیها السلام دامن امام را گرفت و صدا زد:
«مهلا یا اخی، توقف حتی اتزود منک و اودعک وداع مفارق لا تلاقی بعده».
فمهلا اخی قبل الممات هنیئه لتبرد منی لوعه و غلیل
حضرت زینب علیها السلام از برادر دل نمیکند، به دست و پای برادر افتاد و بوسید، سایر بانوان حرم، آنحضرت را محاصره کرده و دست و پای او را میبوسیدند و گریه میکردند، امام آنها را آرام کرد و به خیمه برگردانید، سپس خواهرش را به تنهائی طلبید و او را دلداری داد.
«و امر یده علی صدرها و سکنها من الجزع».
امام به او فرمود: افرادی که صبر میکنند، پاداش بسیار در پیشگاه خدا دارند، صبر کن تا به پاداشهای الهی برسی ...
بعضی نقل کردهاند: چون امام حسین علیه السلام چند قدمی از خیمهها دور شد، حضرت زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظهای درنگ کن تا وصیت مادرم فاطمه علیها السلام را نسبت به تو بجا آورم».
امام توقف کرد و فرمود: آن وصیت چیست؟
زینب علیها السلام عرض کرد: مادرم به من وصیت فرمود، هنگامی که نور چشمم حسین علیه السلام را روانه میدان برای جنگ با دشمن کردی، عوض من گلوی او را ببوس، آنگاه زینب علیها السلام گلوی برادرش را بوسید و به خیمه بازگشت. (4)
امام چند قدم دیگر به سوی میدان برداشت، ناگاه صدای ضعیفی از پشتسر شنید که کسی میگوید: ای پدر اندکی تامل کن، به تو حاجتی دارم.
امام به عقب نگاه کرد دید سکینه با سرعت میآید، عنان اسب را کشید و توقف کرد، سکینه به سر رسید و رکاب امام را گرفت و عرض کرد: حاجتم این است که از اسب فرود آئی و مرا در کنار خود بگیری و مرا مانند یتیمان نوازش کنی.
امام پیاده شد و روی خاک نشست و سکینهاش را کنار خود گرفت و دست نوازش بر سر او کشید و اشکهایش را پاک کرد، و او را دلداری داد و به خیمه باز گردانید. (5)
هنگامی که امام حسین علیه السلام مشغول و وداع بود و سکینه و سایر بانوان حرم را دلداری داده و امر به صبر مینمود، عمر سعد خطاب به سپاه خود فریاد زد: «وای بر شما تا حسین علیه السلام مشغول وداع است از هر سو به او حمله کنید، سوگند به خدا اگر او از وداع فارغ شود، جانب راست و چپ شما را با حملات خود در هم مینوردد»،سپاه به امام حمله کردند و آنحضرت را در کنار خیمه هدف تیرهای خود قرار دادند، بطوری که تیرها بین طنابهای خیمهها میافتاد و بعضی از تیرها به بانوان اصابت کرده و لباس آنها را درید و سوراخ نمود، بانوان وحشت زده داخل خیمه شدند، و به امام نگاه میکردند ببینند چه میکند؟ دیدند مانند شیر خشمگین به دشمن حمله کرد و به هرکه نزدیک شد او را به خاک هلاکت انداخت از هر سو به سوی او تیری آمد و آنحضرت سینه و گلویش را سپر تیرهای دشمن قرار داده بود، سپس به مرکز خود بازگشت و مکرر میگفت:
«لا حول و لا قوه الا بالله». (6)
مطلب جانسوز دیگر اینکه: هنگامی که امام پس از وداع خواستسوار بر اسب شود، بانوان و کودکان شیون میکردند و از هر سو دامن او را گرفتند،«فنادی احبسیهن یا زینب».
گرچه حوادث تلخ و جانسوز و غمبار باعث میشد که امام حسین علیه السلام بی اختیار گریه میکرد و گاهی بسیار شدید و بلند میگریست،ولی گریه او جنبههای عاطفی و تنفر از دشمن داشت، نه اینکه آمیخته با ذلت باشد، روحیه آنحضرت همیشه نیرومند و قوی بود و گفتار او در برابر دشمن، و حملههای شدید او و تسلیم نشدن او تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، دلیل روشنی بر صلابت و شجاعت بینظیر آنحضرت است، به عنوان نمونه:
1 - آن بزرگوار صبح عاشورا پس از نماز صبح رو به اصحاب خود کرد و پس از حمد و ثنا فرمود:
«ان الله سبحانه و تعالی قد اذن فی قتلکم فی هذا الیوم فعلیکم بالصبر و القتال».
2 - هنگامی که امام حسین علیه السلام و یارانش در کربلا در تنگنای سخت قرار گرفتند و محاصره دشمن لحظه به لحظه تنگتر میشد، آنحضرت و جمعی از یارانش آنچنان آرام و بردبار بودند که لحظه به لحظه چهرههایشان درخشندهتر و اعضایشان قویتر میگشت، ولی عدهای نیز بودند که رنگ پریده و لرزه بر اندام شدند. بعضی از یاران آنحضرت که رنگ باخته بودند به بعضی دیگر گفتند: به امام حسین علیه السلام بنگرید که چهرهاش بیانگر آنست که هیچگونه باکی از مرگ ندارد.
امام حسین علیه السلام فرمود:
«صبرا بنی الکرام فما الموت الا قنطره تعبر بکم عن البؤس و الضراء الی الجنان الواسعه، و النعیم الدائمه فایکم یکره ان ینتقل من سجن الی قصر و ما لاعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب، ان ابی حدثنی عن رسول الله: ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر.
والموت جسر هؤلاء الی جنانهم، وجسر هؤلاء الی جحیمهم، ما کذبت و لا کذبت».
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا (در یکی از مراحل) برابر سپاه دشمن آمد و بر شمشیر خود تکیه داد و با صدای بلند فرمود:
«انشدکم الله هل تعرفوننی».
سپاه پاسخ دادند: «آری تو فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم هستی».
امام: شما را به خدا آیا میدانید علی بن ابیطالب علیه السلام پدر من است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید خدیجه دختر خویلد نخستین زنی که به اسلام گروید مادر بزرگ من است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید جعفر که در بهشت پرواز میکند عموی من است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید شمشیر که به کمر بستهام، شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید این عمامه را که بر سرم بستهام، عمامه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید پدرم علی علیه السلام از میان مسلمین اولین فردی بود که اسلام را پذیرفت، و در علم از همه عالمتر و در صبر و شکیبائی از همه بردبارتر بود، و او ولی و رهبر هر مرد و زن میباشد؟
سپاه: آری میدانیم.
امام:
فبم تستحلون دمی ...
سپاه: قد علمنا ذلک کله، و نحن غیر تارکیک حتی تذوق الموت عطشا.
در عبارت دیگر آمده: امام حسین علیه السلام خطاب به سپاه دشمن کرده فرمود:
ای مردم! آگاه باشید که دنیا، سرای فانی است و صاحبانش را از حالی به حال دیگر دگرگون میسازد. ای گروه مردم! شما قوانین اسلام را میشناسید و قرآن را خواندهاید و میدانید که محمد صلی الله علیه و اله و سلم رسول خدای حسابگر است: در عین حال اکنون ظالمانه برای کشتن فرزند رسولخدا بپا خاستهاید.
«معاشر الناس، اما ترون الی ماء الفرات تلوح کانه بطون الحیات، یشربه الیهود و النصاری و الکلاب و الخنازیر و آل الرسول صلی الله علیه و اله وسلم یموتون عطشا».
بعضی نقل کردهاند، امام حسین علیه السلام عمر سعد را خواست و به او سه پیشنهاد کرد که یک نوع اتمام حجت بود:
1 - دست از من و اهل بیتم بردار تا به مدینه جدم برگردیم.
2 - اسقنی شربه من الماء لقد نشفت کبدی من الظماء.
3 - اگر دو پیشنهاد قبلی عملی نیست، من یک نفر هستم، بنابراین یک یک از افراد را به جنگ من بفرست.
عمر سعد گفت: اما بازگشت به مدینه و نوشیدن آب، به هیچوجه امکان پذیر نیست، ولی پیشنهاد سوم، خواسته مرد کریم است و پذیرفته میشود.
به فرمان عمر سعد چند تن از شجاعان دشمن به میدان تاختند، امام حسین علیه السلام تن به تن با آنها جنگید، ولی همه آنها در برابر شمشیر آتشبار امام به خاک هلاکت افتادند، عمر سعد دریافت که در نبرد تن به تن احدی در برابر امام حسین علیه السلام باقی نمیماند، از این رو نقض عهد کرد و فرمان حمله دستجمعی را صادر نمود. (7)
از هر سو به امام حمله کردند، امام آنچنان بر آنها هجوم برد که آنها همانند ملخ پراکنده فرار میکردند.
مسعودی در اثباه الوصیه مینویسد: امام حسین علیه السلام آنچنان جنگید که به روایتی هزار و هشتصد مرد جنگی دشمن را کشت، و بنقل دیگر غیر از مجروهان هزار و نهصد و پنجاه نفر را کشت.
عمر سعد بر قوم خود فریاد برآورد و گفت: وای بر شما آیا میدانید با چه کسی میجنگید این پسر انزع بطین (یعنی علی علیه السلام که در دو جانب پیشانی، مو نداشت و ایمان و علم سراسر وجودش را فراگرفته بود) و کشنده عرب است.
(8)
آنحضرت همچنان میجنگید، و بر اثر شدت تشنگی آب طلب میکرد ولی کسی پاسخ نمیداد، آنقدر تیر به بدنش رسیده بود که گفتهاند:
«حتی صار کالقنفذ».
شمر با جماعتی آمدند و بین او و خیمهاش قرار گرفتند، به طوری که به خیمه نزدیک شدند.
امام فریاد زد:
«ویلکم یا شیعه آل سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیا کم ...»
شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه! چه میگوئی؟
امام فرمود: میگویم من با شما میجنگم شما با من، زنها تقصیری ندارند، از گمراهان و متجاوزین خود جلوگیری کنید و تا زندهام متعرض حرم من نشوید.
شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه، متعرض حرم نخواهند شد.
آنگاه شمر به سپاه خود خطاب کرد و فریاد زد: همه متوجه حسین علیه السلام شوید و کار او را تمام کنید.
سپاه دشمن به امام حمله کردند، آنحضرت هچنان میجنگید تا اینکه بدنش پر از زخم سرانجام ظالمی بنام «صالح بن وهب» پیش آمد آنچنان بر ناحیه ران آنحضرت ضربت زد، که آن مظلوم از پشت اسب به زمین افتاد، طرف راست صورتش به زمین برخورد کرد، سپس در همین حال برخاست و به جنگ ادامه داد.
در لحظات آخر عمر امام حسین علیه السلام زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد میزد:
«وا محمداه! وا ابتاه! وا علیاه! وا جعفراه».
سپس گفت:
«لیت السماء اطبقت علی الارض، ولیت الجبال تد کدکت علی السهل».
آنگاه به سوی امام حسین علیه السلام نزدیک شد، در آن هنگام عمر سعد با جماعتی نزدیک شد، و امام در حال جان کندن بود، زینب علیها السلام صدا زد: ای عمر! آیا این ابا عبدالله، کشته میشود و تو مینگری؟ (9)
این سخن از زینب علیها السلام بقدری جانسوز بود که عمر سعد آنچنان گریه کرد به طوری که ریشش از اشک چشمش تر شد، اما در عین حال، وصرف وجهه عنها ولم یجبها بشییء.
زینب علیها السلام صدا زد:
ویلکم اما فیکم مسلم؟
امام حسین علیه السلام از زمین برخاست و مانند شیر شرزه شجاعت بر دشمن حمله کرد و فرمود: «آیا شما بر قتل من اجتماع کردهاید، سوگند به خدا بعد از من بندهای از بندگان خدا را نخواهید کشت، خداوند به خاطر کشتن من بر شما غضب میکند ... سوگند به خدا هرگاه مرا کشتید خداوند خودتان را بجان خودتان میافکند و خون همدیگر را میریزید، سرانجام دستخوش عذاب سخت الهی خواهید شد».
همچنان با دشمن جنگید تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد آمد.
امام کنار آمد تا اندکی استراحت کند، در کنار ایستاده بود ناگاه سنگی از جانب دشمن آمد و به پیشانی آنحضرت خورد و خون جاری شد، دامنش را بلند کرد تا خون پیشانی را پاک کند، در این هنگام تیری سه شعبه زهر آلود آمد و بر سینه (یا شکم) آنحضرت اصابت کرد، فرمود:
بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.
سپس سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تو میدانی مردی را میکشند که در روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست».
آنگاه آن تیر را گرفت و از پشت بیرون آورد، و خون مانند ناودان از آن جاری شد. (10
در این هنگام ضعف بر بدن آقا مسلط شد، سپاه دشمن دست از جنگ کشید و مدت طولانی از این جریان گذشت، و کسی جرئت نمیکرد آخرین ضربه را بزند (و به عنوان قاتل، با خدا ملاقات کند).
شمر بر سپاه خود فریاد زد:
ویحکم ما تنتظرون بالرجل اقتلوه ثکلتکم امهاتکم.
در این وقت، دشمنان بیرحم، از هر سو به آن امام غریب، حمله کردند، یکی به شانه چپش ضربت زد، دیگری بر دوشش ضربت زد، سنان بن انس به پیش آمد و چنان نیزهاش را بر گودی گلوی آنحضرت فرو برد و سپس نیزه را بیرون آورد و بر استخوانهای سینهاش کوبید و تیر بر حلقوم او وارد ساخت، که آنحضرت بر روی خاک زمین افتاد، پس از لحظهای برخاست و نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشید، سر محاسنش را با خون بدنش رنگین نمود و میفرمود:
هکذا القی الله مخضبا بدمی مغصوبا علی حقی.
هلال بن نافع (که از سربازان دشمن بود) میگوید: نگاه به قتلگاه کردم دیدم حسین علیه السلام به خود میپیچد و در حال جان دادن است، درخشندگی چهره، و زیبائی قامت او مرا از فکر در مورد کشتن او بازداشت و من هرگز کشته آغشته به خونی را چنین ندیدهام.
در این حال فرمود: شربت آبی به من برسانید.
ظالمی گفت: آب نچشی تا از آب سوزان دوزخ بیاشامی، حضرت فرمود: آیا من آب سوزان جهنم را میآشامم؟، نه هرگز، بلکه من بر جدم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم وارد میشوم و در محضر او از آب گوارای بهشتی میآشامم، و از ظلم و ستم شما به آنحضرت شکایت میکنم.
گفتار امام، در دل آن سنگدلان اثر نکرد، گویا ذرهای رحم در دل هیچکدام از آنها نبود.
عمر سعد به شخصی که در جانب راستش بود گفت: برو حسین را راحت کن.
و به نقلی سنان بن انس به خولی گفت: برو سر از بدن حسین علیه السلام جدا کن، خولی به این قصد به سوی حسین علیه السلام رفت ولی لرزه بر اندام شد و بازگشت، سنان یا شمر به او گفت: «خدا بازویت را از هم جدا کند چرا لرزه بر اندام شدهای؟».
سرانجام سنان و به نقلی شمر، سر از بدن شریف آنحضرت جدا نمود، و میگفت: «با اینکه میدانم: تو آقا و پیشوا و فرزند رسولخدا، و بهترین انسانها از جهت پدر و مادر هستی، در عین حال سرت را جدا میکنم».
سپس سر بریده را به خولی داد تا او آن را نزد عمر سعد ببرد.
کنیزی از اهلبیت علیه السلام نزدیک قتلگاه آمد، مردی به او گفت: «ای کنیز خدا آقای تو کشته شد».
آن کنیز با شیون و گریه به سوی خیمه بازگشت و فریاد میزد: حسین را کشتند، حسین را شهید کردند وقتی که بانوان حرم، صدای او را شنیدند، صدا به گریه بلند کردند. (11)
در نقل دیگر در مورد شهادت امام حسین علیه السلام آمده: عمر سعد فریاد زد، به سوی حسین علیه السلام بروید و او را راحت کنید.
شمر به سوی آنحضرت شتافت و با کمال گستاخی روی سینه آنحضرت نشست و محاسن آنحضرت را به دست گرفت، با شمشیر خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدا نمود. (12)
در آن لحظات آخر شهادت، امام حسین علیه السلام به شمر رو کرد و فرمود:
«اذا کان لابد من قتلی فاسقنی شربه من الماء.»
شمر گفت: ای پسر ابو تراب، آیا تو گمان نمیکنی که پدرت ساقی حوض کوثر است و از آب کوثر به دوستانش میدهد، صبر کن تا به دست او سیراب گردی».
و در نقل دیگر آمده گفت:
«والله لا ذقت قطره واحده من الماء حتی تذوق الموت غصه بعد غصه».
روز عاشورا هنگامی که ظهر شد، ابو ثمامه صیداوی یکی از یاران امام حسین علیه السلام به خورشید نگاه کرد و دریافت که ظهر شده، به امام عرض کرد: دوست دارم قبل از آنکه در رکاب تو فدا گردم این نماز را که وقتش رسیده نیز با تو بخوانم..
امام حسین علیه السلام به آسمان نگریست، و به او فرمود: خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد که مرا به یاد نماز انداختی، آری وقت نماز رسیده است، از دشمن بخواهید مهلت دهد تا ما نماز را بخوانیم.
از دشمن مهلتخواستند، حصین بن نمیر گفت: نماز شما قبول نمیشود.
حبیب بن مظاهر پاسخ داد: ای مستشراب، آیا از شما قبول میشود و از فرزند پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم قبول نمیشود ...
امام حسین علیه السلام با جمعی از اصحاب نماز ظهر را با عنوان نماز خوف خواند، زهیر بن قین و سعید بن عبدالله (به عنوان سپر آنحضرت (در جلو او ایستادند، آنقدر تیر به بدن سعید اصابت کرد، که به زمین افتاد، سعید بعد از نماز به امام عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم، امام فرمود:
نعم انت امامی فی الجنه.
سعید به شهادت رسید، شمردند سیزده تیر به بدنش اصابت نموده بود. (13)
هر نمازی تعقیبی دارد، تعقیب این نماز آن هنگام بود که امام حسین علیه السلام غوطهور در خون او پشت اسب به زمین قرار گرفت و با خدا مناجات میکرد، از جمله میگفت:
«صبرا علی قضائک یارب، لا اله سواک یا غیاث المستغیثین، ما لی رب سواک، ولا معبود غیرک، صبرا علی حکمک، یا غیاث من لا غیاث له،یا دائما لا نفاد له، یا محیی الموتی، یا قائما علی کل نفس بما کسبت احکم بینی و بینکم و انتخیر الحاکمین». (14)
ترکت الخلق طرا فی هواکا و ایتمت العیال لکی اراکا ولو قطعتنی فی الحب اربا لما حن الفؤاد الی سواکا
وقایع جانسوز در جریان شهادت امام حسین علیه السلام بسیار است ما در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم:
1 - وقتی که امام حسین علیه السلام به مرحلهای رسید که دیگر نتوانست جنگ کند، در جای خود ایستاد، هر کس از دشمن که جلو میآمد باز میگشت و نمیخواستخدا را ملاقات کند در حالی که دستش به خون حسین علیه السلام رنگین باشد، در این هنگام مردی کندی بنام «مالک بن یسر»به جلو آمد، نخست به آنحضرت ناسزا گفت، سپس با شمشیر بر سر نازنینش زد، که کلاه حضرت را برید و شمشیر بر سر خورد، و کلاه پر از خون شد، امام پارچهای طلبید و با آن زخم سر را بست و کلاهی خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن بست. (15)
(16)
من ینتدب للحسین فیوطیء الخیل ظهره و صدره.
ده نفر داوطلب شدند (که نام هر ده نفر در مقاتل ذکر شده).
آن ده نفر سوار بر اسبهای خود شدند و بر بدن حسین علیه السلام تاختند، به گونهای که استخوانهای سینه و پشت آنحضرت را درهم شکستند.
سپس این ده نفر نزد ابن زیاد آمدند، اسید بن مالک، یکی از آنها گفت:
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعسوب شدید الاسر
ابن زیاد گفت: شما کیستید؟
گفتند: ما سوار بر اسب شدیم و بر پشتحسین علیه السلام تاختیم،حتی طحنا حناجر صدره.
ابن زیاد دستور داد تا جایزه اندکی به آنها داده شد، ابو عمر زاهد گفت: ما حال آن ده نفر را بررسی کردیم، همگی زنا زاده بودند و مختار آنها را بازداشت نمود و دستها و پاهایشان را میخکوب کرد و اسب بر پشت آنها تاخت تا مردند. (17)
3 - وقتی که روز عاشورا امام حسین علیه السلام خود را به آب فرات رسانید و خواست آب بیاشامد، حصید بن نمیر (یکی از سر کردگان دشمن) آنحضرت را هدف تیر قرار داد، تیر به حلقوم امام اصابت کرد، آنحضرت تیر را بیرون کشید، و دستش را زیر خون گرفت و خون را به آسمان میپاشید، و به حصین فرمود: «خدا ترا سیرابت نکند» بعد دشمن حیله کرد، و امام برای حفظ خیمه با سرعت به سوی خیمه بازگشت.
در این هنگام بانوان حرم و کودکان تشنه کام به گمان اینکه امام آب آورده به سوی حسین علیه السلام شتافتند، دیدند صورت و سینه و دستهای حسین علیه السلام به خونش رنگین است، صدا به گریه بلند کردند و دست بر صورت میزدند.
طفلی هنگام رفتن امام به صوی فرات عرض کرده بود: پدر جان تشنهام، امام به او فرموده بود: صبر کن بروم برای تو آب بیاورم، وقتی امام برگشت، آن طفل تشنه کام نزد پدر آمد و گفت: گویا آب آوردهای؟ امام گریه کرد و این شعر را خواند:
«شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی ...» سپس پارچهای طلبید و بر زخم گلو نهاد و بار دیگر با اهلبیت علیهم السلام وداع نمود و به سوی قوم رفت و کوشش فراوان کرد خود را به آب فرات برساند، سر راه او را گرفتند و ممانعت نمودند. (18)
4 - امام باقر فرمود: امام حسین علیه السلام را به گونهای کشتند که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم از کشتن حیوانات درنده به آن نحو، نهی فرموده است،لقد قتل بالسیف و السنان و بالحجاره و بالخشب و بالعصا.
و لقد اوطئوه الخیل بعد ذلک.
هنگامی که امام حسین علیه السلام از پشت اسب به زمین قرار گرفت، اسب آنحضرت که ذوالجناح نام داشت، اطراف او میگشت و از آن مظلوم علیه السلام دفاع میکرد، و شیهه میکشید و همهمه میکرد.
عمر سعد فریاد زد: آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید زیرا از بهترین اسبهای رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم است، جمعی آن اسب را احاطه کردند تا بگیرند ولی با پاهای خود آنها را از خود دور میکرد و در این درگیری تعدادی از دشمن را کشت.
عمر سعد فریاد زد: رهایش کنید تا ببینیم او چه کار میکند؟ وقتی که اسب احساس امنیت نمود، کنار بدن پاره پاره امام حسین علیه السلام آمد کاکل خود را با خون امام حسین علیه السلام رنگین نمود، بدن عزیز امام حسین علیه السلام را استشمام میکرد، و با صدای بلند شیهه میکشید.
امام باقر علیه السلام فرمود: او در شیهه خود میگفت:
الظلیمه الظلیمه من امه قتلت بنت نبیها.
آنگاه به سوی خیمهها رو کرد در حالی که بلند شیهه میکشید، به طوری که صدای او همه فضای بیابان را پرکرده بود (وقد ملا البیداء صهیلا).
حضرت زینب علیها السلام شیهه اسب را شنید، به خواهرش ام کلثوم رو کرد و گفت: «این اسب برادرم حسین علیه السلام است که به طرف خیمه میآید، شاید همراه آن آب باشد» ام کلثوم سراسیمه از خیمه بیرون آمد، ناگاه به اسب نگاه کرد دید اسب آمده ولی صاحبش نیامده است، فریاد زد:
قتل والله الحسین.
زینب علیها السلام سخن خواهرش را شنید، صدا به گریه بلند کرد، و مرثیه سرائی نمود و اشک میریخت. (19)
و در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام (خطاب به امام حسین) آمده:
و اسرع فرسک شاردا الی خیامک قاصدا مهمهما باکیا فلما راین النساء جوادک مخزیا، و نظرن سرجک علیه ملویا، برزن من الخدور، ناشرات الشعور، لاطمات الخدود، سافرات الوجوه و بالعویل داعیات و بعد العز مذللات، و الی مصرعک مبادرات و الشمر جالس علی صدرک، مولع سیفه علی نحرک ...
به نقل دیگر:وقتی که صدای ذوالجناح به اهل خیام رسید، زینب علیها السلام به سکینه گفت: سکینه جانم پدرت با آب آمد، به سوی او برو و از آب بیاشام.
سکینه از خیمه بیرون آمد، وقتی که سکینه منظره ذوالجناح را دید صدای گریه و ندبهاش بلند شد، صدا زد:
وا محمداه، وا غریباه، وا حسینا! وا جداه، وا فاطمتاه و ...
ای اسب، پدرم چه شد، شافع قیامت را کجا گذاشتی؟ روشنی چشم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم کجاست؟ اشعاری خطاب به اسب خواند او جمله گفت:
امیمون! اشفیت العدی من ولینا و القیته بین الاعادی مجدلا امیمون! ارجع لا تطیل خطابنا فان عدت ترجوا عندنا و تؤملاه
در کتاب مصائب المعصومین آمده: هنگامی که ذوالجناح به سوی خیمهها آمد و بانوان حرم ناله کنان و سیلی به صورت زنان از خیمه بیرون آمدند، هر کدام با اسب سخنی میگفتند:
یکی گفت: ای اسب چرا حسین علیه السلام را بردی و نیاوردی؟
دیگری گفت: چرا امام را در میان دشمن گذاشتی؟
زینب علیها السلام فرمود: آه، صورت خون آلود تو را میبینم.
سکینه گفت: پدرم هنگام رفتن تشنه بود، یا جواد هل سقی ابی ام قتل عطشانا.
بعضی نوشتهاند: آن اسب در کنار خیمه آنقدر سر به زمین کوبید تامرد. (20)
(21)
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر صفحه 175
نمایندگی ولی فقیه در سپاه
پینوشتها:
1- ترجمه لهوف سید بن طاوس، ص 124.
2- معالی السبطین ج 2 / ص 21.
3- صعال السبطین ج 2 / ص 22 و 23.
4- تذکره الشهداء ملا حبیب الله کاشانی ص 311.
5- همان مدرک.
6- مقتل الحسین مقرم ص 338.
7- منتخب طریحی، اسرار الشهاده مطابق نقل الوقایع و الحوادث ج 3 / ص 146 - 147.
8- نفس المهموم ص 190.
9- ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه.
10- نفس المهموم ص 191 - اعیان الشیعه ج 1 / ص 610 - لهوف ص 119 - 121.
11- اعیان الشیعه ج 1 / ص 609 و 610 - لهوف ص 126 و 131.
12- مقتل الحسین المقرم ص 347.
13- مقتل الحسین المقرم ص 294 - 297.
14- همان مدرک ص 345.
15- ترجمه لهوف ص 122.
16- ظاهرا این واقعه در روز یازدهم اتفاق افتاده است. (مؤلف).
17- ترجمه لهوف ص 135 - 136.
18- معالی السبطین ج 1 / ص 325.
19- معالی السبطین ج 2 / ص 51 و 52 -مقتل الحسین مقرم ص 346.
20- امالی صدوق مطابق نقل معالی السبطین ج 2 / ص 50 - نفس المهموم ص 200.
21- تذکره الشهداء ص 353.
سرباز شش ماهه
Posted On at در ۱:۳۲ by نویسندهمنابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛
هنگامی که همه یاران و اصحاب امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، ندای غریبانه امام بلند شد:
«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ... هل من مغیثیرجوا الله باغثتنا».
:«آیا حمایت کنندهای هست تا از حرم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم حمایت کند؟ آیا فریادرسی است که برای امید ثواب ما را یاری کند؟».
وقتی که این ندا به گوش بانوان حرم رسید، صدای گریه و شیون آنها بلند شد، امام کنار خیمه آمد و به زینب علیهاالسلام فرمود: فرزند کوچکم را به من بده تا با او وداع کنم، کودک را گرفت، همین که خواست ببوسد حرمله تیری به سوی گلوی نازک او رها کرد، آن تیر به گلوی او اصابت نمود، و سرش را ذبح کرد.
که در این باره سید حید حلی گوید:
و منعطفا اهوی لتقبیل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا
یعنی: «امام حسین علیه السلام برای بوسیدن کودک شیرخوار خود خم شد، اما تیر قبل از امام بر گلوگاه او بوسه دار».
امام آن کودک را به زینب علیها السلام داد فرمود: او را نگهدار، و دستش را زیر گلوی کودک گرفت، پر از خون شد، آن خون را به طرف آسمان پاشید و گفت:
«هون ما نزل بی انه بعین الله تعالی».
یعنی: « چون خداوند این منظره را میبیند، آنچه از این مصیبت بر من وارد شد برایم آسان است».
و در احتجاج آمده: «امام حسین علیه السلام از اسب پیاده شد و (در کنار خیمه یا پشتخیمه) با غلاف شمشیرش قبری کند، و کودکش را به خونش رنگین نموده و دفن کرد».
مشهور است که علی اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب دختر امرء القیس است، و علی اصغر با سکینه از جانب مادر نیز برادر و خواهر بودند.
در مورد نام این طفل، علامه مجلسی در جلاء العیون میگوید: «بعضی او را علی اصغر مینامند».
در کتاب منتخب التواریخ نقل شده: در یکی از زیارات عاشورا آمده:
«و علی ولدک علی الاصغر الذی فجعت به».
: «و سلام بر فرزند تو علی اصغر که در مورد او مصیبتسختی بر تو وارد شد».
امام حسین علیه السلام نزد خواهرش ام کلثوم (زینب صغری) آمد و به او فرمود: ای خواهر! ترا در مورد نگهداری کودک شیرخوارم، سفارش میکنم، زیرا او کودک شش ماهه است و مراقبت نیاز دارد.
امکلثوم عرض کرد: برادرم، این کودک سه روز است که آب نیاشامیده از قوم برای او شربت آبی بگیر.
امام حسین علیه السلام علی اصغرش را در آغوش گرفت و به سوی قوم رفت، خطاب به قوم فرمود، «شما برادر و فرزندان و یارانم را کشتید، و از آنها جز این کودک باقی نمانده که از شدت تشنگی مثل مرغ، دهان باز میکند و میبندد این کودک که گناه ندارد، نزد شما آوردهام تا به او آب بدهید».
«یا قوم ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل ا ما ترونه کیف یتلظی عطشا».
: «ای قوم اگر به من رحم نمیکنید به این کودک رحم کنید، آیا او را نمیبینید که چگونه از شدت و حرارت تشنگی، دهان را باز و بسته میکند؟».
هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرمله بن کاهل اسدی گلوی نازک او را هدف تیر سه شعبهاش قرار داد که تیر به گلو اصابت کرد«فذبح الطفل من الورید، او من الاذن الی الاذن».
«از شریان چپ تا شریان راست علی اصغر بریده شد، و یا از گوش تا گوش او ذبح گردید».
فاتی به نحو اللئام منادیا یا قوم هل قلب لهذا یخشع فرماه حرمله بسهم فی الحشا بید الحتوف و القی من لا یجزع
یعنی: «پس آن کودک را به سوی قوم پست آورد، در حالی که صدا میزد: ای قوم، آیا دلی هست که از خدا بترسد و بر این کودک توجه نماید؟، بجای جواب، حرمله تیری بر کمان نهاد و آن کودکی را که از شدت ضعف و عطش قدرت بی تابی نداشت هدف تیر قرار داد».
مصیبت جگر سوز علی اصغر به قدری بر امام حسین علیه السلام سخت بود که آنحضرت در حالی که گریه میکرد، به خدا متوجه شد و عرض کرد: «خدایا خودت بین ما و این قوم، داوری کن، آنها ما را دعوت کردند تا ما را یاری کنند، ولی به کشتن ما اقدام میکنند».
از جانب آسمان ندائی شنید:
«یا حسین دعه فان له مرضعا فی الجنه».
«ای حسین علیه السلام در فکر اصغر نباش، هم اکنون دایهای در بهشت برای شیر دادن به او آماده است».
این ندا، ندای دلداری به حسین علیه السلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصیبت اصغر را تحمل کند.
و دلیل دیگر بر شدت سختی این مصیبت اینکه: امام حسین علیه السلام هنگامی که به شهادت رسید: در روز یازدهم محرم، سکینه کنار پیکرهای شهداء آمد و گریه کرد تا بیهوش شد، امام حسین علیه السلام در عالم بی هوشی به سکینه اشعاری آموخت برای شیعیان بخواند، دو شعر از آن اشعار این است:
لیتکم فی یوم عاشورا جمعا تنظرونی کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی و سقوه سهم بغی عوض الماء المعین یا لرزء و مصاب هد ارکان الحجون
«ای کاش در روز عاشورا همه شما بودید و میدیدید که چگونه برای کودکم طلب آب کردم، قوم به من رحم نکرد، و بجای آب گوارا، کودکم را با تیر (خون) ظلم سیراب کردند، این حادثه آنچنان جانسوز و سخت و طاقت فرسا است که پایههای کوههای مکه را خراب کرد».
مسیح عترت
ای به اکبر کرده همدوشی علی برده سر در جیب خاموشی علی تو مسیح عترتی و ز مرتبت کرده با قرآن هماغوشی علی اصغرم قنداقهات شد غرقه خون زود بودت این کفن پوشی علی چون تو سربازی و گر نائل نگشت بر سر دوشم بسر دوشی علی خواستم از گریه خاموشت کنم می که تا سر حد بیهوشی علی
گشته این گهوار همچون کعبه، طفلان در طواف این طواف عاشقان است و در آن آداب نیست هفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست من که صدها بار در هر خیمه رفتم آب نیست قسمتی از راه دارد هروله هاجر دوید من همه ره را دویدم در تن من تاب نیست گفتم از اشکم مگر آبت دهم ای کودکم از تو معذورم که اشک من بجز خوناب نیست.
وقتی که قد سرو خم شد
Posted On at در ۱:۳۰ by نویسندهمنابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛
کسانی که حسین علیه السلام خود را به بالین آنها رساند مختلف بودند،هر کس در یک وضعی قرار داشت.وقتی امام وارد میشد یکی هنوز زنده بود و با آقا صحبت میکرد، دیگری در حال جان دادن بود.در میان کسانی که ابا عبد الله علیه السلام خود را به بالین آنها رسانید،هیچ کس وضعی دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس برای او نداشت،برادری که حسین علیه السلام خیلی او را دوست میدارد و یادگار شجاعت پدرش امیر المؤمنین است.در جایی نوشتهاند ابا عبد الله علیه السلام به او گفت:برادرم«بنفسی انت»عباس جانم!جان من به قربان تو.این خیلی مهم است.عباس در حدود بیست و سه سال از ابا عبد الله علیه السلام کوچکتر بود(ابا عبد الله 57 سال داشتند و عباس یک مرد جوان 34 ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنی و تربیتی به شمار میرفت،آنوقتبه او میگوید: برادر جان!«بنفسی انت»ای جان من به قربان تو!
ابا عبد الله کنار خیمه منتظر ایستاده است.یک وقت فریاد مردانه ابا الفضل را میشنود.(نوشتهاند ابا الفضل علیه السلام چهرهاش آنقدر زیبا بود که«کان یدعی بقمر بنی هاشم»در زمان خود معروف به ماه بنی هاشم بود.اندامش به قدری رسا بود که بعضی از اهل تاریخ نوشتهاند:«و کان یرکب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فی الارض»سواراسب تنومندی شد،پایش را که از رکاب بیرون میکشید،با انگشت پایش میتوانست زمین را خراش بدهد.حالا گیرم به قول مرحوم آقا شیخ محمد باقر بیرجندی یک مقدار مبالغه باشد،ولی نشان میدهد که اندام بسیار بلند و رشیدی داشته است، اندامی که حسین از نظر کردن به آن لذت میبرد).وقتی که حسین علیه السلام به بالای سر او میآید،میبیند دست در بدن او نیست،مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است.بی جهت نیست که گفتهاند:«لما قتل العباس بان الانکسار فی وجه الحسین»عباس که کشته شد،دیدند چهره حسین شکسته شد.خودش فرمود:
«الان انقطع ظهری و قلتحیلتی».
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
علمدار سپاه
Posted On at در ۱:۲۷ by نویسندهمنابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛
شجاعتحضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بی نظیر بود، چگونگی شهادت او، و رجزهای او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوی آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شکست و خود را به آب فرات رسانید.
مادرش ام البنین علیها السلام در شهر خطاب به او میگوید:
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد
«اگر شمشیرت در دستهایت بود، کسی را جرئت نزدیک شدن به شمشیرت نبود». (1)
روایتشده: هنگامی که وسائل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود، یزید و حاضران دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده ولی دستگیره آن سالم است، پرسید: این پرچم را چه کسی حمل میکرد؟
گفته شد: عباس بن علی علیه السلام آن را حمل میکرد.
یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم، دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت:
انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن و الضرب الا مقبض الید التی تحمله.
: «به این پرچم بنگرید،که بر اثر صدمات و ضربات، هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با ستحمل میکرده است (یعنی سالم ماندن دستگیره نشان میدهد که پرچمدار، تیرها و ضرباتی را که بر دستش وارد میشود تحمل میکرد و پرچم را رها نمیساخته است) ».
سپس یزید گفت:
ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه.
: « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا برای تو زیبنده نیست) ای عباس، این است معنای وفاداری برادر نسبت به برادرش». (2)
عباس سه برادر پدر و مادری داشت که مادرشان ام المؤمنین علیها السلام بود، یکی از آنها عبدالله بود که 25 سال داشت، دیگری عثمان بود که 21 سال داشت و سومی جعفر بود که 19 سال داشت.
حضرت عباس که از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو کرد و گفت: «ای پسران مادرم به پیش بتازید تا خلوص و خیرخواهی شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم».
آنها یکی بعد از دیگری روانه میدان شدند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند. (3)
وقتی که همه یاران حسین علیه السلام کشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها یافت به حضور برادر آمد و عرض کرد: به من اجازه رفتن به میدان بده، امام سخت گریه کرد، عباس علیه السلام عرض کرد: سینهام تنگ شده و از زندگی دلتنگ گشته و به تنگ آمدهام، میخواهم انتقام خون شهیدان را از دشمن بگیرم.
امام حسین علیه السلام فرمود: برو برای این کودکا تشنه لب، اندکی آب بیاور.
حضرت عباس علیه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خیام میگشت و نگهبانی میکرد و مراقب بود تا دشمن جلو نیاید.
در این هنگام زهیر بن قین (یکی از یاران با وفای امام حسین) نزد عباس علیه السلام آمد و عرض کرد: در این وقت آمدهام تا تو را به یاد سخن پردت علی علیه السلام بیندازم، عباس علیه السلام که میدید خیام اهلبیت در خطر تهدید دشمن است، از اسب پیاده نشد و فرمود: «مجال سخن نیست ولی چون نام پدرم را بردی، نمیتوانم از گفتارش بگذرم، بگو که من سواره میشنوم».
زهیر گفت: پدرت هنگامی که خواست با مادرت امالبنین علیها السلام ازدواج کند، به برادرش عقیل فرموده بود زن شجاعی از خاندان شجاع برایم پیدا کن، زیرا میخواهم فرزند شجاعی از او به دنیا بیاید و حامی و ایثارگر فداکار برای برادرش حسین علیه السلام باشد. بنابراین ای عباس، پدرت تو را برای چنین روزی (عاشورا) خواسته است مبادا کوتاهی کنی.
غیرت عباس با شنیدن این سخن به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تا سمه رکاب قطع گردید و فرمود: ای زهیر! آیا با این گفتار میخواهی به من جرئت بدهی، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمیدارم و در حمایت از حریم او کوتاهی نخواهم نمود.
«والله لاریتک شیئا ما رایته قط».
: «به خدا قسم فداکاری خود را به گونهای ابراز کنم و به تو نشان دهم که هرگز نظیرش را ندیده باشی».
آنگاه عباس علیه السلام به سوی دشمن حمله کرد، آن گونه که گوئی شمشیرش، آتشی است که در نیزار افتاده است، تا اینکه صد نفر از قهرمانان دشمن را کشت.
از جمله با «مارد بن صدیف تغلبی» قهرمان بیبدیل دشمن جنگ تن به تن کرد، نیزه بلند مارد را از دست او درآورد و نیزه را تکان سختی داد و فریاد زد: «ای مارد، از درگاه خدا امیدوارم که با نیزه خودت، تو را به جهنم واصل کنم».
آنگاه آن نیزه را در کمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمین انداخت، با اینکه جمعی از دشمن به کمک مارد آمدند، عباس علیه السلام هماندم نیزه را به گلون مارد فرود آورد که مارد به زمین افتاد و گوش تا گوش او بریده شد و به هلاکت رسید، و در این درگیری شدید جمعی دیگر نیز بدست عباس علیه السلام کشته شدند. (4)
حضرت عباس علیه السلام به سوی دشمن شتافت، آنها را موعظه کرد، و از عاقبت بد ترسانید، ولی نصایح آنحضرت در آن کوردلان اثر نکرد، عباس نزد برادرش حسین علیه السلام بازگشت، شنید صدای العطش کودکان بلند است.
در روایتی آمده: خیمهای مخصوص مشکهای آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خیمه شد، دید اطفال آن مشکهای خالی را برداشته و شکمهای خود را بر مشکهای نمدار میگذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور دیدگانم صبر کنید اکنون میروم و برای شما آب میآورم». (5) در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشک خود را برداشت و به سوی فرات رهسپار گردید.
آری عباس علیه السلام مشک را پر از آب کرد، ولی از آب نیاشامید و به خود خطاب کرد و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی هذا الحسین وارد المنون و تشربین بارد المعین تالله ما هذا فعال دینی
«ای نفس! بعد از حسین، زندگی تو ارزش ندارد، و نباید بعد از او باقی بمانی، این حسین است که لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد میخواهی آب گوارا و خنک بیاشامی، سوگند به خدا دین من اجازه چنین کاری را نمیدهد».
و به نقل بعضی، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمی زنم در حالی که آقایم حسین علیه السلام تشنه باشد.
«والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا». (6)
عقل میگوید: آب بیاشام تا نیرو بگیری و بتوانی خوب بجنگی، ولی عشق و وفا و صفا میگوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنهاند، چگونه تو آب بنوشی و آنها تشنه باشند؟
بعضی نقل کردهاند حضرت علی علیه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سینهاش چسبانید و فرمود: پسرم، بزودی در روز قیامت بوسیله تو چشمم روشن میگردد.
«ولدی اذا کان یوم عاشورا، و دخلت المشرعه، ایاک ان تشرب الماء و اخوک الحسین عطشان.
«پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی با اینکه برادرت تشنه است!». (7)
آنحضرت با همان یکدستحمله بر دشمن کرد، بسیاری از شجاعان دشمن را بر خاک هلاکت افکند. در این بحران، حکیم بن طفیل از کمین نخلهای بیرون جهید و ضربتی بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع کرد (فقطع یده من الزند).
آنحضرت مشک را به دندان گرفت و همت میکرد تا مشک را به خیمهها برساند که ناگاه تیری بر مشگ آب آمد و آب آن ریخت، و تیر دیگری بر سینهاش رسید و از اسب بر زمین افتاد. (8)
ابی مخنف مینویسد: وقتی که دستهای عباس علیه السلام جدا شد، در حالی که از دو طرف دستش قطرات خون میریخت به دشمن حمله کرد تا اینکه ظالمی با گرز آهنین بر سر مبارکش زد و آن را شکافت، آن هنگام آن مظلوم به زمین افتاد و در خون خود غوطهور گردید و صدا زد:
«یا اخی یا حسین علیک منی السلام»: «ای برادرم حسین خدا حافظ». (9)
و طبق روایت مشهور، صدا زد:
«یا خاه ادرک اخاک»: «ای برادر، برادرت را دریاب».
امام حسین علیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عباس شتافت او را غرق در خون دید که پیکرش پر از تیر شده و دستهایش از بدن جدا گشته و چشمهایش تیر خودهاند.
«فوقف علیه منحنیا و جلس عند راسه یبکی حتی فاضت نفسه».
: «با کمر خمیده به عباس نگریست و سپس در بالین او نشست و گریه کرد تا عباس به شهادت رسید».
نیز نقل شده: با صدای بلند گریه کرد و فرمود:
«الان انکسر ظهری و قلتحیلتی و شمت بی عدوی».
:«اکنون پشتم شکست، و رشته تدبیر و چارهام از هم پاشید، و دشمن بر من چیره شد و شماتت کرد». (10
وفادارترین سرباز
ای زصهبای حسینی سرمست دستگیر همه عالم بیدست ما همه دست بدامان توایم میزبان غم و میهمان توایم ای علمدار سپه کو علمت علم و دست زبازو قلمت چرا ای غرقه خون از خاک صحرا برنمیخیزی حسین آمد به بالین تو از جابر نمیخیزی نماز ظهر را باهم ادا کردیم در مقتل شده وقت نماز عصر آیا بر نمیخیزی منم تنهای تنها و عزیزانم به خون غلطان چرا بر یاری فرزند زهرا بر نمیخیزی جمال حق ز سر تا پاست عباس به یکتائی قسم یکتاست عباس شب عشاق را تا صبح محشر چراغ روشن دلهاست عباس خدا داند که از روز ولادت امام خویش را میخواست عباس اگر چه زاده ام البنین است ولیکن مادرش زهراست عباس
فدایت، عمو
Posted On at در ۱:۲۵ by نویسندهمنابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17، مطهری، مرتضی؛
نوشتهاند حسن بن علی علیه السلام چند پسر داشت که اینها همراه ابا عبد الله آمده بودند.یکی از آنها جناب قاسم بود.امام حسن علیه السلام پسر ده سالهای دارد که آخرین پسر ایشان است،و این بچه شاید از پدرش یادش نمیآمد چون وقتی که پدرش از دنیا رفت گویا چند ماهه بوده است،در خانه حسین بزرگ شد.ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خیلی مهربانی میکرد،شاید بیش از آن اندازه که به پسران خودش مهربانی میکرد چون آنها یتیم بودند و پدر نداشتند.این پسر اسمش عبد الله و خیلی به آقا علاقهمند است،و آقا به زینب سپرده است که تو مواظب بچهها باش،و زینب دائما مراقب آنهاست.یکدفعه زینب متوجه شد که عبد الله از خیمه بیرون آمده است و میخواهد برود پیش عمویش حسین بن علی علیه السلام.زینب دوید او را بگیرد،او فریاد کرد:«و الله لا افارق عمی»به خدا قسم که من هرگز از عمویم جدا نمیشوم.آن طفل میدود،زینب میدود( السلام علیک یا ابا عبد الله!اشهد انک قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده).آنقدر زینب دوید که به ابا عبد الله نزدیک شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار این بچه پیش خودم باشد.خودش را نداختبه دامان حسین علیه السلام(حسین است،او خودش عالمی دارد).در همین حال، یکی از دشمنان آمد برای اینکه ضربتی به ابا عبد الله بزند.تا شمشیرش را بالا برد، این طفل فریاد کرد:«یابن الزانیة!اترید ان تقتل عمی»؟زنازاده!تو میخواهی عموی مرا بکشی؟تا او شمشیرش را حواله کرد،این طفل دستخود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد کرد:یا عماه!عموجان ببین با من چه کردند!
«اشهد انک قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده حتی اتیک الیقین.»
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...
خدایا!عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما،ما را قرآن شناس قرار بده،ما را اسلام شناس قرار بده.
خدایا!این رخوت،سستی،تنبلی و کسالتی را که در روح ما مسلمین حکمفرماست،از روح ما بزدای.
خدایا!به ما غیرت بده،به ما وحدت و اتفاق ارزانی بدار،به ما روح همدردی و همبستگی کرامت کن.
خدایا!شر کفار،شر اسرائیل،شر صهیونیزم را از سر مسلمین کوتاه فرما،به ما توفیق مبارزه با این دشمن که کیان اسلام و قرآن را تهدید میکند،عنایت کن.
خدایا!در این روز عزیز،گذشتگان ما را ببخش و بیامرز.
به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)
Posted On at در ۱:۲۲ by نویسنده
منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛
قاسم به میدان میرود.چون کوچک است،اسلحهای که با تن او مناسب باشد،نیست.ولی در عین حال شیر بچه است،شجاعتبه خرج میدهد،تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد میآید از روی اسب به روی زمین میافتد.حسین با نگرانی بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینکه انتظار میکشد. ناگهان فریاد«یا عماه»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!مورخین نوشتهاند حسین مثل باز شکاری به سوی قاسم حرکت کرد.کسی نفهمید با چه سرعتی بر روی اسب پرید و با چه سرعتی به سوی قاسم حرکت کرد.عده زیادی از لشکریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینکه جناب قاسم روی زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند برای اینکه یکی از آنها سرش را از بدن جدا کند.یکمرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت میآید.مثل گله روباهی که شیر را میبیند فرار کردند و همان فردی که برای بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پای اسبهای خودشان لگدمال و به درک واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسی نفهمید قضیه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت:
«عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک»
فرزند برادر!چقدر بر عموی تو ناگوار است که فریاد کنی و عموجان بگویی و نتوانم به حال تو فایدهای برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتی که به بالین تو میآیم کاری از دستم بر نیاید.چقدر بر عموی تو این حال ناگوار است (1) راوی گفت:در حالی که سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین میکوبد.در همین حال«فشهق شهقة فمات»فریادی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.یک وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را میکشد و به خیمهگاه میآورد.خیلی عظیم و عجیب است:وقتی که قاسم میخواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش میکند.ابا عبد الله دلش نمیخواهد اجازه بدهد.وقتی که اجازه میدهد،دستبه گردن یکدیگر میاندازند،گریه میکنند تا هر دو بیحال میشوند. اینجا منظره بر عکس شد،یعنی اندکی پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالی که دستبه گردن یکدیگر انداخته بودند ولی اکنون میبینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
پینوشت:
1) در قم شنیدم یکی از وعاظ معروف این شهر،این ذکر مصیبت را در محضر مرحوم آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری(رضوان الله تعالی علیه)خوانده بود.(آن مرحوم بسیار بسیار مرد مخلصی بوده است،از کسانی بود که شیفته اهل بیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود،و این به تواتر برای من ثابتشده است.من محضر شریف این مرد را درک نکردم،دو ماه بعد از فوت ایشان به قم مشرف شدم.کسانی که دیده بودند،میگفتند این پیر مرد نام حسین بن علی را که میشنید،بی اختیار اشکش جاری میشد.)به قدری این مرد گریه کرد و خودش را زد که بیحال شد.بعد به آن واعظ گفت:خواهش میکنم هر وقت من در جلسه هستم این روضه را تکرار نکن که من طاقتشنیدن آن را ندارم.
ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا
Posted On at در ۱:۱۹ by نویسندهپرسش:
میخواهم بدانم که داستان ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا از کجا آمده است؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه1879، 1879
پاسخ:
آنچه از کتب معتبره برمیآید اینست که: دامادی حضرت قاسم در کربلا و تزویج او با فاطمه بنت الحسین صحت ندارد. به علاوه امام حسین (ع) دو دختر داشته است، یکی بنام سکینه که بفرموده شیخ طبرسی، امام حسن (ع) او را بعقد عبدالله بن الحسن (ع) در آورده ولی پیش از زفاف، عبدالله به شهادت رسید و دیگری بنام فاطمه که زوجه حسن مثنی بوده و در کربلا هم حضور داشت،
و امام حسین (ع) دختر دیگری نداشته تا حضرت قاسم با او ازدواج نماید.
و اگر با استناد به بعضی از کتب برای امام دختری دیگر هم ثابت شود آن دختر فاطمه صغری بوده که در کربلا نبوده و در هنگام حادثه کربلا در مدینه حضور داشت.
محدث نوری در کتاب لؤلؤ و مرجان میفرماید: بمقتضای تمام کتبی که معتبرهاند و در فن حدیث و انساب و سیر نوشته شده است، نمیتوان برای حضرت سیدالشهداء دختر قابل تزویج بیشوهری پیدا کرد که این قضیه با قطع نظر از صحت و سقم آن بحسب نقل، وقوعش ممکن باشد واما قضیه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاک ری و اطراف آن که در السنه عوام دائر شده ، از خیالات واهیه است و شواهد کذب بودن آن بسیار است و تمام علمای انساب متفقند که از قاسم بن الحسن نسلی باقی نمانده است.
برادرزاده شیرین سخن
Posted On at در ۱:۱۶ by نویسندهمنابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛
حضرت قاسم بن حسن (ع) نوجوانی بود که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود، شب عاشورا، امام حسین علیه السلام به اصحاب فرمود: فردا همه شما کشته خواهید شد، قاسم نزد عمویش آمد و عرض کرد:«عمو جان من هم فردا کشته میشوم؟».
امام او را به سینهاش چسبانید و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟
«کیف الموت عندک»
قاسم جواب داد:
«احلی من العسل»: «از عسل شیرینتر است».
امام به او فرمود: تو بعد از بلای عظیم کشته میشوی و عبدالله شیرخوار هم شهید میشود ... (1)
روز عاشورا قاسم خود را آماده جنگ کرد، به حضور امام حسین علیه السلام برای اجازه گرفتن آمد، امام او را در آغوش گرفت و مدتی با هم گریه کردند، سپس قاسم اجازه طلبید، امام به او اجازه نمیداد، قاسم آنقدر پابپا نمود و مکرر طلب اجازه کرد، امام علیه السلام به او اجازه داد، او در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، غمگین به نظر میرسید به میدان تاخت و چنین رجز میخواند:
ان تنکرونی فانا بن الحسن سبط النبی المصطفی المؤتمن هذا حسین کالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن
: «اگر مرا نمیشناسید من پسر حسن سبط پیامبر برگزیده و امین خدا هستم این حسین علیه السلام است که همچون اسیر گروگان شده در بین مردم قرار گرفته، خدا آن مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد».
حمله سخت بر دشمن کرد و با آن سن کم سه نفر یا بیشتر از دشمن را کشت.
حمید بن مسلم که از سربازان عمر سعد بود نقل میکند: از خیام حسین علیه السلام نوجوانی به سوی میدان بیرون آمد که چهرهاش مانند نیمه قرص ماه میدرخشید، شمشیری بدست داشت و پیراهن بلندی پوشیده بود و وارد جنگ گردید.
عمرو بن سعد ازدی گفت: سوگند به خدا آنچنان سخت بر این نوجوان حمله کنم، گفتم: عجبا! تو به این نوجوان چه کار داری سوگند به خدا اگر او مرا بزند به طرف او دست دراز نمیکنم، بگذار همانها که او را احاطه کرده و با او میجنگند کار او را تمام کنند.
عمرو بن سعد گفت: سوگند به خدا من باید بر او یورش برم، و جهان را بر او سخت گیرم، آنحضرت که مشغول جنگ بود، عمرو بن سعد در کمین او قرار گرفت و چنان شمشیر بر سر مبارک قاسم زد که سر او شکافته شد و قاسم به صورت بر روی زمین افتا، فریاد زد: «یا عماه!» (عمو جان به دادم برس).
وقتی که صدای قاسم به گوش امام رسید، آنحضرت مانند عقابی که از بالا به زیر آید، صفها را شکافت و مانند شیر خشمگین بر دشمن حمله کرد تا عمر بن سعد ازدی رسید، شمشیر به سوی او وارد کرد، او دستش را به پیش آورد و از آرنج قطع گردید، آن ملعون نعره کشید، دشمن برای نجات او حمله کردند، در همین میان پیکر نازنین قاسم زیر سم ستوران قرار گرفت، وقتی که گرد و غبار فرو نشست دیدند امام حسین در بالین قاسم است و آن نوجوان در حال جان کندن است. و پای خود را بر زمین میساید و روحش آماده پرواز به سوی بهشت است.
امام فرمود:
«عز و الله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک».
:«سوگند به خدا بر عمویتسخت است که او را بخوانی، به تو جواب ندهد، یا اگر جواب دهد به حال تو سودی نداشته باشد».
فتح نمایان
ای عمو فتح نمایان کردم دشمنان را همه حیران کردم ای عمو در بر تو گویم فاش آمدم تا که بگیرم پاداش تن بی تاب مرا تاب بده مزد پیروزی من آب بده تو که جای پدر من بودی تو که چون تاج سر من بودی بشتاب و تن من پیدا کن حکم سربازی من امضاء کن باغبانا سوی میدان رو کن گل پرپر شدهات را بو کن بین چگونه بتو قربان شدهام پایمال سم اسبان شدهام
ای گل پرپر بدست کیستی بوی تو میآید و خود نیستی گشته از زخم فزون بانگ تو کم یا عسل چسبانده لبهایت بهم من نگویم با عمو کن گفتگو لب گشا یکبار و یک عمو بگو
پینوشت:
1- الوقایع و الحوادث ج 3 / ص 62.
حضرت علی اکبر (ع) در وقت شهادت چند سال داشت؟
Posted On at در ۱:۱۴ by نویسنده
پرسش:
سن حضرت علی اکبر (ع) وقتی که شهید شد چقدر بود؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه1676، 1676
پاسخ:
حضرت علی اکبر (ع) فرزند ارشد سید الشهداء (ع) که مادرش لیلا دختر ابن مره بود ، در هنگام شهادت حدود 25 سال سن داشت اگر چه سن ایشان را 20 و 18 سال هم گفتهاند[i].
[i]فرهنگ عاشورا جواد محدثی ص 322
شبیهترین افراد به پیامبر
Posted On at در ۰:۳۹ by نویسندهمنابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛
علی اکبر نخستین نفر از بنی هشام بود که به میدان جنگ رفت، او 19 سال یا 18 سال یا 25 یا 27 سال داشت، نزد پدر آمد و اجازه طلبید، امام حسین علیه السلام به او اجازه داد، سپس نگاه مایوسانه به اکبرش کرد و دو انگشت اشاره را به طرف آسمان کرد و گفت:
«اللهم کن انت الشهید علیهم، فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک و کنا اذا اشفقنا الی نبیک نظرنا الیه». (1)
علی اکبر به میدان آمد و با دشمن میجنگید رجز میخواند:
انا علی بن الحسین بن علی نحن و بیت الله اولی بالنبی تالله لا یحکم فینا ابن الدعی اضرب بالسیف احامی عن ابی
ضرب غلام هاشمی علوی
ضربات خورد کنندهای بر دشمن وارد ساخت، و 120 نفر از سوران دشمن را کشت، تشنگی بر آنحضرت چیره شد، نزد پدر برگشت و عرض کرد:
«یا ابه! العطش قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی».
امام حسین علیه السلام گریه کرد و فرمود: «محبوب دلم صبر کن بزودی رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم تو را سیراب خواهد کرد که بعد از آن هرگز تشنه نخواهی شد».
امام زبان جوانش را در دهان مبارک گذاشت و مکید و انگشتر خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار به سوی دشمن برگرد.
علی اکبر در حالی که دست از جان شسته و دل به خدا بسته به سوی میدان رفت، و از هر سو بر دشمن حمله کرد، و از چپ و راست بر آنها یورش برد و جماعتی را کشت در این هنگام تیری به گلویش رسید که گلویش را پاره کرد، آنحضرت در خون خود میغلطید، همچنان تحمل میکرد تا اینکه روحش به گلوگاه نزدیک شد صدا بلند کرد:
یا ابتاه علیک منی السلام هذا جدی رسول الله یقرئک السلام و یقول عجل القدوم الینا.
: «ای پدر! سلام بر تو باد، هم اکنون این جد من رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم به تو سلام میرساند و میفرماید: به سوی ما شتاب کن».
«قد سقانی بکاسه الا وفی شربة لا ظما بعدها ابدا».
:«مرا از جام خود سیراب کرد که هرگز بعد از آن تشنه نخواهم شد». (2)
در روایت دیگر آمد: وقتی که ضربات علی اکبر، دشمن را تار و مار کرد، مره بن منقذ عبدی گفت: گناه عرب بر گردن من باشد که اگر این جوان با این وصف بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننهم، مره بن منقذ با نیزه خود در کمین آنحضرت قرار گرفت و او که گرماگرم جنگ بود، مره چنان نیزه بر او زد که آن بزرگوار به زمین افتاد، دشمنان گرد آنحضرت را گرفتند، فقطعوه باسیافهم: «با شمشیرهای خود، بدن او را پاره پاره کردند».
در روایت دیگر آمده: هنگامی که مره بن منقذ بر سر مقدس آنحضرت ضربه زد، آنحضرت نتوانست بر مرکب بنشیند، خم شد و سرش را روی یال اسب نهاد، اسب او وحشت زده به سوی لشگر دشمن روانه شد.
«فقطعوه بسیوفهم اربا اربا».
«دشمنان با شمشیرهای خود بدن نازنینش را پاره پاره کردند»
آنگاه وقتی که روحش به گلوگاه رسید صدا زد:
«یا ابتاه هذا جدی رسول الله قد سقانی بکاسه الاوفی ...».
و سپس صدائی از گلویش برخاست و جان سپرد. (3)
امام حسین علیه السلام با شتاب به بالین جوانش آمد و ایستاد و فرمود:
«قتل الله قوما قتلوک، یا بنی ما اجراهم علی الرحمان و انتهاک حرمه الرسول».
: «خداوند آن قوم را بکشد که تو را کشتند، ای پسرم چه بسیار این مردم بر خدا و دریدن حرمت رسول خدا، گستاخ و بیباک گشتهاند؟».
اشک از دیدگان امام سرازیر شد، سپس فرمود:
در این حال زینب علیها السلام از خیمه بیرون دویده، فریاد میزد: ای برادرم، و ای فرزند برادرم، با شتاب آمد و خود را به روی پیکر به خون طپیده آن جوان افکند.
حسین علیه السلام سر خواهر را بلند کرد و او را به خیمه بازگردانید. (4)
و در نقل دیگر آمده: امام خون پاک اکبر را میگرفت و به طرف آسمان میریخت و از آن هیچ قطرهای به زمین نمیریخت و فرمود:
یعز علی جدک و ابیک ان تدعوهم فلا یجیبونک و تستغیث بهم فلا یغیثونک».
: «بر جد و پدر تو سخت است که آنها را صدا بزنی و به تو پاسخ ندهند و از آنها دادرسی کنی، ولی به داد تو نرسند».
امام صورت اشک آلود خود را روی چهره خون آلود علی اکبرش گذاشت، و بقدری بلند گریه کرد که تا آن روز کسی این گونه صدای گریه بلند را از او نشینده بود. (5)
سپس امام، پیکر خون آلود اکبرش را در آغوش گرفت و فرمود:
یا بنی لقد استرحت من هم الدنیا و غمها و بقی ابوک فریدا وحیدا».
:«پسرم، از غم و اندوه دنیا راحتشدی ولی پدرت غریب و تنها باقی ماند». (6)
آنگاه امام حسین علیه السلام جوانان بنی هاشم را صدا زد و فرمود:
«تعالوا احملوا اخاکم».
: «جوانان بنی هاشم! بیائید و برادرتان را به سوی خیمهها ببرید».
جوانان آمدند و جنازه علی اکبر را برداشته تا جلو خیمه که پیش روی آن جنگ میکردند بر زمین نهادند.
حمید بن مسلم نقل میکند زنی از خیمههای حسین علیه السلام بیرون آمد صدا میزد: وای بچهام، وای کشتهام، وای از کمی یاور، وای از غریبی ...
امام حسین علیه السلام به سرعت نزد او رفت و او را به خیمهاش بازگردانید، پرسیدم: این زن چه کسی بود؟ گفتند: این زن زینب علیها السلام دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام بود، امام حسین علیه السلام از گریه او به گریه افتاد و فرمود:
«انا لله و انا الیه راجعون» (7)
بیتابی پدر
پدر از دیده جاری اشک غم بهر پسر میکرد ولی زینب در آنجا گریه بر حال پدر میکرد پدر فریاد میکرد و پسر خاموش بود اما سکوت او به قلب باب کار کار نیشتر میکرد پدر عمری دلش میخواست رخسار پسر بوسد ولی چون شرم مانع بود از آن صرف نظر میکرد از آن رو تا که لب را بر لبش بگذاشت دیدن داشت یکی ایکاش بود آنجا و زینب را خبر میکرد پدر را از پسر زینب جدا کرد ار مکن منعش که از بهر برادر زینب احساس خطر میکرد
کرده بیتاب مرا آه دل با اثرت ز اشتیاق رخت از خیمه دویدم به برت ای ذبیح من و ای شبه رسول مدنی ز چه آلوده به خون صورت قرص قمرت نوجوان دیده گشا دیده گریانم بین ای پسر یک نظری کن تو بحال پدرت من که خود خضر رهم پیر شدم از غم تو وای بر حال دل مادر خونین جگرت
پینوشتها:
1- و در بعضی از عبارات در آغاز این فراز آمده: «اللهم اشهد علی هؤلاء ...».
2- اعیان الشیعه ج 1 / ص 607، مقتل الحسین مقرم: ص 312، منتهی الآمال ج 1 / ص 272، مثیر الاحزان ابن نما: ص 69.
3- کبریت الاحمر ط اسلامیه: ص 185.
4- ترجمه ارشاد مفید ج 2 ص 110، مثیر الاحزان ابن نما: ص 69.
5- نفس المهموم: ص 62،محدث قمی میگوید:اما اینکه مادر علی اکبر در کربلا بود یا نبود، چیزی در این باره نیافتم (همان مدرک: ص 165).
6- ترجمه مقتل ابی مخنف: ص 129.
7- تاریخ طبری ج 6 / ص 256، ترجمه مقتل ابی مخنف: ص 129.
نخستین شهید
Posted On at در ۰:۳۴ by نویسندهمنابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛
کاروان حسینی، شب را در منزلگاه شراف بسر بردند. بامداد امام دستور فرمود: ظروف و مشکها را پر از آب کرده و به راه خود ادامه دهند. هنگام ظهر یکی از همراهان تکبیر گفت امام از علت تکبیر پرسید؟ او گفت: نخلستانهای کوفه دیده میشود. کسانی که به راه آشنا بودند، گفتند: اینجا کجا و کوفه کجا؟ خوب به راه نگاه کردند، فهمیدند که لشگر مجهزی غرق در اسلحه به پیش میآید، امام فرمود: آری سپاه مجهزی به پیش میآید... در این هنگام با اصحاب به مشورت پرداختند که در برابر سپاه دشمن در کجا سنگر بگیرند، آنها گفتند: در همین نزدیکی از ناحیه چپ، قریه «ذو حسم» مکان مناسبی است.
کاروان آنجا رفته و خیمهها را برپا کرده و آماده دفاع شدند.
طولی نکشید که سپاه هزار نفری غرق در اسلحه به فرماندهی حر بن یزید ریاحی، به سر رسید اما معلوم بود که فعلا قصد جنگ نداشتند، امام آثار تشنگی و رنج فراوان را از قیافههای سپاه حر مشاهده نمود، و به یاران فرمود: از آبی که همراه دارند آنها و حیواناتشان را سیراب کنند و به دستور آنحضرت تا آخرین نفر آنها را آب دادند.
علی بن طعان محاربی گوید: من آن روز در لشگر حر بودم و آخرین نفری بودم که دنبال لشگر به آنجا رسیدم چون حسین علیه السلام تشنگی من و اسبم را دید فرمود: راویه (شتر آبکش) را بخوابان، من شتر را خواباندم فرمود: از آب بیاشام، آشامیدم، و اسبم را نیز سیراب کردم. (1)
نماز جماعت
بین حر و امام گفتگویی پیش نیامد، حسین علیه السلام خواست با یارانش نماز بخواند حجاج بن مسروق جعفی اذان ظهر را گفت و امام قبل از نماز بین دو لشگر ایستاد و به سپاه حر رو کرد و چنین اتمام حجت کرد، پس از حمد و ثنا فرمود:
«ای مردم! من بدون دعوت نزد شما نیامدهام بلکه شما با فرستادن نامه و قاصد، اصرار کردید و مرا به کوفه دعوت نمودید و گفتید: ما پیشوا نداریم بیا تا شاید در پرتو راهنمائیهای تو، به حق راه یابیم، اینک آمدهام، اگر به عهد خود باقی هستید در میان شما میمانم و گرنه به وطنم باز میگردم».
همه در سکوت فرو رفتند، سرها در گریبانها انداختند تا اینکه به دستور امام، حجاج بن مسروق جعفی اذان ظهر را گفت، امام به حر فرمود: شما با اصحاب خود نماز بخوان و من با اصحاب خود.
حر گفت: نه، شما نماز بخوان و ما پشتسر شما نماز میخوانیم، هر دو سپاه به امام حسین علیه السلام اقتدا کرده و نماز ظهر را خواندند. (2)
گفتگوی امام با حر
پس از نماز ظهر، امام به سپاه حر رو کرد و پس از حمد و ثنا و درود بر پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: «ای مردم اگر تقوی و پاکدامنی پیشه کنید، و حق صاحبان حق را بشناسید، مشمول رحمتخدا شدهاید، ما از دودمان محمد صلی الله علیه و آله و سلم بوده و سزاوارتر به حکومت و رهبری هستیم، به علاوه نامههای شما بیانگر این مطلب است، درست بیندیشید و اگر بخواهید ما از اینجا باز میگردیم».
حر گفت ما از این نامهها بی اطلاع هستیم، به دستور امام یکی از یاران دو خورجین پر از نامه را به پیش آورد و حر آن نامهها را دید و گفت: من جزء نویسندگان نامهها نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط مامورم هر کجا که شما را ملاقات کنم از شما جدا نشوم تا آنگاه که شما را در کوفه تسلیم ابن زیاد کنم.
امام از سخن حر خشمگین شد و فرمود: مرگ از این اندیشه به تو نزدیکتر است، حر چیزی نگفت.
امام به اصحاب خود فرمود: برخیزید تا برگردیم.
حر سر راه کاروان را گرفت و مانع شد، امام به حر فرمود: مادرت به عزایت بنشیند از ما چه میخواهی؟».
حر گفت: اگر از عرب غیر تو نام مادرم را این گونه به زبان میآورد من هم نام مادرش را میبردم، ولی سوگند به خدا جز اینکه مادرت را به بهترین وجه یاد کنم، راهی ندارم.
امام فرمود: اکنون چه میخواهی؟
حر گفت: مامورم شما را به کوفه نزد ابن زیاد ببرم، گفتگو ادامه یافت و سرانجام حر گفت: حقیقت این است که من قصد جنگ با شما ندارم، مامورم از شما جدا نگردم تا به ابن زیاد نامه بنویسم و از سوی ابن زیاد پیام جدیدی برسد، امیدوارم بین ما حادثه بدی رخ ندهد.
سپس حر به قول خودش خواست امام را نصیحت کند، عرض کرد: «ای حسین! برای خدا جانت را حفظ کن، من یقین دارم که اگر جنگ کنی کشته میشوی».
امام فرمود:
«ا فبالموت تخوفنی، و هل یعدو بکم الخطب ان تقتلونی».
:«آیا مرا از مرگ میترسانی، و آیا با کشتن من، کار شما سامان مییابد؟».
خطبه امام در منزلگاه بیضه
دو سپاه امام و حر، با فاصله از همدیگر به راه خود ادامه دادند تا به سرزمین «بیضه» رسیدند، امام در آنجا باز برای اتمام حجت، خطبه غرائی خواند و مطالب و هدف خود را روشن ساخت، در آغاز خطبه پس از حمد و ثنا فرمود:
«ایها الناس ان رسول الله قال: من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناکثا عهده، مخالفا لسنة رسول الله، یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان فلم یغیر علیه بفعل، و لا قول، کان حقا علی الله ان یدخله مدخله».
:«ای مردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: کسی که سلطان ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال میکند: و عهد شکن است، و با سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت مینماید، و با بندگان خدا با گناه و تجاوز برخورد مینماید، ولی بر چنین سلطانی با عمل و سخن اعتراض شدید نکند، بر خداوند سزاوار است که او را در همان جایگاه دوزخ که سلطان در آن است، قرار دهد».
دو سپاه باز به حرکت ادامه دادند تا اینکه نامهای از طرف ابن زیاد به حر رسید که: «به محض رسیدن نامه، حسین و همراهانش را در بیابان بی آب و علف بازداشت کن». (3)
امام حسین علیه السلام در کربلا
در این وقت کاروان امام به سرزمین نینوی رسیده بود، امام به حر فرمود: وای بر تو، بگذار ما در این روستا یعنی نینوا و غاضریه، یا در آن روستای دیگر بنام شفیه فرو آئیم.
حر گفت: نمیتوانم اجازه دهم، زیرا این قاصد ابن زیاد برای دیدهبانی به اینجا آمده که ببیند آیا من به دستور ابن زیاد عمل میکنم یا نه، من ناچارم دستور او را در برابر چشم آن قاصد، اجرا کنم.
زهیر بن قیس سردار سپاه اسلام، به امام عرض کرد: اکنون تناسب دارد که ما با این گروه بجنگیم، امام فرمود: من هرگز آغاز به جنگ نمیکنم.
زهیر گفت: در اینجا قریهای نزدیک شط فرات هست که برای سنگر گرفتن مناسب است.
امام فرمود: نام آن قریه چیست؟ او گفت:«عقر»، فرمود:
«نعوذ بالله من العقر»:«پناه میبرم به خدا از عقر»(هلاکت وپی کردن).
امام به حر فرمود: مانع نشو تا ما از اینجا به این نزدیکی (کنار فرات) حرکت کنیم، حر و سپاهیانش مانع شدند، در این کشمکش، کاروان حسینی حرکت کردند تا اینکه اسب حسین علیه السلام ایستاد.
امام پرسید: نام این سرزمین چیست؟
زهیر گفت: «طف» (ساحل فرات).
زهیر عرض کرد: آن را «کربلا» میخوانند.
امام فرمود: خدایا پناه میبرم به تو از کرب و بلا (اندوه و رنج)
سپس فرمود:
«هیهنا مناخ رکابنا و محط رحالنا و مسفک دمائنا...».
:«همین جا محل بارها و مکان اقامت ما و محل ریختن خون ما است، و همین جا جایگاه قبرهای ما است و جدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم این چنین به من خبر داده است».
همین جا فرود آئید، امام و یارانش «روز دوم محرم» در همانجا فرود آمدند، و سپاه حر نیز در جانب دیگر سپاه فرود آمدند (4)
ام کلثوم علیها السلام نزد برادر آمد و عرض کرد: برادرم این بیابان، خوفناک است، و خوف عظیمی در اینجا به من رو آورده است.
امام فرمود: خواهر جانم! هنگام رفتن به جبهه صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم: پدرم سرش را روی دامن برادرم حسن علیه السلام گذاشت، و ساعتی خوابید و من حاضر بودم، پدرم بیدار شد و گریه کرد، برادرم حسن علیه السلام پرسید: چرا گریه میکنی؟
پدرم فرمود: گویا در خواب دیدم این بیابان دریائی از خون است، و حسین علیه السلام در آن غرق شده و فریاد رس میطلبد و کسی به فریاد او نمیرسد.
سپس پدرم به من رو کرد و فرمود: هنگامی که چنین حادثهای رخ داد، چه کار میکنی؟
گفتم: صبر میکنم، که جز صبر چارهای نیست. (5)
در همان صبح عاشورا در حمله اول، وقتی که حر دید جریان جنگ در کار است، به عمر سعد گفت: آیا به جنگ با امام حسین علیه السلام تصمیم گرفتهای؟
عمر سعد گفت:«آری به خدا، جنگی که آسانترین آن افتادن سرها و بریدن دستها باشد» از طرفی شنید امام حسین علیه السلام میگوید:
«اما من مغیثیغیثنا لوجه الله اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله».
:«آیا دادرسی نیست که برای رضای خدا به داد ما برسد؟ آیا دفاع کنندهای نیست که از حرم رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم دفاع کند».
حر به کنار لشگر رفت، مردی از قبیله او بنام قره بن قیس نزدش بود، به او گفت: ای قره! آیا امروز اسب خود را آب دادهای؟ قره جواب داد: نه، حر گفت: آیا نمیخواهی آن را آب دهی؟
قره گوید به خدا من گمان کردم، حر میخواهد از جنگ کنار برود و خوش ندارد من او را در آن حال ببینم، گفتم: من اکنون میروم و اسبم را آب میدهم، او کم کم کنار رفت و اندک به نزد حسین علیه السلام رفت، یکی از سربازان دشمن به نام مهاجر به حر گفت: چه میخواهی بکنی؟ آیا میخواهی به حسین حمله کنی؟ حر جوابش نداد ولی لرزه اندامش را گرفت.
مهاجر گفت: به خدا در هیچ جنگی تو را چنین ندیده بودم که این گونه بلرزی و اگر به من گفتند دلیرترین مرد کوفه کیست؟ تو را معرفی میکردم، پس این چه ترسی است که در تو مینگرم.
حر گفت: بخدا سوگند من خود را بین بهشت و دوزخ مینگرم، و سوگند به خدا هیچ چیز را بهشت برنمیگزینم اگر چه پارهپاره شوم و مرا بسوزانند این را گفت و با سرعت با اسب خود به سوی حسین علیه السلام رفت و به او پیوست.
وقتی حر نزد امام حسین علیه السلام آمد عرض کرد: فدایت گردم ای پسر رسولخدا صلی الله علیه و آله من همان کس هستم که تو را از بازگشت منع کردم، و همراهت آمدم و ناچار تو را در این بیابان بازداشت نمودم، من گمان نمیکردم، پیشنهاد تو را نپذیرند و تو را این گونه در تنگنا قرار دهند... من از آنچه دادهام پشیمانم و به سوی خدا توبه میکنم.
«ا فتری لی من ذلک توبه»: «آیا توبه من پذیرفته است؟».
امام فرمود: آری خداوند توبه را میپذیرد، بفرما از اسب فرود آی.
حر عرض کرد: من سواره باشم بهتر از آن است که پیاده گردم، میخواهم هم اکنون ساعتی با دشمن بجنگم، و پایان کار من به پیاده شدن خواهد کشید.
امام حسین علیه السلام فرمود: خدایت رحمت کند، هر چه میخواهی انجام بده.
حر به سوی میدان آمد و در برابر لشگر عمر سعد ایستاد، خطبهای خواند و آنها را سرزنش کرد و در آخر به آنها فرمود: شما رفتار بسیار بد با ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله نمودید، خداوند شما را در روز عطش قیامت، سیراب نکند.
دشمن او را هدف تیر قرار داد، و حر به سوی امام بازگشت و در محضر امام (همچون یک سرباز فداکار منتظر دستور) ایستاد. (6)
در بعضی روایات آمده: حر پس از آنکه در پیشگاه امام حسین علیه السلام پذیرفته شد، از آنحضرت اجازه طلبید تا نزد بانوان برای عذر خواهی برود، امام اجازه داد، حر نزدیک خیمه آنها رفت، با دلی شکسته و چشمی گریان عرض کرد:
«سلام بر شما ای دودمان نبوت، منم آن شخصی که سر راه شما را گرفتم، و دلهای شما را شکستم و ترسانیدم، اکنون پشیمانم، امید عفو دارم، و به شما پناه آوردهام، تقاضا دارم مرا ببخشید، و نزد فاطمه زهرا علیها السلام از من شکایت نکنید.
سخنان دلسوز حر، آنچنان بانوان را منقلب کرد که ناله و شیونشان بلند شد، حر وقتی که آن حالت را دید، با صدای بلند گریه کرد از اسب پیاده شد و دست به صورت میزد و خاک برسر میریخت و میگفت: کاش دست و پایم شل بود تا آنچه را کردم نکرده بودم، کاش زبانم لال بود و آنچه گفتهام نگفته بودم، کاش شما را از مراجعت منع نمیکردم، بعضی از اهل حرم، حر را دلداری دادند و برایش دعا کردند که موجب آرامش خاطر او گردید. (7)
حر فرزندش علی، و برادرش مصعب را قبل از شهادت به حضور امام حسین علیه السلام برد و آنها نیز توبه کردند و برای جنگ به میدان تاختند، علی فرزند حر پس از جنگ شجاعانه، به شهادت رسید، و حر از وصول پسر به مقام شهادت، شاد گردید.
مصعب برادر حر تحت تاثیر رجز حر واقع شد و به سپاه امام پیوست و با دشمن جنگید تا به شهادت رسید، غلام حر به نام «قره» نیز بعد از شهادت حر به حضور امام آمد و اظهار توبه کرد، و امام توبه او را پذیرفت، او نیز به جنگ با دشمن پرداخت و شهید شد. (8)
حر شجاعتی بیبدیل با دشمن جنگید و بسیاری از آنها را به خاک هلاکت افکند، تا اینکه اسب او ناتوان گشت، او پیاده شد و به جنگ ادامه داد، پس از کشتن چهل و چند نفر به زمین افتاد، یاران امام پیکر به خون طپیده او را که هنوز رمقی داشت به حضور امام آوردند، امام خون صورت حر را پاک میکرد و میفرمود:
«انت الحر کما سمتک امک و انت الحر فی الدنیا و الآخرة».
: «تو آزادی همانگونه که مادرت تو را آزاد نامید، تو در دنیا و آخرت آزاد هستی». (9)
(10
آزاده با وفا و مؤدب
بلا گردان لعل خشک و چشمان ترت هستم بخاک افتادهام چون خاکسار اکبرت هستم زخاکت برنخیزم تا نبخشد خواهرت زینب که من در انتظار عفو دلخون خواهرت هستم تو نام مادرم بردی ولی آنقدر میگویم که من کمتر غلام جان نثار مادرت هستم سری کامروز برخاک تواش بنهادهام دانم که فردا با همین سر، نیز همراه سرت هستم تو مهمان و برویت میزبانان آبرا بستند حرم لب تشنه اما من بفکر اصغرت هستم
آمدم بر آستانتسر نهم سامان بگیرم دل دهم دلبر بیابم جان دهم جانان بگیرم آمدم پایت ببوسم تا مگر دستم بگیری آمدم دردم بگویم از کفت درمان بگیرم حر آزادم ولیکن بنده دین خاندانم در ردیف بندگانت گر توان عنوان بگیرم ای حسین ای آنکه سبط رحمة للعالمین رخصتی کز تو جواز رحمت رحمان بگیرم میهمان بودی و اول من برویت راه بستم چون ندانستم نباید راه بر مهمان بگیرم خستم از این راه بستن چون دل اهل حرم را آمدم شاید رضایت نامه از آنان بگیرم آمدم با جان نثاری زینب را شاد سازم تا که از زهرا به محشر سر خط غفران بگیرم دست رد بر سینهام بگذار و بگذر از خطایم تا براهتسینه را در معرض پیکان بگیرم
پینوشتها:
1- نفس المهموم: ص 93، ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 80، مقتل الحسین مقرم: ص 93.
2- ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 80.
3- ارشاد مفید: ص 206، تاریخ طبری ج 4 / ص 325، اعلام الوری: ص 203، ترجمه ارشاد مفید: ص 82.
4- مقتل خوارزمی ج 1 / ص 237، فصول المهمه: ص 180.
5- معالی السبطین ج 1 / ص 286.
6- ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 102 - 104، اعلام الوری: ص 239.
7- مصائب الابرار مطابق نقل القول السدید بشان حر الشهید: ص 116.
8- اقتباس از ناسخ التواریخ امام حسین علیه السلام: ص 248 - 251، القول السدید بشان حر الشهید: ص 127، روضه الشهداء: ص 281.
9- بحار الانوار ج 45 / ص 14 و 15.
10- امالی شیخ صدوق: ص 106، خویشان حر بنقلی مادرش، جنازه حر را حمل کرد و در مرقد فعلی که حدود یکفرسخ از مرقد امام حسین علیه السلام دور است به خاک سپردند (مقتل الحسین مقرم ص 399).
نبرد نابرابر
Posted On at در ۰:۳۲ by نویسندهمنابع مقاله:
سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛
همین که بامداد شد، حسین ع یاران خویش را بیاراست و با آنها نماز صبح به جا آورد.سی و دو سوار و چهل نفر پیاده با وی بودند.برخی تعداد آنها را چهل و هشت پیاده و در روایت دیگری هشتاد پیاده ذکر کردهاند.
از امام باقر ع، آوردهاند که چهل و پنج سوار و صد نفر پیاده با آن حضرت بودند.و بعضی نوشتهاند که یاران امام هفتاد سوار و صد نفر پیاده بودند.آن حضرت زهیر بن قین را به پهلوی راست و حبیب بن مظاهر را به پهلوی چپ یاران خویش قرار داد، و پرچم خویش را به عباس برادر خود سپرد.خیمهها را پشت سر نهاد.مقداری هیزم و نی در محل فرو رفتهای جای دادند و هنگام شب آن را بیشتر حفر کردند که چون خندقی شد.بدین منظور که چنانچه دشمن از پشت سر حمله بیاورد آنها را آتش بزنند.این امر را انجام دادند و برایشان سودمند بود .
از سوی دیگر ابن سعد در آن روز که روز جمعه و یا شنبه بود یاران خویش را بیاراست.در سمت راست لشگر خود عمرو بن حجاج را قرار داد و سمت چپ را به شمر بن ذی الجوشن سپرد.عزرة بن قیس را فرمانده سواران قرار داد و در پیشاپیش پیادگان شبث بن ربعی را تعیین کرد، و پرچم را به دست درید، غلام خویش داد، فرمانده اهالی شهر عبد الله ازدی و سر گروه قبائل ربیعه و کنده قیس بن اشعث بود.فرماندهی قبایل مذحج و اسد، را به عبد الرحمن جعفی سپرد، و برای سپاه تمیم و همدان حر بن یزید ریاحی را تعیین کرد.امام دستور داد تا خیمهای برپا کردند و مقداری وسایل نظافت بیاوردند و آن را در ظرفی قرار دادند، تا همگی استحمام کنند و خود را از زواید پاک سازند.سپس خویش را عطرآگین ساختند.ابتدا حسین ع وارد خیمه شد.نوشتهاند که بریر بن خضیر همدانی و عبد الرحمن بن عبد ربه انصاری بر در خیمه ایستاده بودند که برای نظافت کدام یک زودتر وارد خیمه شود.بریر با عبد الرحمن بذلهگویی میکرد .عبد الرحمن به وی گفت: ای بریر، اینک وقت یاوهگویی نیست.بریر بدو گفت: قوم من میدانند که نه در جوانی و نه در پیری یاوه گویی را دوست نداشتهام.اما از آنچه در پیش دارم خوشدلم.به خدای سوگند دیری نخواهد گذشت که با شمشیرهای خود، با این قوم روبرو خواهیم شد و مدتی با این دشمنان خواهیم جنگید، تا در بهشت برین جای گیریم.
آنگاه امام حسین ع بر مرکب خویش نشست و قرآن خواست و آن را پیش روی نهاد.لشگریان عمر بن سعد نیز سوار بر اسب شدند و در اطراف خیمههای حسین ع به تاخت و تاز پرداختند.در این گیر و دار خندقی را مشاهده کردند که در اطراف خیمهها حفر شده و آتش را دیدند که از هیزم و نی در آن شعلهور بود.شمر با صدای بلند بانگ زد، در این دنیا پیش از روز قیامت با شتاب آتش افروختهای؟ امام گفت: این کیست؟ گویا شمر است.یاران حضرت گفتند: آری شمر است.حسین ع گفت: تو به آتش دوزخ سزاوارتری که در آن بسوزی.مسلم بن عوسجه خواست تیری به طرف او بیندازد، اما حسین ع وی را از این امر بازداشت.مسلم گفت: اجازه فرما او را بزنم، زیرا او مردی فاسق و از دشمنان خدا و از جباران بزرگ است، و اکنون خداوند بر کشتن او مرا توانا ساخته است.حسین ع گفت: تیرش مزن که من خوش ندارم که جنگ را آغاز کرده باشم .سپس یکی دیگر از لشگریان ابن سعد که وی را، ابن ابی جویریه مزنی میگفتند، پیش آمد.و همین که مشاهده کرد در آنجا آتش شعلهور است به ناسزا پرداخت و گفت: ای حسین، در این دنیا آماده آتش باشید که خود در این دنیا با شتاب برای خود شعلهور ساختهاید.
تمیم بن حصین فزاری یکی دیگر از سپاهیان ابن سعد بود که پیش آمده رو کرد به امام و گفت : ای حسین و ای یاران حسین، این آب فرات است که موج میزند، و میبیند که هر کس تشنه باشد چگونه به سوی آن میشتابد، اما به خدا سوگند هرگز به قطرهای از آن دست نخواهید یافت، تا آنگاه که مرگتان فرا رسد.
آنگاه یاران ابن سعد بر مرکب خویش سوار شدند.خود او نیز پیشاپیش لشگریان بر اسب خویش که نامش یحموم بود، سوار شد و به سوی حسین ع روی آورد.بریر بن خضیر در آنجا حضور داشت .پس امام به وی گفت: با این قوم سخن بگوی.بریر بن خضیر به جانب آنان رفت و گفت: ای قوم از خدای بترسید و بدانید این عده که هم اکنون نزد شما هستند، آل محمد ص یعنی شریفترین مردم روی زمین، فرزندان و خاندان و دختران و عترت رسول الله ص بدین سرزمین روی آوردهاند .شما از آنان چه میخواهید؟ آنان در پاسخ بریر گفتند: منظور ما این است که آنها را نزد امیرمان ابن زیاد بریم تا او نظر خویش را با آنها اظهار کند.
بریر گفت: چرا از آنها دست بر نمیدارید تا از همان مکان که به سوی شما آمدهاند بازگردند .وای بر شما، مگر فراموش کردهاید که شما خود نامههای بسیاری نوشتید و پیمانهایی بستید و خدای را بر آنها گواه گرفتید؟ اف بر شما که اهل بیت پیمبر خود را دعوت کردید و میپنداشتید که در راه آنها جانبازی خواهید کرد.اینک که به سوی شما آمدهاند این گونه رفتار میکنید، و آنان را به تسلیم در برابر حکومت ستمکاران میخوانید و از آب فرات آنان را منع میکنید .چه بد مردمی هستید که این چنین با خاندان رسول الله ص رفتار میکنید.خداوند شما را در روز قیامت سیراب نفرماید که بد قومی هستید.
یکی از یاران ابن سعد پیش آمده رو کرد به بریر و فریاد کرد: از آنچه تو میگویی ما اطلاعی نداریم.بریر گفت: سپاس به درگاه خداوند که باعث گردید که به این وسیله بیشتر شما را بشناسم.خداوندا تو خود میدانی که من از اعمال این مردم دوری میجویم.بار الها رفتار ناپسند این قوم را به خودشان بازگردان.خداوندا چنان کن که وقتی به دیدار تو آیند آنان را مورد خشم و غضب قرار دهی.هنوز گفتار بریر پایان نیافته بود که دشمنان تیر اندازی به طرف او را آغاز کردند.و او نیز از مقابل آنان دور شد.سپس حسین ع حرکت کرد، و در برابر سپاه دشمن قرار گرفت.سیل جمعیت و صفوف انبوه لشگر نظر حضرت را به خود جلب کرد و نگاهی به عمر بن سعد افکند که پیشاپیش اشراف کوفه ایستاده بود.سپس امام خطاب به او گفت: سپاس خدای را که دنیا را بیافرید و آن را محلی قرار داد که سرانجامش نابودی است و ساکنان آن را تغییر داد و اوضاع آنان را دگرگون ساخت.گول خورده و مغرور کسی است که فریب دنیا را خورد و بدبخت کسی است که بدان دل بندد و مفتون آن گردد.پس بکوشید که این دنیای فانی شما را گول نزند که هر کس بدان تکیه کند نومیدش سازد و هر کس بدان طمع ورزد، با یأس و ناامیدی مواجه گردد.شما اکنون به امری همپیمان شدهاید که خشم و غضب خداوند را برانگیخته و به سبب آن خدا از شما روی بگردانیده و عذابش را به شما فرو فرستاده است، و رحمت خود را از شما دور ساخته است.چه نیکوست خدای ما و شما و چه بد بندگانی هستید شما که به فرمان خدا گردن نهادید و به پیامبرش محمد ص ایمان آوردید، سپس به جنگ اهل بیت و فرزندانش شتافته و برای کشتن آنها هجوم بردهاید.بدانید که شیطان بر شما مسلط گردیده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است.پس نابودی و هلاکت بر شما و بر آنچه که اراده کردهاید باد.
ما همه از خداییم و بازگشت همه به سوی اوست.آنگاه گفت: اینان قومی بودند که پس از ایمان به کفر گراییدهاند.پس این قوم ستمگر از رحمت خدا به دور باد.ابن سعد فریاد برآورد و به یاران خود گفت: چرا با او سخن نمیگویید؟ وای بر شما، او فرزند پدرش علی است.به خدا قسم چنانچه یک روز دیگر نیز در اینجا توقف کند هرگز سخن او پایان نپذیرد و از محاصره و دستگیری او نومید خواهید شد.شمر پیش آمد و گفت: ای حسین، ما نمیدانیم تو چه میگویی، آنچه میخواهی بگوی تا ما بفهمیم.پس حسین به سخن ادامه داد و گفت: سخن من این است، که از خدا بترسید و از کشتن من دست بردارید، زیرا کشتن من و شکستن حرمتم هرگز برای شما روا نیست، مگر من پسر دختر پیمبرتان نیستم و جده من خدیجه همسر پیامبرتان نیست؟ مگر سخنی را که پیامبرتان درباره من و برادرم فرمود نشنیدهاید که: حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتند؟
شیخ مفید میگوید: آنگاه حسین ع مرکب خویش را خواست و بر آن سوار شد و با صدای بلند که همه کسان و یا بیشتر آنها میشنیدند گفت: ای مردم سخن مرا بشنوید و در کار من شتاب مکنید، تا درباره حقی که بر شما دارم بازگویم، و سبب آمدن خود را به سوی شما و عذر خویش را بیان کنم، چنانچه سخن مرا باور کردید و انصاف دادید به نیکبختی خواهید رسید و اگر نپذیرفتید و انصاف ندادید پس شما و همدستان خود یکدل شوید که منظورتان از خودتان نهان نباشد و درباره من هر چه خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.یاور من خدایی است که این کتاب را نازل کرده و هم او دوستدار شایستگان است.
سپس حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیامبر ص و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد، و هرگز چه پیش از او و چه بعد از آن حضرت سخنی بلیغتر از سخنان او از هیچ کس شنیده نشده است.سپس گفت: اما بعد نسب و نژاد مرا به یاد آورید و بنگرید که من کیستم، آنگاه به خویشتن بازگردید و خودتان را ملامت کنید و بیندیشید که آیا کشتن من برای شما رواست؟ مرا بکشید و حرمت مرا بشکنید.مگر من پسر دختر پیمبرتان و پسر وصی او و پسر عموی او نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و به رسول خدا ص در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ مگر حمزه سرور شهیدان عموی من نبود؟ مگر جعفر طیار که با دو بال در بهشت پرواز کرد عموی من نبود؟ مگر سخن مشهور رسول خدا ص را نشنیدهاید که درباره من و برادرم گفت: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند؟ اگر سخن مرا باور میدارید که حق نیز همین است، به خدا میدانم که خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغگو، زیان خواهد دید و من هرگز دروغ نگفتهام و چنانچه سخن مرا باور نمیدارید در میان شما کسانی هستند که اگر در این مورد از آنان بپرسید به شما خواهند گفت.
از جابر بن عبد الله انصاری، ابو سعید خدری و سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، تا به شما بگویند که این سخن را درباره من و برادرم از پیمبر ص شنیدهاند یا نه.آیا این گفتار رسول خدا ص، شما را از ریختن خون من باز نمیدارد؟
شمر بن ذی الجوشن گفت: هر کس بفهمد که تو چه میگویی خدا را بر یک حرف پرستش میکند .حبیب بن مظاهر به او گفت: به خدا من تو را چنین میبینم که بر هفتاد حرف پرستش میکنی و من گواهی میدهم که راست میگویی و نمیفهمی او چه میگوید که خدا بر دلت مهر زده است.
آنگاه امام به آنها گفت: اگر در این سخن تردید دارید، آیا در این نیز تردید دارید که من پسر پیغمبر شما هستم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیغمبری وجود ندارد.تنها پسر پیامبر شما من هستم.وای بر شما، آیا کسی از شما را کشتهام که خون او را از من میخواهید؟ یا مالی از شما بردهام؟ یا قصاص جراحتی را از من میخواهید؟ همه آنان خاموش ماندند و با وی سخن نگفتند.سپس آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث، مگر به من ننوشتید که میوهها رسیده و باغستانها سرسبز شده و تو بر لشگری وارد خواهی شد که از هر جهت آماده است که یاریت کند؟
قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم تو چه میگویی، تنها سخن ما این است که به حکم عموزادگانت تسلیم شوی.زیرا که آنان با تو رفتاری ناخوشایند نخواهند داشت و جز آنچه را که دوست داری انجام نخواهند داد.
حسین ع گفت: نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمیشوم و مانند بردگان فرار نخواهم کرد و نه اقرار به بندگی در برابر شما خواهم داشت.آنگاه گفت: ای بندگان خدا من از اینکه سنگسارم کنید به پروردگار خویش پناه میبرم و از هر سرکشی که به روز حساب ایمان ندارد نیز به پروردگار خویش پناه میبرم.سپس از مرکب خویش پیاده شده و عقبة بن سمعان را بگفت تا آن را زانوبند زد و دشمن به سوی آن حضرت حمله برد.
غیر از شیخ مفید، دیگر تاریخنویسان گفتهاند: حسین ع بر مرکب خویش که اسب یا شتر بود سوار شد و به سوی دشمن به راه افتاد، و از دشمن خواست آرام گیرند.اما آنان از این امر امتناع ورزیدند و از سخن گفتن او جلوگیری کردند.تا آنجا که حسین ع فریاد کرد: وای بر شما، چرا به سخنان من گوش فرا نمیدهید من شما را به رشد و سعادت فرا میخوانم.هر کس از من پیروی کند نیکبخت است، و هر کس از پیروی و اطاعت از من امتناع ورزد دچار هلاکت خواهد شد.چنین میبینم که همه شما نافرمانی کرده و با آنچه میگویم مخالفت دارید.دلهای شما از حرام انباشته شده و بر قلبهای شما مهر خورده است.وای بر شما چرا ساکت نمیشوید؟ چرا به سخنان من گوش فرا نمیدهید؟
همین که سخن حسین ع بدینجا رسید، یاران عمر بن سعد یکدیگر را ملامت کردند.و آنان را وادار ساختند که به سخن امام گوش فرا دهند، پس بار دیگر حضرت به سخن ادامه داده نخست سپاس خداوند کرد و ثنای او گفت و خدای را به آنچه سزاوار است یاد کرد و بر محمد ص و فرشتگان و پیمبران و رسولان درود فرستاد.چنان که از هیچ کس بدان فصاحت سخنی دیده نشده بود.سپس گفت: ای مردم، اندوه و حسرت بر شما باد که ما را به یاری خود فراخواندید و چون دعوت شما را پذیرفتیم و با شتاب به سوی شما آمدیم.شمشیرهایی را که از خود ما بود بر علیه ما به کار گرفتید و آتش فتنهای را که دشمن مشترک شعلهور ساخته بود بر علیه ما برافروختید.میبینم که شما مردم برای نابودی دوستان خود قیام کردهاید و با دشمنان خود همدست شدهاید، بی آنکه حکومت آنان در میان شما عدلی گسترده باشد و نه امیدی به آنان داشته باشید.تنها به خاطر مال حرامی که در اختیار شما قرار دهند و زندگی کم ارزشی که چشم طمع بدان دوختهاید.در حالی که نه ما را حادثهای روی داده بود و نه رأی و عقیده نادرستی از ما مشاهده کرده بودید.وای بر شما که از ما بیزاری جستید و ما را رها ساختید، در حالی که لشگری برای ما آماده ساخته بودید.شمشیرها در نیام کرده، دلها آرام و تصمیمها گرفته شده بود، اما شتاب کردید و همانند ملخها که پرواز میکنند و چون پروانه از هر سو فرو ریختید.رویتان سیاه ای بردگان و ای بازماندگان احزاب.شما قرآن را رها ساختید و شیطان در وجود شما رخنه کرده و خود را به گناه و فساد آلوده ساختهاید.کتاب خدا را تحریف کردهاید.سنتهای الهی را بر باد میدهید و فرزندان پیامبران را میکشید و خاندان اوصیای پیامبر را از بین میبرید.ای کسانی که خود را در نسب از ملحق شدگان به زنا کاران میدانید و ای آزار دهندگان مؤمنان و فریاد رس پیشوای استهزاء گران، و ای کسانی که قرآن را از خود دور ساختید و برای خویشتن رفتاری زشت از پیش فرستادید.در آخرت برای همیشه گرفتار عذاب خواهید بود.
شما اکنون به فرزند حرب بن امیه و یارانش دست همکاری دادهاید، و دست از یاری ما برداشتهاید .آری به خدا سوگند که نیرنگ و بیوفایی خصلت دیرینه شماست که رگ و ریشه شما بر آن استوار و تنه و شاخه شما با آن خوگرفته و پستی و بیوفایی قلبهایتان را پوشانیده و سینههایتان با آن مملو گردیده است.شما برای هر بیننده و ناظری بدترین میوه و برای هر ستمگری پستترین لقمه هستید.نفرین خدا بر کسانی که پیمان خویش را پس از محکم ساختن آن میشکنند و شما خدا را بر پیمانهای خود کفیل قرار دادید و پیمان بستید.به خدا سوگند شما همان کسانی هستید که پیمان خود را شکستید.آگاه باشید، که این زنازاده فرزند زنازاده مرا میان دو چیز مخیر کرده و گفته است که از این دو یکی را انتخاب کن یا شمشیر یا تن به ذلت دادن .آیا من تن بر ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم.خدا و رسول خدا و مؤمنان و آن دامنهای پاک که ما را پرورده و آن دودمان شریف و آن مغزهای سرفراز و آن نفسهای با عزت نیاکان ما را از این امر بازداشتهاند و هرگز روا نمیدارند که ما پیروی از این افراد پلید را بر مرگ با عزت ترجیح دهیم.آگاه باشید که من جای عذری برای شما باقی نگذاشتم .و این قوم را از سرانجام شومی که در پی دارند بیم دادم، با اینکه یاران ما را رها ساختند .اینک با خاندان خود و با این نفرات کم و پشت کردن کمک دهندگان در برابر لشگریان بسیار خواهم جنگید.آنگاه امام در ادامه سخنان خود به خواندن اشعاری از فروة بن مسیک مرادی پرداخت:
فان نهزم فهزامون قدما
و ان نغلب فغیر مغلبینا
و ما ان طبنا جبن و لکن
منایانا و دولة آخرینا
فافنی ذلکم سروات قومی
کما افنی القرون الاولینا
فلو خلد الملوک اذن خلدنا
و لو بقی الکرام اذن بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا
سیلقی الشامتون کما لقینا
سپس گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند، پس از این جنگ اندک مدتی بیش زنده نخواهید ماند .آن قدر که سوارهای بر مرکب خویش بنشیند مهلت نخواهید یافت.و آنگاه گردش ایام و حوادث روزگار همانند چرخ آسیا بر سر شما چرخ زند و مانند مدار سنگ آسیا شما را مضطرب و پریشان سازد.پس همفکران خود را فراهم سازید و با یکدیگر مشورت کنید که بعدا از کرده خود پشیمان نشوید و امر بر شما پوشیده نماند.آنگاه مهلتم ندهید و کار مرا یکسره کنید.من بر خدا که پروردگار من و شماست توکل میکنم، که اختیار هر جنبندهای در ید قدرت اوست، و پروردگار من هر کس را اراده کند بر صراط مستقیم هدایت خواهد کرد.
در این اثنا زهیر بن قین بر اسب خویش که دمی دراز داشت با سلاح تمام به سوی دشمن شتافت و با سخن خود آنان را اندرز گفت، اما آنان به او ناسزا گفتند.ابن زیاد را مدح کردند .پس زهیر به آنها گفت: ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه از پسر سمیه بیشتر شایسته دوستی و یاریند.اکنون اگر آنها را یاری نمیکنید خدا را به یاد آورید و از کشتن آنان خودداری کنید.پس شمر تیری به او انداخت و او را به باد ناسزا گرفت و گفت: خدا هم اکنون تو و یارت را خواهد کشت.زهیر گفت: مرا از مرگ میترسانی، به خدا مرگ با او را از ماندن با شما به مراتب بیشتر دوست دارم.آنگاه حسین ع وی را خواست و او نیز از برابر دشمن بازگشت .همین که حر بن یزید مشاهده کرد که این قوم به جنگ با آن حضرت تصمیم گرفتهاند رو کرد به عمر بن سعد و گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: به خدا بله، جنگی که دست کم سرها بیفتند و دستها بریده گردند.
حر گفت: آیا در آنچه به شما پیشنهاد کرد، رضایت نمیدهید؟
عمر بن سعد گفت، اگر کار با من بود رضایت میدادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.پس حر بیامد تا در کناری از مردم بایستاد.یکی از مردان قومش نیز با وی بود به نام قرة بن قیس .حر به او گفت امروز اسبت را آب دادهای؟
گفت: نه.
گفت: نمیخواهی آن را آب دهی؟
قره گوید، به خدا سوگند، پنداشتم که میخواهد دور شود و در جنگ شرکت نکند.و خوش ندارد که من او را در آن حال ببینم.به او گفتم من اسبم را آب ندادهام، و اکنون میروم تا آن را آب دهم.
گوید از جایی که وی بود دور شدم.به خدا چنانچه مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود با وی نزد حسین ع رفته بودم.
پس حر اندک اندک خود را به حسین ع نزدیک ساخت.یکی از قوم وی به نام مهاجر پس اوس گفت : ای پسر یزید چه میخواهی؟ آیا میخواهی حمله کنی؟ حر وی را پاسخ نگفت و لرزش سراپایش را گرفت.مهاجر گفت: به خدا کار تو مرا به شک و تردید واداشته.هرگز به هنگام جنگ تو را به این حال ندیده بودم که اکنون میبینم.اگر به من میگفتند، دلیرترین مردم کوفه کیست؟ غیر از تو از کسی نام نمیبردم.این چیست که از تو میبینم؟
حر گفت به خدا من خود را میان بهشت و جهنم مردد میبینم.به خدا چنانچه مرا پاره پاره کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت اختیار نمیکنم.این را بگفت و اسب خویش را بزد و در حالی که دست بر سر گذاشته و به سوی حسین ع به راه افتاده بود چنین میگفت: خداوندا به سوی تو بازمیگردم.بارالها من دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیمبر تو را آزرده ساختم .پس توبه مرا بپذیر.
همین که به حسین ع نزدیک شد گفت: ای فرزند پیامبر، خدا مرا فدایت کند.من همانم که تو را از بازگشت جلوگیری کردم و همراهت بیامدم تا به ناچار تو را در این مکان فرود آوردم .من هرگز گمان نداشتم این مردم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد، و تو را به این سرنوشت دچار سازند.به خدا اگر میدانستم که اوضاع چنین میشود هرگز به چنین کاری دست نمیزدم.اینک پیش تو آمدهام و از آنچه کردهام به پیشگاه پروردگارم توبه میبرم.تو را با جان خود یاریت میکنم تا پیش رویت بمیرم.آیا توبه من پذیرفته است؟
حسین ع گفت: آری خداوند توبه تو را میپذیرد.اکنون از اسب فرود آی.حر گفت: من به حال سواری از پیاده بهتر میجنگم.من در یاری تو بر اسبم مدتی با آنها کارزار میکنم.هر چند که در پایان، کارم به فرود آمدن خواهد کشید.
حسین ع گفت: خدایت رحمت کند هر چه به نظرت میرسد انجام ده.پس پیش روی امام بیامد و مردم کوفه را پند و اندرز داد.اما گروهی از آنان به سوی او حمله بردند و تیر انداختند .حر بازگشت تا پیش روی حسین ع بایستاد.در این موقع بود که عمر بن سعد فریاد زد، ای درید، پرچم را نزدیک آر.پس درید پرچم را پیش برد آنگاه ابن سعد تیری در کمان نهاد و به سوی سپاه حسین ع بینداخت و گفت: شاهد باشید که من نخستین کس بودم که تیر رها کردم و به دنبال او لشگرش تیرها را رها کردند.چنان که گویی قطرات باران است که بر آنها سرازیر گشته است .پس از یاران امام کسی باقی نماند که تیری به او اصابت نکرده باشد.
پس حسین ع رو کرد به یاران خود و گفت: خداوند شما را رحمت کند.برخیزید تا به سوی مرگ رویم.که هرگز از آن گریزی نیست و بدانید که این تیرها که به سوی ما رها ساختند، پیامهای آنان است که شما را به جنگ میخوانند.و بدین ترتیب نبرد آغاز شد و چند ساعت در آن روز حملات یکی پس از دیگری انجام میگرفت، تا آنجا که گروهی از یاران حسین ع به شهادت رسیدند .پس حسین ع گفت: آیا در راه خدا فریاد رسی نیست که به یاری ما بشتابد؟ آیا کسی نیست که از حریم پیامبر خدا ص دفاع کند؟ همین که یزید بن زیاد مهاصر کندی که وی را ابو الشعشاء میگفتند و از یاران ابن سعد بود مشاهده کرد که به پیشنهادات حسین ع پاسخ رد دادهاند .سپاه ابن سعد را رها کرد، و به یاری حسین ع آمد و پیش روی امام به نبرد با دشمن پرداخت .وی به خواندن رجز پرداخت و میگفت:
انا یزید و ابی مهاصر
اشجع من لیث بغیل خادر
یا رب انی للحسین ناصر
و لا بن سعد تارک و هاجر
بدین ترتیب پیش روی امام به طرف دشمن تیراندازی میکرد، چنان که گویند صد تیر بینداخت و تنها پنج تیر به خطا رفت و بر زمین افتاد.وی همچنان تیر میانداخت و هر بار که تیری رها میساخت حسین ع وی را دعا میکرد و میگفت: بار خدایا تیرش را نیرومند ساز، و پاداش او را بهشت قرار ده.پس در پایان پنج تن از یاران عمر بن سعد را بکشت و او نیز نخستین کسی بود که به شهادت رسید.
سپاه دشمن هر یک به میدان میآمدند و مبارز میطلبیدند.یاران حسین ع با اشتیاق فراوان به سوی آنان میشتافتند و آنان را پاسخ میگفتند.چنان که درباره آنان اشعار زیر را گفتهاند :
قوم اذا نودو الدفع ملمة
و الخیل بین مدعس و مکر دس
لبسوا القلوب علی الدروع و اقبلوا
یتها فتون علی ذهاب الانفس
در این هنگام یسار، آزاد شده زیاد و سالم آزاد شده عبید الله بن زیاد به میدان آمدند و گفتند: هماوردی هست که سوی ما آید؟ پس عبد الله بن عمیر بن جناب کلبی برخاست و از امام اجازه خواست که با آنان نبرد کند.او مردی بلند قامت بود و بازوانی ستبر داشت.حسین ع نگاهی به وی افکند و گفت: گمان دارم که کشنده همگنان اوست.پس وی را اجازه داد.وی شبانه از کوفه حرکت کرده بود و همسرش، ام وهب، نیز با او بود، و خود را به امام رساند.وی همین که دریافت که سپاهیان بسیاری در نخیله برای نبرد با حسین ع آماده میشوند گفت: به خدا من بسیار علاقه داشتم با مشرکان پیکار کنم.اینک ثواب جنگ با اینان که به جنگ پسر دختر پیمبرشان میروند به نزد خدای بیشتر از ثواب نبرد با مشرکان است.پس به نزد همسر خویش رفت و آنچه را شنیده بود با وی بگفت.همسرش گفت: کار ثواب میکنی.هر چه زودتر برو.مرا نیز همراه خویش ببر.عبد الله بن عمیر بر یسار، حمله شدیدی برد و با شمشیر خویش او را بزد، تا او را به خاک افکند.وی نخستین کسی بود که از سپاه ابن سعد به قتل رسید.
در آن حال که عبد الله سرگرم زدن او بود.سالم آزاد شده عبید الله بر وی حمله برد.یاران حسین فریاد زدند، برده سوی تو آمد.اما عبد الله اعتنایی نکرد.تا نزدیک شد.همین که خواست شمشیری بر عبد الله بزند، وی دست چپ خویش را جلو آن برد و در نتیجه انگشتان دست چپش بیفتاد.اما بدان زخم اعتنایی نکرد.و با شمشیر خود چندان ضربتش زد که به هلاکت رسید.عبد الله که هر دو را کشته بود بیامد و در حالی که رجز میخواند گفت:
حسبی بیتی فی علیم حسبی
انی مرؤ ذو مرة و عصب
و لست بالخوار عند النکب
انی زعیم لک ام وهب
بالطعن فیهم صادقا و الضرب
ضرب غلام مؤمن بالرب
در این اثنا ام وهب چوب بزرگی که خیمهاش را بدان بسته بود بر دست گرفت و نزد شوهر آمد و به وی گفت: پدر و مادرم به فدایت! از پاکان، از خاندان محمد دفاع کن.عبد الله نزد وی آمد که او را پیش زنان ببرد.اما همسرش که جامه وی را گرفته بود، میکشید و میگفت، تو را رها نخواهم کرد.باید من هم با تو بمیرم.در این هنگام حسین ع نداد داد و گفت: خداوند شما خاندان را پاداش نیک دهد.ای زن خدا تو را رحمت آرد.پیش زنان بازگرد.و با آنها بنشین که بر زنان پیکار نیست.ام وهب پذیرفت و پیش زنان بازگشت.
سپس عبد الله به میدان کارزار رفت و همچنان به نبرد پرداخت تا دو نفر دیگر از افراد دشمن را بکشت، و سرانجام به دست هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حی تمیمی به شهادت رسید .همسرش ام وهب بر جسدش حاضر شد و در حالی که خاک از چهرهاش پاک میکرد گفت: بهشت بر تو گوارا باد، شمر که وی را بدین حال مشاهده کرد به غلام خود که رستم نام داشت دستور داد وی را از پای درآورد.او نیز با چوب بر سر ام وهب زد و بدین ترتیب این زن نیز در کنار همسرش به شهادت رسید.
پس از این دو نفر، عمر بن خالد صیداوی که از یاران حسین ع بود پیش آمد و خود را آماده رفتن به میدان کارزار ساخت.پس امام به وی گفت: به سوی میدان حرکت کن که ما نیز بزودی به تو خواهیم پیوست.عمر بن خالد که سعد غلام آزاد شده او نیز همراهش بود و جبار بن حارث سلمانی و مجمع بن عبید الله عایذی بر سپاه دشمن حمله بردند و صفوف آنان را در هم شکستند .لشگر ابن سعد آنان را محاصره کرد چندان که ارتباط آنها با امام قطع شد.پس عباس بن علی ع با یک حمله ناگهانی آنان را از میان انبوه دشمن رها ساخت.هر چند که این چهار تن به شدت مجروح شده بودند، با این وصف باز هم یک بار دیگر حمله را آغاز کردند و به نبرد ادامه دادند، و بسیاری از یاران ابن سعد را به هلاکت رساندند، و خود نیز به شهادت رسیدند.
عمرو بن حجاج با گروه بسیاری از لشگریان کوفه که با وی بودند بر جناح راست یاران حسین ع حمله آورد.همین که به یاران حسین ع نزدیک شدند زانو بر زمین نهادند و نیزههای خود را به سوی ایشان گرفتند.اسبان لشگر عمرو که چنین دیدند پیش نرفتند و چون خواستند بازگردند، یاران حسین ع بیدرنگ آنان را تیر باران کردند.گروهی از سپاه دشمن را بر زمین افکندند و گروهی را نیز زخمی ساختند.مردی از افراد بنی تمیم به نام عبد الله بن حوزه از سپاه ابن سعد بیامد و در برابر حسین بایستاد و گفت: ای حسین با خبر باش که سوی آتش میروی .حسین ع گفت: هرگز، من به سوی پروردگار مهربان و توبه پذیر و در خور اطاعت میروم.پس حسین دست به دعا برداشت و گفت: خدایا او را به جهنم ببر.دیری نپایید که اسبش سرکشی آغاز کرد و او را به طرف جویی برد که در آن افتاد و پای چپش در رکاب و پای راست او بیرون ماند.در این اثنا مسلم بن عوسجه پیش آمد و پای راستش را با شمشیر بزد و اسب به همان حال میدوید و سرش را به سنگها و تنه درختها میزد، تا جان داد و خداوند بیدرنگ او را به آتش دوزخ فرستاد.
مسروق بن وایل حضرمی که جزء سوارانی بود که همراه ابن سعد به میدان نبرد آمده بود، میگوید : من با خودم میگفتم چه خوب بود به سر امام حسین دست مییافتم و به سبب آن به نزد ابن زیاد منزلتی پیدا میکردم.اما همین که مسروق آنچه را که در اثر دعای امام حسین ع بر سر ابن حوزه آمد مشاهده کرد، از میدان بازگشت و سپاه را پشت سر نهاد.و گفت: از این خاندان چیزی دیدم که هرگز با آنها جنگ نخواهم کرد.
پس از این جریان جنگ درگیر شد.بریر بن خضیر همدانی، مردی زاهد و عابد و در قرائت قرآن بر همه قاریان اهل زمان خود برتری داشت چنان که او را سید القراء میگفتند، خود میگفت :
انا بریر و ابی خضیر
لا خیر فیمن لیس فیه خیر
گویند یزید بن معقل با وی درگیر شد.پس حضیر بدو گفت: میخواهی با همدیگر دعا کنیم و از خدا بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و خطا کار را بکشد. بدین ترتیب دست به سوی خدا برداشتند.سپس به مقابله یکدیگر شتافتند و هر یک ضربتی به دیگری زدند.یزید بن معقل ضربتی سبک به بریر بن حضیر زد، که زیانی به او نرسید.بریر ضربتی کوبنده به او زد که زره، سر را شکافت و به مغز او رسید و از پای درآمد.در این هنگام کعب بن جابر ازدی به بریر حمله برد و به وی ضربت زد تا او را بر زمین انداخت و سرنیزه را به پشت او فرو برد.آنگاه پیش رفت و چندان با شمشیر او را بزد تا از دنیا برفت.خداوند از او خوشنود گردد.در بعضی از روایات آمده است که بریر تعداد سی تن از سپاه دشمن را بکشت.
همین که کعب بن جابر قاتل بریر از میدان نبرد بازگشت و به خانه رفت همسرش وی را به باد انتقاد گرفت و گفت: تو به دشمنان پسر فاطمه کمک کردی و بریر را که سرور قاریان بود کشتی .من هرگز با تو یک کلمه سخن نخواهم گفت.
آنگاه وهب بن حباب کلبی که از یاران حسین ع بود پای به میدان نهاد.مادر و همسرش با وی بودند.پس مادرش به وی گفت، بپا خیز و برای نبرد خود را آماده ساز.و پسر دختر پیامبر خدا ص را یاری و حمایت کن.وهب گفت: من به میدان خواهم رفت و هرگز در این امر کوتاهی نخواهم کرد.سپس به سوی میدان کارزار به راه افتاد در حالی که رجز میخواند و میگفت :
سوف ترونی و ترون ضربی
و حملتی و صولتی فی الحرب
ادرک ثاری بعد ثار صحبی
و ادفع الکرب امام الکرب
لیس جهادی فی الوغی باللعب
بدین ترتیب حمله را آغاز کرد و چندان بجنگید که گروه بسیاری را به قتل رسانید.همین که از میدان بازگشت به نزد مادر و همسر شتافت و از مادر پرسید: آیا از من راضی شدی؟ مادرش گفت: راضی نشوم تا آنکه در پیش روی امام حسین ع کشته شوی.همسرش گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که مرا تنها مگذار و به مصیبت خود مبتلا مساز.مادر به وی گفت: ای فرزند به سخن همسر اعتنا مکن و به میدان بازگرد و در یاری فرزند دختر پیامبر به نبرد ادامه بده تا از شفاعت جدش در روز قیامت برخوردار شوی، پس وهب به میدان کارزار بازگشت و همچنان به نبرد پرداخت تا آنگاه که دو دستش را قطع کردند و بدین ترتیب به شهادت رسید.خداوند از او خوشنود گردد.
در این اثنا حر پیش آمد، و به حسین ع گفت: شما میدانید که من نخستین کسی بودم که به مقابله با شما برخاستم اینک اجازه میخواهم که نخستین کشته در راه شما باشم. (1) باشد که در قیامت در ردیف کسانی که به دیدار جد بزرگوارت محمد ص نایل خواهند شد قرار گیرم.پس به لشگر عمر بن سعد حمله برد، در حالی که ابتدا شعری از عنتره میخواند:
ما زلت ارمیهم بغرة وجهه
و لبانه حتی تسربل بالدم
سپس به خواندن رجز پرداخت و نبرد شدیدی را آغاز کرد و بر سپاه دشمن میتاخت و میگفت :
انی انا الحر و مأوی الضیف
اضرب فی اعراضکم بالسیف
عن خیر من حل بأرض الخیف
اضربکم و لا اری من حیف
انی انا الحر و نجل الحر
اشجع من ذی لبد هزبر
و لست بالجبان عند الکر
لکننی الوقاف عند الفر
بدین ترتیب با شمشیر خویش بر دشمن حمله برد، چندان که بیش از چهل نفر از آنان را بکشت .زهیر بن قین نیز به همراه حر بر دشمن میتاخت و همین که یکی از آنها در محاصره دشمن قرار میگرفت، دیگری بر آنان حمله میبرد تا همرزم خود را از چنگ دشمن رها میساخت، و این امر تا مدتی ادامه داشت.سرانجام پیادگان قوم از هر سو بر او تاختند و وی را از پا درآوردند: اما یاران حسین ع بدن او را که اندک رمقی داشت برداشتند و از میدان کارزار دور ساختند و پیش روی امام نهادند.حسین ع در حالی که خاک از صورتش پاک میکرد میگفت : همچنان که مادرت تو را نام داد، حری.
آنگاه نافع بن هلال که از یاران حسین ع بود به میدان آمد و در حالی که به شدت بر دشمن هجوم میبرد و پیکار میکرد چنین گفت:
انا ابن هلال الجملی
انا علی دین علی
و دینه دین النبی
پس مردی به نام مزاحم پسر حریث جهت مقابله با او سوی وی آمد.نافع بدو حمله برد و او را بکشت.گویند عده بسیاری را مجروح ساخت و دوازده یا سیزده تن از افراد دشمن را به هلاکت رساند.وی تا هنگامی که تیر در کمان داشت پیکار کرد و دست بر شمشیر خویش زد و گفت:
انا الغلام الیمنی الجملی
دینی علی دین حسین و علی
اضربکم ضرب غلام بطل
ان اقتل الیوم فهذا املی
فذاک رأیی و الا قی عملی
سپس دشمن بر وی حمله آورد و در حالی که بازوانش شکسته شده بود به اسارت آنان درآمد.شمشیر او را گرفتند و نزد ابن سعد بردند.ابن سعد رو کرد به او و گفت: چرا خود را به این وضع درآوردهای؟ ، نافع پاسخ داد، پروردگار من از هدف من بخوبی آگاه است و در حالی که خون بر سر و رویش جاری بود گفت: من علاوه بر تعدادی از افراد شما را که مجروح ساختهام دوازده تن را نیز کشتهام و اگر بازوان مرا نشکسته بودند هرگز یارای دستگیری مرا نداشتند.در این هنگام شمر به قصد کشتن او شمشیر برکشید.پس نافع خطاب به شمر گفت: به خدا سوگند.اگر تو از مردم مسلمان بودی و خون ما به دست تو میریخت برای ما بسیار ناگوار بود.اما اینک شکر و سپاس به درگاه خداوندی که به دیدار او میرویم در حالی که خون ما به دست شرورترین خلق او ریخته میشود.پس شمر بر وی حمله برد و او را از پای درآورد.
آنگاه عمرو بن قرظه انصاری به میدان آمد و از حسین ع اجازه کارزار خواست.امام وی را اجازه داد.پس حمله را آغاز کرد و در حالی که به خواندن رجز میپرداخت، گفت:
قد علمت کتیبة الانصار انی سأحمی حوزة الذمار
ضرب غلام غیر نکس شاری دون حسین مهجتی و داری
بدین ترتیب عمرو بن قرظه به نبرد پرداخت و همانند شخصی که با اشتیاق فراوان به سوی پاداش خداوند شتافته و در خدمت سلطان آسمانها با تمام توان خود جانبازی کرده است بجنگید.چندان که گروه بسیاری از سپاه ابن زیاد را به هلاکت رسانید و بدین وسیله بالاترین درجه شجاعت و جهاد را از خود نشان داد.وی با هشیاری تمام در برابر تیرها و شمشیرها ایستاد و از هر طرف که به سوی امام پرتاب میشد با جانبازی و فداکاری خویش از آنان جلوگیری به عمل آورد.وی با هر گونه حملهای که بر حسین ع از سوی دشمن صورت میگرفت بر دشمن میتاخت و آنان را از پای درمیآورد.پس رو کرد به امام و گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا من وظیفه خود را انجام دادم؟ امام گفت: آری، تو پیش روی من به بهشت خواهی رفت.سلام مرا به رسول خدا برسان و من نیز به زودی نزد او خواهم آمد.بدین ترتیب به کارزار پرداخت تا دشمن وی را از پای درآورد.امید که خداوند از وی خوشنود باشد.
پس جون، که غلامی سیاه و آزاد شده ابوذر غفاری بود به میدان آمد.حسین ع رو کرد به او و گفت: من به تو اذن دادم که از این سرزمین بروی و جان خود را حفظ کنی.زیرا تو به همراه ما آمدی تا به عافیت برسی.اینک خود را آزار مده.پس جون رو کرد به امام و گفت: ای فرزند رسول خدا هر چند که من مردی سیاه و در زمان خوشی و نعمت جیره خوار شما بودهام اما اکنون چگونه شما را تنها گذارم.به خدا قسم بویم بد و جسمم پست و رنگم سیاه است.شما بر من منت گذارید و مرا از یاران خود قرار دهید تا در رکاب شما بجنگم و به این وسیله در بهشت جای گیرم و به این افتخار نایل آیم و رویم سفید گردد.نه به خدا سوگند از شما دور نمیشوم تا این خون سیاه همراه با خونهای پاک شما بر زمین ریزد.سپس در حالی که این شعر را میخواند، بر دشمن حمله برد.
کیف تری الکفار ضرب الاسود
بالسیف ضربا عن نبی محمد
اذب عنهم باللسان و الید
ارجو به الجنة یوم المورد
پس از جنگی سخت سرانجام از پای درآمد.پس حضرت در برابرش بایستاد و وی را دعا کرد و گفت : بارالها روی او را سفید و پاکیزه گردان و در روز حشر او را در زمره نیکان قرار بده .
پس از او عمرو بن خالد صیداوی به میدان آمد و پیش روی حسین ع ایستاد و گفت: ای ابو عبد الله، من تصمیم داشتم به یاران خود ملحق شوم، اما برای من بسیار ناگوار است که تو را بی یار و یاور و در میان اهل بیتت کشته ببینم.حسین ع به وی گفت: برو که ما نیز ساعتی دیگر به تو ملحق خواهیم شد.عمرو به میدان نبرد رفت و حمله را آغاز کرد و جنگید تا کشته شد.
در این هنگام حنظلة بن سعد شامی بیامد و در برابر حسین ع ایستاد، صورت و سینه خود را سپر شمشیرها و تیرها و نیزهها قرار داد تا از اصابت آنها به حسین ع مانع گردد.شعر عرقلة بن حسان دمشقی گویی در وصف او سروده شده است:
و یرد صدر السمهری بصدره
ماذا یؤثر ذابل فی یذبل
و کأنه و المشرفی بکفه
بحر یکر علی الکماة بجدول
پس آیات عذاب را بر سپاه ابن زیاد خواند و آنان را از عذاب خداوند بیم داد، بدین ترتیب که گفت: ای مردم از آن بیم دارم که از آن عذابها که بر امتهای گذشته نازل شد بر شما نیز فرود آید، همانند عذابی که در جنگ احزاب و بر قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که بعد از ایشان آمدند وارد آمد، و خداوند هرگز ستمی را برای بندگان خود روا نمیدارد.ای قوم از عذاب روز قیامت بر شما بیمناکم، آن روزی که روی خود را از محشر به سوی جهنم بگردانید و کسی را یارای نگهداری شما از عذاب خداوند نباشد.ای مردم حسین ع را نکشید، زیرا خداوند بر شما عذاب میفرستد و شما را هلاک خواهد کرد و آن کس که بر خدا افترا بندد زیانکار خواهد بود.پس حسین ع گفت: ای حنظله، خدای بر تو رحمت فرستد.تو خود به حال این قوم بخوبی آگاهی و میدانی که هر وقت آنان را به سوی حق فراخواندی چگونه تو را پاسخ گفتند و تو و یارانت را چگونه به باد ناسزا و دشنام گرفتند.اکنون نیز که اطلاع یافتهای برادران نیکوکار تو را به قتل رساندهاند آیا باز هم چنین میپنداری که ممکن است اینان به سوی حق راه یابند؟ .
حنظله گفت: راست گفتی.جانم فدای تو باد.پس بدین ترتیب بهتر نیست که به سوی پرورگار خود برویم و به برادران خود ملحق شویم؟ حسین ع گفت: بلی.پس بشتاب به راهی که از دنیا و آنچه در آن است بهتر خواهد بود.بشتاب به سوی پادشاهی ازلی و جاوید.پس حنظله گفت: سلام بر تو ای فرزند رسول خدا و درود خدا بر تو و بر اهل بیت تو باد.بدین امید که در بهشت به ملاقات یکدیگر نایل آییم.حنظله ادامه داده گفت: (السلام علیک یا بن رسول الله صلی الله علیک و علی اهل بیتک و عرف بیننا و بینک فی الجنه
امام حسین ع گفت: آمین، آمین.
پس حنظله به میدان تاخت و به شدت جنگید، تا سرانجام سپاه دشمن بر وی حمله بردند و او را از پای درآورند.
آنگاه مسلم بن عوسجه به میدان آمد و در حالی که رجز میخواند میگفت:
ان تسألوا عنی فانی ذو لبد
من فرع قوم من ذری بنی اسد
فمن بغانا حائد عن الرشد
و کافر بدین جبار صمد
بدین ترتیب سخت بجنگید.در این هنگام عمرو بن حجاج بانگ برآورد که ای احمقان میدانید که با چه کسانی میجنگید؟ با یکه سواران شهر، با دلاورانی جانباز که هرگز از مرگ هراسی ندارند.هیچ کس از شما تنها با آنها جنگ نکند.آنها مقدارشان کم است و چندان دوام نخواهند یافت.به خدا اگر شما تنها با سنگ بزنیدشان، آنان را خواهید کشت.عمر بن سعد گفت: راست گفتی.رأی درست همین است: پس کسی را نزد قوم فرستاد و به آنان تأکید کرد که هیچ کس به تنهایی به جنگ نرود.سپس عمرو بن حجاج با یاران خویش از جانب فرات سوی حسین ع حمله آوردند و مدتی جنگیدند.یکی از کسانی که در این میان از پای درآمد، مسلم بن عوسجه اسدی بود که رحمت خدا بر او باد.آنگاه عمرو بن حجاج و یارانش بازگشتند.همین که گرد و خاک فرو نشست، مسلم را دیدند که به زمین افتاده بود.حسین ع همراه حبیب بن مظاهر سوی وی رفت و بدو گفت : ای مسلم خدایت رحمت کند.سپس این آیه را قرائت کرد: (بعضی از ایشان تعهد خویش را به سر برده و شهادت یافته و بعضی از ایشان منتظرند و به هیچ وجه تغییری نیافتهاند) (2)
حبیب بن مظاهر نیز بدو نزدیک شد و گفت: ای مسلم مرگ تو بر من گران است.ای مسلم مژده باد تو را به بهشت.مسلم با صدای ضعیفی بدو گفت: خدایت به نیکی بشارت دهد.حبیب گفت: اگر چنین نبود که من میدانم هماکنون به دنبال تو میآمدم.دوست داشتم هر چه را میخواهی وصیت کنی تا به انجام آن بپردازم.
مسلم در حالی که با دست به حسین ع اشاره میکرد گفت: وصیت من همین است که در راه حسین ع بجنگی تا در کنار او جان دهی.
حبیب گفت: این خود برای من افتخاری است و چنین خواهم کرد.دیری نپایید که مسلم بن عوسجه به دست دشمن کشته شد.خوشنودی خدای بر او باد.وی کنیزی داشت که بانگ زد: وای سرورم، وای ابن عوسجهام.در این اثنا یاران ابن سعد با شادی فریاد کردند که مسلم بن عوسجه را کشتهایم .
پس شبث بن ربعی به کسانی از یاران خویش که اطراف وی بودند بانگ زد: مادرتان عزادارتان شود.افراد خود را با دست خودتان میکشید و خود را به خاطر دیگران دچار خواری میسازید؟ آیا از کشتن مسلم بن عوسجه خرسندی میکنید؟ سوگند به آن کس که به اسلام او درآمدهام، وی را با مسلمانان در مکانها مختلف دیدهام.او در میان آنان مقامی بس بزرگ داشت.وی را در جنگ آذربایجان دیدم که پیش از آنکه سپاه مسلمین برسند شش نفر از مشرکان را به هلاکت رساند.
پس بار دیگر سپاه دشمن به سوی حسین ع حمله بردند.شمر بن ذی الجوشن با جناح چپ بر جناح چپ یاران حسین ع حمله برد که در مقابل وی پایداری کردند و او و یارانش را نیزه زدند .به حسین ع و یارانش از هر سوی حمله شد، و یاران حسین ع بجنگیدند.سوارانشان حمله آغاز کردند، هر چند که تعداد آنها سی و دو نفر بیشتر نبود با این وصف از هر سو که به آنان حمله میشد مردانه دفاع میکردند و از هر طرف که خود به سپاه کوفه حمله میبردند آنان را به عقب میراندند.همین که عزرة بن قیس که فرمانده سواران اهل کوفه بود دید که سواران وی از هر سوی عقب میروند.پیش عمر بن سعد فرستاد و گفت: آیا نمیبینی سواران من امروز از این گروه اندک چه میکشند؟ پیادگان و تیراندازان را به مقابله آنها فرست.
یاران حسین ع با شجاعت و پایداری با سپاه کوفه جنگیدند.جانبازی و فداکاری آنان در شدیدترین نبردی که از هیچ کس دیده نشده بود تا ظهر ادامه داشت.عمر بن سعد، حصین بن تمیم را همراه با پانصد تیرانداز فرستاد که بیامدند و به نبرد ادامه دادند و چون نزدیک حسین ع و یاران وی رسیدند و بردباری و پایداری آنان را مشاهده کردند، حصین به سپاه خود دستور داد یاران حسین را تیر باران کنند.پس همگی تیرها را رها کردند.دیری نپایید که اسبها را از پا درآوردند و مردان را مجروح ساختند، چندان که حسین ع را بدیدند که ایستاد در حالی که یک سوار با او نبود.
در این گیر و دار شمر بن ذی الجوشن با همراهانش بر حسین ع و یاران او حمله آورد.اما زهیر بن قین با ده نفر از یاران حسین ع بر ایشان حمله کرد و آنان را از کنار خیمهها دور ساخت و عدهای از سربازانش را به هلاکت رسانید.شمر دوباره بازگشت.زهیر گروهی از آنان را بکشت و بقیه به جایگاه خویش بازگشتند، و همین که یک یا دو نفر از یاران حسین ع کشته میشد چون اندک بودند آشکار بود اما از لشگر ابن سعد هر چند که هر بار ده نفر کشته میشدند چون بسیار بودند آشکار نبود.شمر که همچنان به حملات خود ادامه میداد یک بار نیز تا نزدیک خیمه امام پیش رفت و نیزه در خیمه حسین ع فرو برد و بانگ زد: آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر ساکنانش آتش بزنیم، زنان فریاد زدند و از خیمه بیرون شدند.حسین ع به شمر خطاب کرد: تو میخواهی خانواده مرا بسوزانی؟ ، خدا تو را به آتش بسوزاند.
حمید بن مسلم به شمر گفت: تو میخواهی فرزندان و زنان را بکشی.به خدا همان کشتن مردان، امیر تو را خوشنود میکند.
در این میان شبث بن ربعی پیش آمد و رو کرد به شمر و گفت: تو ترساننده زنان شدهای.مادرت عزادار باد.پس سر به زیر افکنده، شرم کرد و بازگشت.جنگ میان دو گروه به شدت ادامه یافت .هر چند که سپاه دشمن از هر طرف حمله میکردند، اما خیمهها چنان بود که نمیتوانستند جز از یک سوی به آنها حمله کنند.چون خیمهها فراهم و راست و چپ به هم پیوسته بود.وقتی عمر بن سعد چنین دید کسانی را فرستاد که خیمهها را از پای درآورند، که آنها را در محاصره خویش قرار دهند.یاران حسین سه و چهار میان خیمهها میرفتند و به هر کس که خیمه را از پای درمیآورد و غارت میکرد حمله میبردند و میکشتند و از نزدیک تیر میزدند و از پای میانداختند.در این وقت ابن سعد گفت خیمهها را آتش بزنند.پس آتش بیاوردند و خیمهها را آتش زدند.حسین ع گفت: بگذارید بسوزانند که چون آتش در آن افتاد نمیتوانند از آنجا به شما دست یابند.و چنین شد و نمیتوانستند جز از یک سوی بر آنها حمله برند.نبرد همچنان ادامه داشت، تا آنگاه که وقت نماز ظهر فرا رسید.
پس ابو ثمامه صیداوی به حسین ع گفت: ای ابو عبد الله جانم به فدایت میبینم که این گروه به تو نزدیک شدهاند.نه، به خدا سوگند تو کشته نشوی تا اینکه من پیش روی تو کشته شوم .اما دوست دارم وقتی به پیشگاه پروردگار میروم، این نماز را که وقت آن رسیده خوانده باشم.حسین ع سر به آسمان بلند کرده گفت: نماز را به یاد آوردی.خداوند تو را جزو نمازگزاران و ذکر گویان قرار دهد.بله، اینک وقت نماز است.آنگاه گفت: از آنها بخواه دست از ما بدارند تا نماز را به جا آوریم.پس نماز را به جا آوردند.
حصین بن تمیم گفت: نمازتان قبول نمیشود.
حبیب بن مظاهر رو کرد به او و گفت: تو چنین میپنداری که نماز از خاندان پیمبر خدا قبول نمیشود! و نماز خری چون تو قبول میشود؟ !
حصین به سوی حبیب حمله آورد.حبیب به مقابله وی رفت و چهره اسب وی را با شمشیر بزد.پس اسب از جا جست و حصین بر زمین افتاد، و یارانش او را ببردند و نجات دادند.سپس بر حبیب حمله آوردند و سرانجام به دست یکی از پیادگان دشمن به زمین افتاد.
در این هنگام حسین ع به زهیر بن قین و سعید بن عبد الله گفت: جلو بایستید تا نماز ظهر را بهجا آورم.آن دو پذیرفتند و در پیش روی حسین قرار گرفتند.حسین ع با نیمی از یاران خود نماز خوف به جا آورد و نیمی دیگر در برابر دشمن ایستادند.تیرهای دشمن از هر سو به طرف حسین پرتاب میشد، اما سعید بن عبد الله در برابر آنها بایستاد و با جان خود از آن حضرت دفاع، و از اصابت تیر به امام جلوگیری کرد، تا آنگاه که در اثر ضربههای پیاپی تیر بر زمین افتاد و در این حال گفت: خدایا لعنت و نفرین بر این قوم باد.لعن عاد و ثمود .بارالها سلام مرا به پیامبر برسان، و رنج و مصائبی که از زخم و جراحت بر من وارد آمده ابلاغ کن، زیرا که مقصود من در این امر یاری و نصرت ذریه خاندان پیمبر و اجر و ثواب تو بوده است.این را بگفت و جان بداد.خدای از او خوشنود گردد.گویند در بدنش غیر از زخم شمشیر و نیزه، سیزده تیر یافتند.برخی گفتهاند آن حضرت و یارانش نماز را فرادا و با ایماء و اشاره به جا آوردند.
آنگاه سوید بن عمرو بن ابی مطاع که مردی پارسا و از کسانی بود که نماز بسیار میگذاشت به میدان آمد.وی به خواندن رجز پرداخت و میگفت:
اقدم حسین الیوم تلقی احمدا
و شیخک الحبر علیا ذا الندی
و حسنا کالبدر وافی الاسعدا
و عمک القوم الهمام الا رشدا
حمزة لیث الله یدعی أسدا
و ذا الجناحین تبوا مقعدا
فی جنة الفردوس یعلو صعدا
بدین ترتیب او نیز چون شیری دلیر، شجاعانه جنگید و بر شداید و سختیها صبر و پایداری فراوان کرد، تا آنجا که بر اثر جراحت زیاد، در میان کشتگان بر زمین افتاد و به همان حال بود و حرکتی از او دیده نمیشد.تا موقعی که شنید، سپاهیان ابن زیاد میگویند، حسین کشته شد.با شنیدن این خبر به شدت بیتاب شد و کاردی پیدا کرد و به نبرد پرداخت تا جان داد.خدای از او خوشنود گردد.
آخرین فردی که از یاران حسین ع به میدان آمد زهیر بن قین بود.وی رجز میخواند و میگفت :
انا زهیر و أنا ابن القین
أذودکم بالسیف عن حسین
ان حسینا احد السبطین
من عترة البر التقی الزین
ذاک رسول الله غیر المین
اضربکم و لا أری من شین
یا لیت نفسی قسمت قسمین
پس جنگی سخت کرد چندان که گروه بسیاری از سپاه کوفه را به هلاکت رساند.ناگاه کثیر بن عبد الله شعبی و مهاجرین أوس به شدت بر وی حمله بردند و خونش بریختند، همین که حسین ع وی را بدید که بر زمین افتاده با تأثر گفت: ای زهیر خداوند تو را از ما دور نگرداند .
آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری در حالی که شوذب غلام شاکر همراه وی بود پیش آمد.پس بدو گفت: ای شوذب چه میخواهی انجام دهی؟
گفت: درباره من چه میاندیشی؟ من همراه تو برای دفاع از پسر دختر پیامبر خدا میجنگم تا کشته شوم.عابس گفت: از تو همین انتظار را داشتم.نزد ابو عبد الله برو.زیرا که اکنون وقتی است که به همراه آن حضرت به نبرد پردازیم و بدین وسیله به اجر و پاداش الهی نائل آییم.این روزی است که میباید به هر وسیله میتوانیم پاداش بجوییم که از این پس دیگر عملی نخواهد بود.بلکه موقعی است که به حساب بندگان رسیدگی خواهد شد.
پس شوذب پیش آمد و گفت: سلام بر تو ای ابو عبد الله و رحمت و برکات خدا بر تو باد.من تو را به خدا میسپارم.سپس بجنگید تا کشته شد.
آنگاه عابس بن ابی شبیب پیش آمد و گفت: ای ابو عبد الله به خدا سوگند بر روی زمین از نزدیک و دور کسی را عزیزتر و محبوبتر از تو نمیبینم.چنانچه میتوانستم با چیزی عزیزتر از جانم و خونم، ستم و کشته شدن را از تو دور سازم، حتما این کار را انجام میدادم.سلام بر تو ای ابو عبد الله، شهادت میدهم که به هدایت تو و بر هدایت پدر توام.سپس در حالی که شمشیر برگرفته بود و زخمی بر پیشانی داشت به سوی دشمن رفت.وی که از همه کس دلیرتر بود، ندا میداد که مگر مردی نیست که با مردی به مبارزه برخیزد؟ در این موقع ابن سعد گفت سنگبارانش کنید.پس از هر طرف به سوی او سنگ پرتاب کردند.همین که وی چنین دید، زرهی که بر تن داشت بینداخت.آنگاه به قوم حمله کرد، و آنان از هر طرف به او تاختند.یکی از کسانی که در آنجا حاضر بوده است، گوید: به خدا سوگند، وی را دیدم که بیشتر از دویست کس را دنبال کرد.آنگاه از هر سو به او تاختند که کشته شد.
آنگاه حبیب بن مظاهر اسدی به میدان آمد، و به شدت بجنگید.سپس مردی از قبیله بنی تمیم که نامش بدیل بن صریم بود بر وی حمله کرد و او را بکشت و یکی دیگر از بنی تمیم نیز بر وی حمله برد و نیزه بر وی زد و حصین بن تمیم نیز نیزهای بر سر او بزد و سر او را از تن جدا کرد.کشته شدن حبیب در حسین ع اثر گذاشت و گفت: او و دیگران یاران خود را پای خدا حسابش میکنم.حصین به مرد تمیمی گفت: من در قتل او با تو شریکم.سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم تا مردم ببینند که من در قتل او شرکت داشتهام.آنگاه از من بگیر و برای گرفتن جایزه نزد ابن زیاد ببر.پس سر حبیب را گرفت و در میان مردم بگشت.سپس به وی بازگرداند.همین که لشگر به کوفه بازگشت شخص تمیمی سر حبیب را به گردن اسب خویش آویخته بود و این یکی از فجایعی بود که کوفیان از خود نشان میدادند.آری هر کس چنین صحنههایی را از چنین مردمی ببیند به این مطلب پی خواهد برد که تا چه اندازه قومی به فرومایگی و سقوط کشیده میشود.حبیب فرزند نوجوانی به نام قاسم داشت.او همین که سر پدر را بدید به دنبال آن سوار به راه افتاد و از او جدا نمیشد.مرد سوار با مشاهده او با تردید از وی پرسید: ای پسر تو را چه شده که مرا تعقیب میکنی؟ گفت: این سری که نزد توست، سر پدر من است، آیا به من میدهی تا او را دفن کنم؟ گفت: ای پسر، امیر راضی نمیشود که او دفن شود، و من به واسطه قتل او میخواهم جایزه نیکی از امیر بگیرم.پسر گفت: اما بدان که خداوند به جای آن بدترین جزا را بتو خواهد داد.این را بگفت و بگریست.وی هدفی جز دنبال کردن قاتل پدر نداشت و در پی فرصتی بود که انتقام خون پدر را از وی بگیرد.پس روزی وی را بدید که در کنار خیمهای ایستاده بود.قاسم بیامد و بر او حمله برد و او را بکشت و سر پدر را از وی بگرفت.
یکی دیگر از یاران حسین ع که به میدان آمد، جنادة بن حارث سلمانی بود، که همراه همسر و پسرش به یاری حسین ع آمد.پس در نبرد شرکت کرد و به شدت بجنگید تا کشته شد.همین که وی بر زمین افتاد، همسرش فرزند خود را که نوجوانی بود به نام عمر، دستور داد که به یاری حسین ع بشتابد.پس به وی گفت: ای فرزندم، به یاری فرزند پیمبر خدا برو و در جنگ شرکت کن.آنگاه عمر بیامد و پیش روی حسین بایستاد و از آن حضرت اجازه خواست که به میدان برود .حسین ع گفت: این پسر پدرش را از دست داده و شاید کشته شدن او بر مادرش خوشایند نباشد .جوان گفت: مادرم به من امر کرده است که در جنگ شرکت کنم و به یاری شما بیایم.در اینجا به این نکته بایستی اشاره کرد که برخی از انسانها دارای چنین بزرگواری هستند و به صدق و راستی و خلوص نیت آراسته میگردند.زنی که از یک سو همسر خود را از دست داده و خود ناظر کشته شدن او بوده و از سوی دیگر به فرزند نوجوان خود امر میکند، که جهت یاری حسین ع به میدان جنگ برود، در حالی که به یقین میداند که وی کشته خواهد شد.با این وصف وی را به سوی مرگ میفرستد.و این در حالی است که هرگز کسی وی را به این امر مجبور نکرده است.و فرزند این بانو نیز بیدرنگ اطاعت میکند و بی آنکه در خود بیم و هراسی راه دهد به سوی مرگ میشتابد.
هر چند که حسین ع بدین منظور که ممکن است مرگ این نوجوان که پدرش کشته شده برای مادر او ناگوار باشد، وی را از شرکت در جنگ معاف داشت.با این حال خود امتناع ورزید و گفت : مادرم به من دستور داده است که به میدان نبرد بشتابم.
آری چه جایگاهی عظیم و چه مقامی بس ارجمند است، که قدمها در برابرش میلرزد و عقول را مقابل خود به حیرت وا میدارد.پایداری و ثبات این بانو و فرزند جوانش نشان میدهد که این دو چه همتی بلند و چه روحی عظیم و والا داشتهاند.
باری این جوان به میدان شتافت.در حالی که اشعاری با صدایی رسا میخواند.خداوند او را جزای خیر دهد، به این ترتیب که میگفت:
امیری حسین و نعم الامیر
سرور فؤاد البشیر النذیر
علی و فاطمة والدا
ه فهل تعلمون له من نظیر
له طلعة مثل شمس الضحی
له غرة مثل بدر منیر
نگارنده با بررسی در کتب تاریخی و با حذف برخی از ابیات و اضافه کردن ابیاتی دیگر اشعار زیر را که زیباتر از دیگر اشعار وی بود انتخاب کردهام:
(امیری حسین و نعم الامیر
امیر عظیم جلیل خطیر
حبیب الوصی عزیز البتول
(سرور فؤاد البشیر النذیر)
(علی و فاطمة والداه)
و مشبهه فی البرایا شبیر
سما قدره فوق کل الانام
(فهل تعلمون له من نظیر)
(له طلعة مثل شمس الضحی)
ترد الشموس بطرف حسیر
له راحة مثل غیث همی
(له غرة مثل بدر منیر)
پس جوان مزبور سخت بجنگید تا به دست دشمن کشته شد و بر زمین افتاد، و سر از بدنش جدا ساختند و به سوی سپاه حسین ع پرتاب کردند.مادرش سر را برداشته و در حالی که وی را تحسین میکرد خطاب به وی گفت: ای فرزند عزیزم، ای کسی که موجب شادی قلب و نور چشم من بودی .آنگاه سر را به سوی مردی از سپاه دشمن پرتاب کرد و خود چوب خیمهای را بر دست گرفت و بر دشمن حمله برد.در حالی که اشعاری میخواند:
انا عجوز سیدی ضعیفة
خاویة بالیة نحیفه
أضربکم بضریة عنیفه
دون بنی فاطمة الشریفه
وی با حمله خود بر دشمن دو مرد را از پای درآورد.پس حسین ع وی را فراخواند و برای وی دعا کرد.همین که یاران حسین ع دیدند که آنها بسیار شدهاند و نمیتوانند از حسین ع و خودشان دفاع کنند، در میان آنها جنبوجوشی برپا شد که هر یک از دیگری پیش روی حسین کشته شوند.
عبد الله و عبد الرحمن که هر دو از غفاریان بودند نزد حسین ع آمدند و گفتند: ای ابو عبد الله، سلام بر تو باد.دشمن از هر طرف ما را محاصره کرده است.برآنیم که پیش روی تو کشته شویم.
گفت: خوش آمدید.نزدیک شوید.
پس به وی نزدیک شدند و بجنگیدند تا سرانجام کشته شدند.
آنگاه دو جوان جابری به نامهای، سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد الله بن سریع که عموزاده و پسران یک مادر بودند گریه کنان پیش امام آمدند.امام به آنها گفت: «برادرزادگان برای چه میگریید؟ امیدوارم همچنان نور دیده من باشید.»
گفتند: خداوند ما را فدایت کند.به خدا بر خویشتن نمیگرییم.بر تو میگرییم که میبینیم این چنین تو را محاصره کردهاند و یارای دفاع از تو نداریم.امام گفت: برادرزادگان، خداوند، در این پشتیبانی که به جان از من میکنید و در عین حال خوشدل هستید بهترین پاداش پرهیزکاران را به شما بدهد.پس آن دو پیش آمدند و گفتند: سلام بر تو ای فرزند پیمبر خدا.حسین ع گفت : بر شما نیز سلام و رحمت و برکات خدا باد.پس آنها به میدان شتافتند و بجنگیدند تا کشته شدند.
دیگر از کسانی که همراه امام جنگید، یکی از خدمتکاران آن حضرت به نام اسلم بود.او غلام ترکی بود که قرآن را بسیار میخواند.پس به میدان آمد، و به شدت جنگید، چندان که عده بسیاری از دشمن را به هلاکت رساند، و سرانجام بر اثر هجوم دشمن بر زمین افتاد.حسین ع پیش روی او بیامد و بر او بگریست.غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و لبخند زد و به دیدار پروردگار خود شتافت.
هر یک از یاران امام حسین ع که میخواست به سوی میدان رود نزد آن حضرت میآمد و میگفت : سلام بر تو ای فرزند پیمبر خدا ص.حضرت آنان را پاسخ میداد و میگفت: بر شما نیز سلام باد.به زودی ما نیز به شما ملحق خواهیم شد.آنگاه این آیه را تلاوت میکرد: (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) .
بدین ترتیب آخرین نفر از یاران حسین ع به میدان آمد و کشته شد، تا سرانجام از همراهان آن حضرت جز خاندان وی کسی با او باقی نماند.آنها نیز فرزندان علی ع فرزندان جعفر، فرزندان عقیل، فرزندان امام حسن ع و فرزندان خود امام حسین ع بودند.پس به گرد هم جمع شدند و با یکدیگر تودیع کردند و روانه میدان جنگ شدند.به اتفاق تاریخ نویسان تعداد آنها هفده نفر بوده است.هر چند به روایت امام رضا ع تعداد کسانی از خاندان وی که با آن حضرت به شهادت رسیدهاند هجده نفر ذکر شده است، اما این تعداد ممکن است که مسلم بن عقیل را نیز با آنان ضمیمه کرده باشند و با اینکه شهادت او در روز عاشورا نبوده اما به هر حال جزء کسانی است که در راه آن حضرت به شهادت رسیده است، و چون همه روایاتی را که مورخین در این مورد ذکر کردهاند در اینجا بیاوریم و مسلم را نیز جزء آنها قرار دهیم، خواهیم دید که تعداد افراد بنی هاشم که به شهادت رسیدهاند به سی نفر و یا کمی بیشتر از این تعداد خواهد رسید و ما به زودی فهرست اسامی شهدا را ذکر خواهیم کرد.سراقه باهلی در شعر خود نام شهدا را ذکر کرده اما در مروج الذهب آمده است که: شعر مزبور را مسلم بن قتیبه آزاد شده بنی هاشم سروده است:
عین بکی بعبرة و عویل
و اندبی ان ندبت آل الرسول
تسعة منهم لصلب علی
قد أبیدوا و سبعة لعقیل
و ابن علم النبی عونا اخاهم
لیس فیما ینو بهم بخذول
و سمی النبی غودر فیهم
قد علوه بصارم مسلول
نخستین کسی که از خاندان حسین ع به شهادت رسید، علی اکبر فرزند آن حضرت بود.وی، در آن زمان در زیبایی صورت و سیرت و اخلاق از همه کس والاتر بود، و سنش از هجده و یا نوزده سال بیشتر نبود.برخی نیز گفتهاند که وی بیست و پنج سال داشت و نخستین شهید از خاندان ابی طالب بود. همین که علی اکبر عازم میدان گردید از پدر بزرگوار خود اجازه نبرد خواست پس امام او را اجازه داد.همین که به سوی میدان شتافت پدر بزرگوارش، با نومیدی نگاهی به آن جوان کرد و در حالی که میگریست، دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: بار الها تو خود گواه باش اکنون جوانی به مبارزه این قوم میرود، که در آفرینش و اخلاق و گفتار شبیهترین مردم به پیمبر توست.و هر وقت که ما مشتاق دیدار پیامبر تو میشدیم، بر وی نظر میکردیم .پس با صدایی رسا این آیه از قرآن کریم را تلاوت کرد: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم. (3) »
علی اکبر حمله را آغاز کرد، در حالی که رجز میخواند و میگفت:
انا علی بن الحسین بن علی
نحن و بیت الله اولی بالنبی
تالله لا یحکم فینا ابن الدعی
اضرب بالسیف أحامی عن أبی
ضرب غلام هاشمی علوی
پس بر شدت حملات خود بر دشمن بیفزود.یک بار از میدان نزد پدر بازگشت و از وی خواست که او را سیراب سازد.امام حسین ع گفت: ای فرزند جنگ را ادامه ده که به زودی و پیش از آنکه آفتاب غروب کند به دست پیمبر خدا ص سیراب میگردی.
وی پیدرپی بر دشمن حمله میبرد، و مردم کوفه از کشتن او خودداری میکردند.همین که گروه بسیاری از دشمن را به هلاکت رساند، مرة بن منقذ عبدی او را بدید و گفت: اگر این جوان بر من بگذرد و چنین کند، گناهان عرب بر من باشد، اگر پدرش را عزادار نکنم.
پس وی همچنان بر آنان حمله میکرد.در این اثنا ناگاه مرة بن منقد راه را بر او گرفت و نیزهای به او زد و به روایتی دیگر تیری بر او بینداخت که بر زمین افتاد.در آخرین لحظات حیات گفت: ای پدر، سلام بر تو.این جدم پیامبر خداست که بر تو سلام میرساند و میگوید: در آمدن نزد ما بشتاب.
در این حال مردم اطرافش را گرفتند و با شمشیر وی را پاره پاره کردند.حسین ع بر بالین او بیامد و گفت: ای فرزندم، خداوند قومی را که تو را از پای درآوردند، بکشد.چه بسیار نسبت به پروردگار و شکستن حرمت پیمبر جسور بودند.بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.
در این اثنا زینب دختر علی ع با شتاب از خیمه بیرون آمده بود و فریاد میزد: ای حبیب من وای فرزند برادرم پس خود را بر پیکر وی انداخت.حسین ع بیامد و دست او را گرفت و سوی خیمهگاه برد و رو کرد به جوانان خود و گفت: برادرتان را بردارید.پس جوانان او را برداشتند و در برابر خیمهای که مقابل آن جنگ میکردند نهادند.
آنگاه عبد الله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب به میدان آمد.در مناقب ابن شهر آشوب آمده است که: وی نخستین فرد از خاندان امام حسین ع بود که به میدان کارزار شتافت.مادرش رقیه دختر علی بن ابی طالب ع بود.وی رجز میخواند و میگفت:
الیوم ألقی مسلما و هو ابی
و فتیة بادوا علی دین النبی
لیسوا بقوم عرفوا بالکذب
لکن خیار و کرام النسب
من هاشم السادات اهل الحسب
پس کارزار کرد و در سه حمله گروهی از افراد دشمن را به هلاکت رساند.در این موقع عمیر بن صبیح صدایی تیری به طرف وی بینداخت و به گفته بعضی نیزهای بر او بزد و او دست خود را سپر پیشانی خود کرد.اما تیر به دست او خورد و آن را سوراخ کرد و به پیشانی فرو رفت و عبد الله نتوانست دست خود را حرکت دهد.پس اسید بن مالک بیامد نیزه بر قلبش بزد و وی را به شهادت رساند.
در این موقع از هر سو دشمن بر حسین و خویشان وی حمله آورد.محمد بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب به مقابله آنان شتافت، وی که مادرش زینب دختر امیر المؤمنین ع بود به شدت بجنگید، چندان که ده نفر را به هلاکت رساند.عامر بن نهشل تمیمی بر وی حمله برد و او را به شهادت رساند.
آنگاه برادرش عون بن عبد الله بن جعفر به مبارزه برخاست.او نیز که مادرش زینب دختر امیر المؤمنین ع بود رجز میخواند و میگفت:
ان تنکرونی فأنا ابن جعفر
شهید صدق فی الجنان أزهر
یطیر فیها بجناح أخضر
کفی بهذا شرفا فی المحشر
پس به میدان رفت و سخت بجنگید تا آنجا که جمعیت بسیاری را به قتل رساند.و به دست عبد الله بن قطبه طایی به شهادت رسید. (4)
پس از او قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب ع بیامد.وی مادرش از کنیزان بود و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود.همین که امام ع نظرش بر فرزند برادر افتاد، بیتاب شد و دست در گردن قاسم درآورد و او را در بر کشید و هر دو به شدت گریستند.پس قاسم از عموی خود اجازه خواست که به میدان کارزار برود، اما امام از اجازه دادن به وی امتناع ورزید پس قاسم دست و پای عموی خود را چندان بوسید تا اجازه گرفت و در حالی که اشک بر صورتش جاری بود به میدان آمد و گفت:
ان تنکرونی فأنا ابن الحسن
سبط النبی المصطفی و المؤتمن
هذا حسین کالاسیر المرتهن
بین أناس لا سقوا صوب المزن
وی با اینکه کودکی خردسال بود سخت بجنگید، چندان که سه تن از آنان را به خاک هلاک افکند .برخی گفتهاند بیش از سه نفر از دشمن را به قتل رساند.
حمید بن مسلم گوید: پسری سوی ما آمد که چهرهاش چون پاره ماه بود.شمشیری به دست داشت و پیراهنی به تن و نعلینی به پا داشت که بند یکی از آنها پاره بود و من فراموش نمیکنم که بند نعلین چپش بود.عمرو بن سعد بن ثقیل ازدی گفت: به خدا سوگند من به این پسر حمله خواهم کرد.گفتم: سبحان الله از این کار چه میخواهی؟ آیا این همه کسان که وی را محاصره کردهاند کافی نیست که او را از پای درآورند؟ گفت: به خدا من بر او حمله خواهم کرد.و حمله برد و رو بر نگردانید تا سر او را با شمشیر بزد که پسر به رو بر زمین افتاد و گفت : ای عموجان.حسین ع چنان در خشم و غضب فرو رفت که هرگز تا آن روز کسی وی را بدین حال ندیده بود.پس همانند پرندهای شکاری برجست و با شتاب بر سپاه دشمن حمله برد و شمشیری بر عمرو بن سعد بن ثقیل فرود آورد که وی دست خود را سپر شمشیر قرار داد که از زیر مرفق قطع شد و چنان فریادی زد که لشگریان شنیدند.آنگاه حسین ع از او دور شد.سواران کوفه هجوم آوردند که عمرو بن سعد را از دست امام رهایی دهند.اسبان رو به عمرو بن سعد آوردند و بدنش را لگدکوب کردند تا جان داد.
وقتی غبار برفت، حسین ع را دیدم که بر سر آن پسر ایستاده بود و پسر با دو پای خویش زمین را میخراشید و حسین ع میگفت: از رحمت خدا دور باشند آنها که تو را کشتند.به روز رستاخیز جد تو و پدرت از جمله دشمنان آنها خواهند بود.
آنگاه گفت: به خدا برای عمویت گران است که او را بخوانی اما جوابت ندهد یا پاسخت دهد اما به تو سودی ندهد.به خدا سوگند، دشمنش بسیار و یاورش اندک است.پس وی را برداشت و سینه به سینه وی نهاد.و دو پای پسر را دیدم که روی زمین میکشید، سپس وی را بیاورد و با پسرش علی اکبر و دیگر کشتههای خاندانش که اطراف وی بودند به یک جا نهاد.
گوید: من پرسیدم، این پسر که بود؟ گفتند، وی قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب ع بود.
در این موقع حسین ع با صدایی رسا گفت: ای عموزادگان شکیبا باشید و ای اهل بیت من صبر داشته باشید.به خدا سوگند که از پس امروز هرگز خواری نخواهید دید.آنگاه برادران حسین ع پیش آمدند و در راه جانبازی و یاری امام به سوی مرگ شتافتند.پس در میان برادران آن حضرت نخستین کس که به نبرد برخاست ابو بکر بن علی بود، که به نام عبید الله خوانده میشد .و مادرش لیلی دختر مسعود از قبیله بنی نهشل بود.سپس به سوی میدان شتافت در حالی که رجز میخواند و میگفت:
شیخی علی ذو الفخار الاطول
من هاشم الصدق الکریم المفضل
هذا حسین ابن النبی المرسل
عنه نحامی بالحسام المصقل
تفدیه نفسی من اخ مبجل
وی همچنان بجنگید تا آنگاه که به دست زحر بن بدر نخعی به شهادت رسید.در این اثنا برادر دیگر امام، عمر بن علی پیش آمد و بر زحر بن بدر قاتل برادرش حمله برد.و او را از پای درآورد.مردم کوفه بر وی هجوم آوردند و از هر سو بر وی شمشیر زدند، در حالی که میگفت :
خلوا عداة الله خلوا عن عمر
خلوا عن اللیث الهصور المکفهر
یضربکم بسیفه و لا یفر
و لیس فیها کالجبان المنحجر
پس به شدت بجنگید تا به شهادت رسید.
همین که عباس بن علی مشاهده کرد که کشتگان خاندان حسین ع بسیار شدهاند نزد برادران خود آمد.آنان عبارت بودند: از عبد الله که بیست و پنج سال از سنش میگذشت.جعفر که نوزده ساله بود و عثمان که بیست و یک ساله بود.مادر آنها ام البنین دختر خالد بن حرام کلابیه و نامش فاطمه بود، پس رو کرد به برادران مادری خود و گفت: ای فرزندان مادرم، پیش روید، تا من ببینم شما را که برای خدا و پیمبرش خیر خواهی کردید زیرا که شما فرزندی ندارید .پس پیش رفتند و به شدت جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
آنگاه عباس بن علی برادر آنها به میدان کارزار شتافت.وی که از دیگر برادران خود بزرگتر بود، کنیهاش ابو الفضل، و القابش سقا و قمر بنی هاشم و خود پرچمدار امام حسین ع بود .وی سیمایی زیبا و قامتی چندان بلند داشت که چون بر اسب مینشست پایش بر زمین میکشید .برخی از راویان گفتهاند: که عباس به منظور آوردن آب از اطراف خیمهها به راه افتاد .پس حمله را آغاز کرد در حالی که میگفت:
لا ارهب الموت اذا الموت رقا
حتی اواری فی المصالیت لقا
نفسی لسبط المصطفی الطهر وقا
انی انا العباس اغدو بالسقا
و لا اخاف الشر یوم الملتقی
وی همچنان بر دشمن حمله برد تا آنان را تار و مار ساخت، در این هنگام زید بن ورقاء بر دست راست وی شمشیر بزد و آن را از بدن جدا ساخت، پس شمشیر را بر دست چپ گرفت و بر دشمن حمله برد و رجز خواند و گفت:
و الله ان قطعتم یمینی
انی احامی دائما عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین
حکیم بن طفیل دست چپ عباس را بزد و آن را بینداخت.آنگاه اشعاری به این شرح میخواند :
یا نفس لا تخشی من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری
فاصلهم یا رب حر النار
سپس با ضربهای که یکی دیگر از دشمنان بر او وارد ساخت به شهادت رسید.روایات دیگری در چگونگی کشته شدن عباس بن علی آمده است، بدین ترتیب که: وقتی تشنگی بر امام شدت یافت بر مرکب خود نشست و به سوی فرات براه افتاد و برادرش نیز همراه وی نبود.پس سواران لشگر ابن سعد راه را بر او گرفتند.و عباس را محاصره کردند.و به وی حملهور شدند، آنگاه خود به تنهایی با آنان بجنگید تا کشته شد و کشته شدن وی بدین ترتیب بود که زید بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل سنیسی پس از آنکه زخمهای شدیدی برداشته و نیروی حرکت از وی سلب شده بود او را از پای درآوردند.پس حسین ع در قتل او سخت گریست و اشک از دیدگانش سرازیر شد، و چه نیکو گفته است شاعری که در مدح او آورده است:
احق الناس ان یبکی علیه
فتی ابکی الحسین بکر بلاء
اخوه و ابن والده علی
ابو الفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا یثنیه شیء
و جادله علی عطش بماء
آنگاه حسین ع به سوی قوم آمد.مبارز میطلبید و همچنان میجنگید و هر کس که به مقابله وی میآمد، بیدرنگ او را به خاک هلاک میافکند، چندان که جمعیت بسیاری از لشگریان کوفه را بکشت.پس بر جناح راست سپاه کوفه حمله برد در حالی که میگفت:
القتل اولی من رکوب العار
و العار اولی من دخول النار
و الله من هذا و هذا جاری
و چون بر جناح چپ میتاخت میگفت:
انا الحسین بن علی
آلیت ان لا انثنی
احمی عیالات ابی
امضی علی دین النبی
در این هنگام پسری از خاندان امام از خیمهها بیرون آمد.نامش محمد بن ابی سعید بن عقیل بود.دو مروارید در گوش داشت که وقتی به یک سو مینگریست در حرکت بود، و چوبی به دست داشت.وحشت زده بود و به راست و چپ مینگریست.در این موقع ناگهان هانی بن ثبیت حضرمی بیامد و بر وی حمله برد و با شمشیر او را بزد و از پای درآورد.همین که مادرش شهربانویه وی را بدین حال دید چندان در غم و اندوه شد که گویی از هوش برفت.
حسین ع در این موقع ندا سر داد: آیا کسی هست که از حرم پیمبر خدا دفاع کند؟ آیا هیچ یکتا پرستی یافت میشود که درباره ما ترس از خدا داشته باشد؟ زنها با شنیدن این سخنان گریه و زاری سردادند.پس حسین ع به خیمهگاه آمد و به زینب گفت: فرزند کوچک مرا بیاور تا با او وداع کنم.زینب کودک وی را که نامش عبد الله و مادرش رباب دختر امرئی القیس بود، نزد حسین آورد.آن حضرت وی را در آغوش گرفت.همین که خواست وی را ببوسد، ناگاه حرملة بن کاهل اسدی وی را هدف تیر قرار داد، که تیر در حلق کودک جای گرفت و در همان دم جان سپرد.
حسین ع به زینب گفت: این کودک را بگیر.آنگاه دست خود را زیر گلوی او گرفت و چون دستش از خون پر شد به سوی آسمان پاشید و گفت: این مصائب بر من آسان است، زیرا در راه خداست و خدای میبیند.پس وی را بیاورد و در کنار شهیدان دیگر اهل بیت خود نهاد.
در روایت دیگری آمده است که حسین ع با نیام شمشیر خویش گودی در زمین کند و آن کودک را که به خون خویش آغشته بود دفن کرد.
حسین ع تشنه بود، و تشنگی وی سخت شد.نزدیک آمد که آب بنوشد.حصین بن تمیم تیری سوی وی انداخت، که به دهان شریف آن حضرت خورد.خون از دهان خویش میگرفت و به هوا میافکند.پس قوم از هر سو بر او حمله و اردوگاه وی را محاصره کردند.وقتی که تشنگی بر وی سخت شد بر مرکب خویش نشست و به سوی فرات روان گردید.سپس سواران پیش آمدند و راه را بر او بستند .یکی از بنی ابان بن دارم گفت: وای بر شما میان وی و فرات حایل شوید که نتوانند به آب دست یابند.پس میان حسین و فرات حایل شدند.حسین ع گفت: «بار الها تشنهاش بدار.»
به روایت دیگری، گفت: خدایا او را تشنه بمیران و از آمرزش خود وی را محروم ساز.پس مرد دارمی که در خشم فرو رفته بود تیری بینداخت و آن را در زیر چانه شریف آن حضرت جای داد .حسین ع تیر را بیرون کشید و دو دست خود را بگشود که از خون پر شد و به سوی آسمان پاشید .آنگاه حمد خدا و ثنای او کرد.سپس گفت: بارالها از رفتاری که با پسر دختر پیمبرت میکنند شکایت به تو میآورم.
حسین ع به جای خویش بازگشت تشنگی بر وی سخت شده بود.شمر بن ذی الجوشن با گروهی از همراهان خویش پیش آمدند و آن حضرت را محاصره کردند.پس مردی از آنان که نامش مالک بن نسر کندی بود با سرعت خود را به وی نزدیک ساخت و در حالی که به حسین ع دشنام میداد شمشیر بر سر مبارک آن حضرت بزد.کلاه آن حضرت شکافت و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جاری شد، چندان که آن کلاه از خون پر گشت.سپس آن کلاه را به یک سو انداخت پارچهای خواست و سر را ببست و کلاه دیگری خواست و بر سر نهاد و عمامهای بر آن بست.مالک بن یسر کندی آن کلاه پر خون را که از خز بود برگرفت و پس از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست آن را از آلایش خون بشوید.همسرش که از این امر آگاه شد رو کرد به او و گفت: لباس فرزند پیمبر خدا را برگرفته و به خانه من آوردهای.از این خانه بیرون بر.
شمر بن ذی الجوشن با همراهان خود به مواضع خویش بازگشتند.پس اندکی درنگ کردند.سپس بار دیگر به سوی حسین ع روی آوردند.آن حضرت نیز به شدت بر آنان حمله برد.آنان نیز به مقابله برخاستند، و اطراف او را گرفتند.در این اثنا عبد الله بن حسن بن علی ع که کودکی نابالغ بود از پیش زنان بیرون آمد و خود را کنار حسین ع رسانید.خواهرش زینب دختر علی ع او را بگرفت که نگاهش بدارد.حسین ع گفت: «خواهرم نگاهش بدار.» اما کودک نپذیرفت و به شدت امتناع ورزید و به سرعت سوی عموی خود آمد و پهلوی وی ایستاد و گفت: به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.
در این هنگام ابجر بن کعب شمشیری به حسین ع فرود آورد.کودک گفت: ای پسر زن ناپاک، عموی مرا میکشی؟ پس ابجر آن کودک را با شمشیر بزد.کودک دست را سپر کرد و آن شمشیر دست او را جدا ساخت.که تنها به پوست بند بود.کودک فریاد زد، ای عموجان، حسین ع او را گرفت و به سینه چسبانید و گفت: فرزند برادر، بر این حادثه که بر تو رخ داده شکیبایی کن و آن را ذخیره خیر ساز که خدا تو را پیش پدران شایستهات میبرد.پیش رسول خدا ص و علی و حمزه و جعفر و حسن که خداوند بر همه آنها درود فرستد.پس حرمله تیری به جانب آن کودک رها ساخت و در حالی که در دست عموی خویش بود وی را شهید کرد.
همین که امام با سه چهار کس از یاران خود و به روایت دیگر با سه نفر از خاندان خویش بماند، گفت: جامهای برای من بیاورید که کسی بر آن طمع نکند تا در زیر جامههایم بپوشم، که چون کشته شوم و جامههایم را درآورند، آن را بیرون نکنند.پس جامهای کهنه برایش حاضر کردند.اما از پوشیدن آن خودداری کرد و گفت: این جامه مذلت است که پوشیدن آن شایسته من نیست.به روایت دیگر گفت: این لباس اهل ذمه است.پس لباس مندرسی آوردند و آن را خود پاره کرد و در زیر جامههای خود پوشید.در روایت دیگری آمده است که: لباس بزرگتری آوردند و آن را پوشید و چون شهید شد آن جامه را نیز از تن شریفش درآوردند و وی را برهنه واگذاشتند .برخی از تاریخ نویسان نوشتهاند جامه زیری خواست که یمنی و خوش بافت و شفاف بود.پس آن را پاره کرد که پس از شهادت از تن او درنیاورند.اما همین که به شهادت رسید ابجر بن کعب بیامد و آن را درآورد و آن بزرگوار را برهنه واگذاشت.حسین ع به طرف قوم حرکت کرده بود و از خود دفاع میکرد، و آن سه تن که با وی بودند، نیز از آن جناب دفاع میکردند، چندان که آن سه نفر نیز شهید شدند، و آن حضرت تنها ماند و زخمهای گران که بر سر و بدنش وارد آمده بود وی را سنگین کرده بود.با این وصف بر آنان شمشیر میزد.پس دشمن از راست و چپ به وی حمله بردند و او ابتدا به جناح راست دشمن و سپس به جناح چپ آنان حمله برد، تا پراکنده شدند.
در روایتی آمده است: به خدا هرگز مغلوبی را ندیده بودم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و چون آن بزرگوار چنان قویدل و نیرومند و آرام خاطر و بر پیشروی از او دلیرتر باشد.به خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم.چون پیادگان بر او حمله میبردند با شمشیر بر آنان حمله میبرد و آنان از راست و چپش میگریختند، چنانچه گوسفندان از برابر گرگی فرار کنند.حسین ع با شجاعت و دلیری به صفوف دشمن میتاخت و هر چند که تعداد سپاهیان کوفه به سی هزار نفر میرسید، با این حال وی با حملات پی در پی خود آنان را همچون ملخهایی که در هوا پراکنده شوند تار و مار میساخت.آنگاه به جایگاه خویش بازمیگشت و میگفت: «لا حول و لا قوة الا بالله...» شمر بن ذی الجوشن که صحنه را چنین دید سواران را پیش خواند و آنان در پشت مردان پیاده قرار گرفتند.آنگاه تیر اندازان را بگفت که وی را تیرباران کنند.پس از هر سو تیرها را به سوی او رها ساختند چندان که بدن شریفش همانند خارپشت از آن تیرها نمایان گردید.پس امام از جنگ با آنان باز ایستاد، و مردم در برابرش صف کشیدند.سپس شمر با گروهی از همراهان خویش میان امام و خیمهگاه حایل شدند.پس حسین ع با صدایی رسا گفت: ای پیروان آل سفیان، اگر دین ندارید و از روز معاد نمیترسید، در کار دنیای خویش آزاده باشید.نژاد خود را در نظر گیرید.مگر نه این است که خود را از عرب میدانید.شمر بانگ زد: ای پسر فاطمه چه میگویی؟ حسین ع گفت: من با شما میجنگم و شما با من.زنها که گناهی ندارند، تا آنگاه که من زنده هستم، از هجوم سرکشها و نادانان و افراد ستمکار به حرم من مانع گردید.شمر گفت: این مطلب را پذیرفتم .آنگاه فریاد زد، کاری به حرم او نداشته باشید.به سراغ خودش بروید.وی جوانمردی بزرگ است .پس قوم آماده جنگ شدند.شمر لشگریان را بر حسین بشورانید.حسین ع نیز بر آنان حمله برد، و آنان را عقب راند.در آن موقع حسین ع شربت آبی میطلبید، اما نمییافت و هر بار که میخواست با اسب به سوی فرات روان شود، سیل جمعیت بر وی حمله میبردند و از ورود وی به فرات جلوگیری میکردند.در حالی که زخمها بر پیکر آن حضرت سنگینی میکرد و تیرها چون خارپشت بر بدنش نمایان بود، صالح بن وهب مزنی با نیزه بر وی حمله برد و آن در پای حضرت فرو رفت و از اسب به روی زمین افتاد.گونه راست را بر خاک نهاد.سپس برخاست.در این حال بود که زینب خواهر امام از خیمه بیرون آمد در حالی که ندا در داد: ای وای، برادرم، سرورم .پس به سوی عمر پسر سعد شتافت و گفت: ابو عبد الله را میکشند و تو نگاه میکنی؟ عمر گریست و اشکهایش برد و گونه و ریشش روان شد.پس روی از زینب بگردانید.زینب به سوی لشگر رو کرده فریاد زد: وای بر شما مگر در میان شما یک نفر مسلمان نیست؟ هیچ یک از آنان وی را پاسخ نگفتند.آنگاه حسین ع پیاده میجنگید.چون یکه سواری شجاع و دلیر از تیر دوری میجست.جای حمله را مییافت و به سواران حمله میبرد، در حالی که میگفت: «آیا برای کشتن من گرد آمدهاید؟ به خدا پس از من از بندگان خدا کسی را نخواهید کشت که خدای از کشتن وی بیش از کشتن من بر شما غضب آرد.امیدوارم خداوند ناجوانمردی شما را مایه حرمت من گرداند، و آنگونه که خود ندانید، انتقام مرا از شما بگیرد.به خدا چنانچه مرا بکشید خداوند شما را به جان هم اندازد.خونهایتان را بریزد و به این اکتفا نکند، و بدون شک عذاب دردناک شما را دو برابر سازد.»
پس امام همچنان بجنگید.چندان که هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد و همین که ضعف بر او غلبه کرد، لحظهای ایستاد که استراحت کند.در این حال بود که ناگاه سنگی بر پیشانی وی اصابت کرد.پیراهن خود را گرفت که خون از پیشانیش پاک کند.سپس در همین اثنا تیر سه شعبه زهر آلودی بیامد و در قلب آن حضرت فرو رفت.پس گفت: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله ص.آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا تو میدانی که این لشگر، کسی را میکشند که جز او پسر دختر پیمبری در روی زمین نیست.پس از آن تیر را از پشت سر بیرون کشید و خون مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن نیروی جنگ از او سلب شد و ایستاد.پس مدتی دراز همچنان بایستاد، و هر کس میخواست به وی نزدیک شود، بیدرنگ بازمیگشت و از او دور میشد.زیرا نمیخواست که نزد خدا خون حسین ع را به گردن بگیرد.آنگاه شمر به سوارهها و پیادهها بانگ زد: وای بر شما، منتظر چه هستید.مادرهایتان عزادارتان شود .بکشید او را.پس از هر سو به وی حمله بردند.زرعة بن شریک ضربتی بر دست چپ حسین وارد آورد .آن حضرت نیز شمشیری بر او زد که از پای درآمد.یکی دیگر نیز ضربتی به شانه مقدسش زد که به صورت روی زمین قرار گرفت.خستگی و رنج بر وی چیره شده بود.همین که میخواست برخیزد، از شدت ضعف بر زمین میافتاد.در این حال سنان بن انس نخعی نیزهای بر گلوی حسین ع زد و باز بیرون آورد و در استخوانهای سینه او فرو برد.سپس تیری به سوی حسین ع انداخت، که بر گلوی او وارد آمد.از اثر آن تیر بر زمین افتاد.پس برخاست و نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون آورد و هر دو دست خود را زیر خونها میگرفت و چون پر میشد بر سر و محاسنش میمالید و میگفت: این چنین به دیدار خداوند میروم که به خون خود خضاب کردهام و حق مرا غصب کردهاند.
پینوشتها:
1ـ از روایات چنین برمیآید که پیش از حر عده دیگری نیز شهید شدهاند، تاریخ ابن اثیر نیز این امر را تأیید کرده است، اما برخی از تاریخنویسان گویند: در میان قهرمانان مبارزه، حر نخستین شهید بوده و بعضی دیگر نیز وی را نخستین شهید دانستهاند و چنانکه از ارشاد شیخ مفید برمیآید: غیر از مسلم بن عوسجه حر نخستین کسی بوده که در رکاب امام حسین ع شهید شده است.مؤلف.
2ـ سوره احزاب آیه 22
3ـ سوره آل عمران آیه 23ـ 24
4ـ در تاریخ طبری چنین آمده است که بر عکس آنچه را که در اینجا ذکر کردیم قاتل نامبرده عامر بن نهشل بوده و عبد الله بن قطبه قاتل برادرش بوده است. (مؤلف)